مگذار شکوه چشمان تندیس وارت

مگذار شکوه چشمان تندیس وارت
یا عطر گل سرخی شبانه
با نفست بر گونه ام می نشیند از دست بدهم
می ترسم از تنها بودن در این ساحل
چونان درختی بی بار
سوخته در حسرت گل برگ جوانی
که گرمایش بخشد
اگر گنج ناپدید منی
اگر مرهم زخم خونین منی
مگذار شاخه یی که از رود تو برگرفته ام
و برگ های پاییزی اندوه بر ان نشانده ام را
از دست بدهم
دیدگاه ها (۱)

صبح را حکمتی استاز فلسفه بالاترصبح را زهدی استاز عرفان بالات...

چه دعایی کنمت بهتر از اینخنده ات از ته دلگریه ات از سر شوقو ...

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشود... (مرحوم قیصر امین پور) گاه...

پروردگارا........من دربامدادی ﺯﯾﺒﺎ ﯾﺎﺩتان ﻣﯽ ﮐﻨﻢ؛ ﺗﺎ ﻫﻤﻪ ﻟﺤﻈ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط