╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۶۸ | این بار آت خودش انتخاب کرد... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
قلبم دوباره تندتر زد.
«روی ادامهی حضور آت در این مدرسه تأثیر داره...»
همین یک جمله کافی بود تا تمام فکرهای بد دوباره به سراغم بیان.
جیا دستم رو گرفت و آروم فشار داد.
جیا:
آت... آروم باش. هنوز چیزی نگفته.
آروم سرم رو تکون دادم.
مدیر نگاهی به پروندهای که روی میزش بود انداخت و بعد گفت:
مدیر:
بعد از اتفاقات اخیر، بعضی از اعضای مدرسه پیشنهاد دادن آت مدتی از فعالیتهای گروهی و برنامههای مدرسه فاصله بگیره.
چشمهام گرد شد.
آت:
یعنی چی؟
مدیر:
یعنی برای مدتی کمتر در برنامههای مدرسه شرکت کنی تا شرایط آروم بشه.
نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم.
آت:
فقط همین؟
جیا دستش رو روی قلبش گذاشت.
جیا:
من نزدیک بود سکته کنم! 😭
جین:
منم فکر کردم میخوان اخراجش کنن! 😭
کوک:
من حتی آماده بودم اعتراض کنم! 😭
جیمین:
تو اول خودت رو از دردسر نجات بده. 😂
چند نفر خندیدن و برای چند لحظه، فضای سالن سبکتر شد.
اما ته هنوز جدی ایستاده بود.
ته:
مدیر...
مدیر:
بله؟
ته:
به نظرم این تصمیم درست نیست.
خندهها همون لحظه قطع شد.
همه نگاهشون رو سمت ته برگردوندن.
ته:
آت نباید به خاطر اتفاقی که تقصیر خودش نبوده، محدود بشه.
نگاهم ناخودآگاه روی ته ثابت موند.
مدیر چند لحظه سکوت کرد.
مدیر:
ته، این موضوع به تو مربوط نیست.
ته:
میدونم.
کمی مکث کرد.
ته:
ولی وقتی میبینم کسی داره به خاطر اتفاقی که خودش باعثش نبوده تحت فشار قرار میگیره، نمیتونم چیزی نگم.
قلبم برای لحظهای لرزید.
جیا خیلی آروم کنار گوشم گفت:
جیا:
این ته داره دوباره کار دست خودش میده. 😭😂
لبخند کوچیکی زدم.
اما قبل از اینکه مدیر چیزی بگه، خودم از جام بلند شدم.
آت:
لازم نیست.
همه برگشتن سمتم.
آت:
من خودم میخوام حرف بزنم.
دایی با دقت نگاهم کرد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
آت:
من نمیخوام از برنامههای مدرسه کنار گذاشته بشم.
مدیر:
آت...
آت:
میدونم امروز اتفاق بدی افتاد. میدونم شاید بعضیها فکر کنن بهتره من کمتر بین بقیه باشم...
چند لحظه مکث کردم.
آت:
ولی من نمیخوام هر بار اتفاقی میافته، اولین راهحل این باشه که من کنار برم.
سکوت سنگینی روی سالن نشست.
آت:
این مدرسه برای من فقط یه ساختمان نیست.
نگاهم برای لحظهای روی جیا، دایی و بقیه چرخید.
آت:
اینجا دوستام هستن... خاطراتم هست... و من هنوز کلی چیز دارم که میخوام اینجا تجربه کنم.
لبخند آرومی روی صورت جیا نشست.
چشمهاش کمی خیس شده بود.
جیا:
همینه... 🥺💜
مدیر با دقت نگاهم کرد.
بعد پرسید:
مدیر:
پس تصمیم خودت چیه؟
این بار حتی یک لحظه هم مکث نکردم.
آت:
میمونم.
ته نگاهش رو پایین انداخت و لبخند خیلی کوچیکی گوشهی لبش نشست.
انگار خودش هم منتظر همین جواب بود.
مدیر:
باشه.
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
مدیر:
اگر خودت میخوای ادامه بدی، من هم دلیلی برای جلوگیری ازش نمیبینم.
جین:
یعنی آت میمونه؟!
کوک:
یییییی! 😭🎉
جیمین:
بالاخره یه خبر خوب!
جیا همون لحظه منو محکم بغل کرد.
جیا:
دیدی گفتم تنها نیستی؟! 🥺🦋
خندیدم و سرم رو روی شونهش گذاشتم.
آت:
آره...
وقتی از بغل جیا بیرون اومدم، نگاهم با نگاه ته گره خورد.
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتیم.
ته خیلی آروم گفت:
ته:
خوبه که موندی، سنیوریتا.
لبخند کوچیکی زدم.
آت:
فکر کردی به این راحتی از دستم خلاص میشی؟ 😏
ته برای اولین بار بعد از چند ساعت، واقعاً خندید.
ته:
نه... اتفاقاً فکر کنم دردسرم تازه شروع شده.
جیا:
صددرصد! 😂
صدای خندهی همه دوباره توی سالن پیچید.
اما درست وقتی همه داشتن سالن رو ترک میکردن...
لیام کنار در ایستاده بود.
نگاهش به من افتاد.
چیزی در نگاهش بود؛ انگار هنوز حرفی توی دلش مونده بود.
آروم گفت:
لیام:
آت... میتونم بعداً باهات حرف بزنم؟
لبخندم کمرنگ شد.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
آت:
آره...
لیام سرش رو آروم تکون داد و از سالن بیرون رفت.
اما ته که کنارم ایستاده بود، نگاه کوتاهی به لیام انداخت.
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۶۸ | این بار آت خودش انتخاب کرد... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
قلبم دوباره تندتر زد.
«روی ادامهی حضور آت در این مدرسه تأثیر داره...»
همین یک جمله کافی بود تا تمام فکرهای بد دوباره به سراغم بیان.
جیا دستم رو گرفت و آروم فشار داد.
جیا:
آت... آروم باش. هنوز چیزی نگفته.
آروم سرم رو تکون دادم.
مدیر نگاهی به پروندهای که روی میزش بود انداخت و بعد گفت:
مدیر:
بعد از اتفاقات اخیر، بعضی از اعضای مدرسه پیشنهاد دادن آت مدتی از فعالیتهای گروهی و برنامههای مدرسه فاصله بگیره.
چشمهام گرد شد.
آت:
یعنی چی؟
مدیر:
یعنی برای مدتی کمتر در برنامههای مدرسه شرکت کنی تا شرایط آروم بشه.
نفسم رو با خیال راحت بیرون دادم.
آت:
فقط همین؟
جیا دستش رو روی قلبش گذاشت.
جیا:
من نزدیک بود سکته کنم! 😭
جین:
منم فکر کردم میخوان اخراجش کنن! 😭
کوک:
من حتی آماده بودم اعتراض کنم! 😭
جیمین:
تو اول خودت رو از دردسر نجات بده. 😂
چند نفر خندیدن و برای چند لحظه، فضای سالن سبکتر شد.
اما ته هنوز جدی ایستاده بود.
ته:
مدیر...
مدیر:
بله؟
ته:
به نظرم این تصمیم درست نیست.
خندهها همون لحظه قطع شد.
همه نگاهشون رو سمت ته برگردوندن.
ته:
آت نباید به خاطر اتفاقی که تقصیر خودش نبوده، محدود بشه.
نگاهم ناخودآگاه روی ته ثابت موند.
مدیر چند لحظه سکوت کرد.
مدیر:
ته، این موضوع به تو مربوط نیست.
ته:
میدونم.
کمی مکث کرد.
ته:
ولی وقتی میبینم کسی داره به خاطر اتفاقی که خودش باعثش نبوده تحت فشار قرار میگیره، نمیتونم چیزی نگم.
قلبم برای لحظهای لرزید.
جیا خیلی آروم کنار گوشم گفت:
جیا:
این ته داره دوباره کار دست خودش میده. 😭😂
لبخند کوچیکی زدم.
اما قبل از اینکه مدیر چیزی بگه، خودم از جام بلند شدم.
آت:
لازم نیست.
همه برگشتن سمتم.
آت:
من خودم میخوام حرف بزنم.
دایی با دقت نگاهم کرد.
نفسم رو آروم بیرون دادم.
آت:
من نمیخوام از برنامههای مدرسه کنار گذاشته بشم.
مدیر:
آت...
آت:
میدونم امروز اتفاق بدی افتاد. میدونم شاید بعضیها فکر کنن بهتره من کمتر بین بقیه باشم...
چند لحظه مکث کردم.
آت:
ولی من نمیخوام هر بار اتفاقی میافته، اولین راهحل این باشه که من کنار برم.
سکوت سنگینی روی سالن نشست.
آت:
این مدرسه برای من فقط یه ساختمان نیست.
نگاهم برای لحظهای روی جیا، دایی و بقیه چرخید.
آت:
اینجا دوستام هستن... خاطراتم هست... و من هنوز کلی چیز دارم که میخوام اینجا تجربه کنم.
لبخند آرومی روی صورت جیا نشست.
چشمهاش کمی خیس شده بود.
جیا:
همینه... 🥺💜
مدیر با دقت نگاهم کرد.
بعد پرسید:
مدیر:
پس تصمیم خودت چیه؟
این بار حتی یک لحظه هم مکث نکردم.
آت:
میمونم.
ته نگاهش رو پایین انداخت و لبخند خیلی کوچیکی گوشهی لبش نشست.
انگار خودش هم منتظر همین جواب بود.
مدیر:
باشه.
همه با تعجب بهش نگاه کردن.
مدیر:
اگر خودت میخوای ادامه بدی، من هم دلیلی برای جلوگیری ازش نمیبینم.
جین:
یعنی آت میمونه؟!
کوک:
یییییی! 😭🎉
جیمین:
بالاخره یه خبر خوب!
جیا همون لحظه منو محکم بغل کرد.
جیا:
دیدی گفتم تنها نیستی؟! 🥺🦋
خندیدم و سرم رو روی شونهش گذاشتم.
آت:
آره...
وقتی از بغل جیا بیرون اومدم، نگاهم با نگاه ته گره خورد.
چند ثانیه هیچکدوم چیزی نگفتیم.
ته خیلی آروم گفت:
ته:
خوبه که موندی، سنیوریتا.
لبخند کوچیکی زدم.
آت:
فکر کردی به این راحتی از دستم خلاص میشی؟ 😏
ته برای اولین بار بعد از چند ساعت، واقعاً خندید.
ته:
نه... اتفاقاً فکر کنم دردسرم تازه شروع شده.
جیا:
صددرصد! 😂
صدای خندهی همه دوباره توی سالن پیچید.
اما درست وقتی همه داشتن سالن رو ترک میکردن...
لیام کنار در ایستاده بود.
نگاهش به من افتاد.
چیزی در نگاهش بود؛ انگار هنوز حرفی توی دلش مونده بود.
آروم گفت:
لیام:
آت... میتونم بعداً باهات حرف بزنم؟
لبخندم کمرنگ شد.
چند لحظه بهش نگاه کردم.
آت:
آره...
لیام سرش رو آروم تکون داد و از سالن بیرون رفت.
اما ته که کنارم ایستاده بود، نگاه کوتاهی به لیام انداخت.
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۴۷۷
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط