#عشقیاهوس
#عشقیاهوس
پارت پایانی
" کوک خودتم باید استراحت کنی
+ باشه .
رفتم استراحت کنم . توی این چند وقت به همه سخت گذشته بود . رفتم توی اتاق که ته داشت با سانها بازی میکرد. محو تماشای اون دوتا بودن که با صدای ته به خودم اومدم
- کوک
+ جانم
- خوبی
+ آره
- توهم بیا بازی
+ نه میخوام یکم استراحت کنم
- هر جور راحتی
رفتم روی تخت و دراز کشیدم . کتابم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن . نفهمیدم کی خوابم برد.
ویو تهیونگ
داشتم با پسرم بازی میکردم که دیدم کوک خوابیده منم رفتم کتاب رو از روی صورتش برداشتم و کنار گذاشتم. با سانها رفتیم بیرون . ساعت حدودا ۶ بود که بچه ها اومدن بیرون از اتاقشون.
" تهیونگ کوک کوش
٪ نگو دوباره اتفاقی براش افتاده
- اول که نترسید خوابیده دومن کی بلده غذا درست کنه
٪ من
-کوک خوابه جیمین شام درست میکنی
٪ حله
۷سال بعد
ویو تهیونگ
بعد از اون اتفاقات اونوو و سانها باهم مثل برادر بودن . الان ۲ ساله پدرم فوت کرده و منو کوک و مادرم و اونوو و سانها داخل قصر زندگی میکنیم. وزرا خیلی مخالفت کردن ولی در نهایت من مادر و برادرم رو نگه داشتم داخل قصر .
سانها : سلام بابایی مامان کجاست
- سلام پسرم مامان رفته جایی زود میاد
* سلام هیونگ
- اوهههه اونوو بیا ببینم چیشده
* نمیشه اینجا گفت
- سانها برو و بازی کن
سانها: چشم
- خب
* ندیمه ها گفتن به شما بگم ملکه میخوان شما پیششون باشید
- باشه الان میرم
اونوو رفت و منم رفتم پیش ملکه امگام
- امگا کوچولوی من چیشده
+ تهیونگ عزیزم میشه این بار تو زخم پهلوم رو ببندی
- باشه .
و منو کوک به خوبی و خوشی زندگی کردیم .
پایان
خوب بود تو کامنتا بگین؟
پارت پایانی
" کوک خودتم باید استراحت کنی
+ باشه .
رفتم استراحت کنم . توی این چند وقت به همه سخت گذشته بود . رفتم توی اتاق که ته داشت با سانها بازی میکرد. محو تماشای اون دوتا بودن که با صدای ته به خودم اومدم
- کوک
+ جانم
- خوبی
+ آره
- توهم بیا بازی
+ نه میخوام یکم استراحت کنم
- هر جور راحتی
رفتم روی تخت و دراز کشیدم . کتابم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن . نفهمیدم کی خوابم برد.
ویو تهیونگ
داشتم با پسرم بازی میکردم که دیدم کوک خوابیده منم رفتم کتاب رو از روی صورتش برداشتم و کنار گذاشتم. با سانها رفتیم بیرون . ساعت حدودا ۶ بود که بچه ها اومدن بیرون از اتاقشون.
" تهیونگ کوک کوش
٪ نگو دوباره اتفاقی براش افتاده
- اول که نترسید خوابیده دومن کی بلده غذا درست کنه
٪ من
-کوک خوابه جیمین شام درست میکنی
٪ حله
۷سال بعد
ویو تهیونگ
بعد از اون اتفاقات اونوو و سانها باهم مثل برادر بودن . الان ۲ ساله پدرم فوت کرده و منو کوک و مادرم و اونوو و سانها داخل قصر زندگی میکنیم. وزرا خیلی مخالفت کردن ولی در نهایت من مادر و برادرم رو نگه داشتم داخل قصر .
سانها : سلام بابایی مامان کجاست
- سلام پسرم مامان رفته جایی زود میاد
* سلام هیونگ
- اوهههه اونوو بیا ببینم چیشده
* نمیشه اینجا گفت
- سانها برو و بازی کن
سانها: چشم
- خب
* ندیمه ها گفتن به شما بگم ملکه میخوان شما پیششون باشید
- باشه الان میرم
اونوو رفت و منم رفتم پیش ملکه امگام
- امگا کوچولوی من چیشده
+ تهیونگ عزیزم میشه این بار تو زخم پهلوم رو ببندی
- باشه .
و منو کوک به خوبی و خوشی زندگی کردیم .
پایان
خوب بود تو کامنتا بگین؟
- ۷۰۴
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط