رز ابی من ♡:)
رز ابی من ♡:)
part.5.
(اول عکسا بعد بخش چهارم )
بخش چهارم ♡~~
ماشینش رو جلوی گاراژ نگهداشت و به داخل نگاهی انداخت.
لامپ های روغن داخل نشون از وجود جونگکوک میدادن.
با بستن چشم هاش، نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد.
با قدم های خسته وارد گاراژ شد، دور و بر رو نگاه کرد، با دیدن جونگکوک که خم شده بود روی ماشینی و مشغول تعمیرش بود ناخداگاه لبخندی زد.
_سلام
جونگکوک هول شده خواست سرش رو بیرون بیاره که با کاپوت بالای ماشین برخورد کرد.
_آخخ...لعنتی.
تهیونگریز خندید و گفت:
_خوبی؟
جونگکوک که با شنیدن دوباره ی صدای مرد، گل از گلش شکافت لبخندی زد و یه مرد نگاه کرد.
جونگکوک که از دیدن وضعیت مرد شکه شده بود آهی کشید و گفت:
_همینجا وایستا موتورم رو بیارم بریم دور بزنیم.
تهیونگ سری تکون داد و منتظر به پسری که لزش دور میشد نگاه کرد.
پسر کوچیکتر موتورش رو از داخل گاراژ بیرون کشید و به تهیونگ که هنوز وسط گاراژ خیره بهش ایستاده بود نگاه کرد و با تک خندی گفت:
_نمیخوای بیای بیرون هیونگ؟
تهیونگ هول شده از پسر چشم برداشت و به سمتش رفت.
به موتور نگاهی انداخت و گفت:
_با این میریم؟من ماشین دارما.
جونگکوک نیشخندی زد و گفت:
_هم تو ترافیک گیر نمیکنیم، هم هیجان داره.
تهیونگ دوباره نگاهی به موتور مشکی رنگ کرد و لبخندی زد و با کمک گرفتن از شونه های پسر، پشتش نشست.
_محکم بگیرم، بخوری زمین گردن نمیگیرم.
تهیونگ نرم خندید و دست هاش و دور کمر باریک پسر حلقه کرد.
کمی بعد ...
______برید عکسا_______
ادامه دارد......
part.5.
(اول عکسا بعد بخش چهارم )
بخش چهارم ♡~~
ماشینش رو جلوی گاراژ نگهداشت و به داخل نگاهی انداخت.
لامپ های روغن داخل نشون از وجود جونگکوک میدادن.
با بستن چشم هاش، نفس عمیقی کشید و از ماشین پیاده شد.
با قدم های خسته وارد گاراژ شد، دور و بر رو نگاه کرد، با دیدن جونگکوک که خم شده بود روی ماشینی و مشغول تعمیرش بود ناخداگاه لبخندی زد.
_سلام
جونگکوک هول شده خواست سرش رو بیرون بیاره که با کاپوت بالای ماشین برخورد کرد.
_آخخ...لعنتی.
تهیونگریز خندید و گفت:
_خوبی؟
جونگکوک که با شنیدن دوباره ی صدای مرد، گل از گلش شکافت لبخندی زد و یه مرد نگاه کرد.
جونگکوک که از دیدن وضعیت مرد شکه شده بود آهی کشید و گفت:
_همینجا وایستا موتورم رو بیارم بریم دور بزنیم.
تهیونگ سری تکون داد و منتظر به پسری که لزش دور میشد نگاه کرد.
پسر کوچیکتر موتورش رو از داخل گاراژ بیرون کشید و به تهیونگ که هنوز وسط گاراژ خیره بهش ایستاده بود نگاه کرد و با تک خندی گفت:
_نمیخوای بیای بیرون هیونگ؟
تهیونگ هول شده از پسر چشم برداشت و به سمتش رفت.
به موتور نگاهی انداخت و گفت:
_با این میریم؟من ماشین دارما.
جونگکوک نیشخندی زد و گفت:
_هم تو ترافیک گیر نمیکنیم، هم هیجان داره.
تهیونگ دوباره نگاهی به موتور مشکی رنگ کرد و لبخندی زد و با کمک گرفتن از شونه های پسر، پشتش نشست.
_محکم بگیرم، بخوری زمین گردن نمیگیرم.
تهیونگ نرم خندید و دست هاش و دور کمر باریک پسر حلقه کرد.
کمی بعد ...
______برید عکسا_______
ادامه دارد......
- ۱۶۵
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط