مردِ تنهای شبم، دردم به دردم می خورد
مردِ تنهای شبم، دردم به دردم می خورد
آنقدر تنها که حتّی غم به دردم می خورد
روحِ شعری تازه بعد از لمس رویا در من است
یک ردیف پاک ،چون مریم به دردم می خورد
رفته ام درچاه زندانی که اوج عاشقی ست
فاتح یک قلّه ام پرچم به دردم می خورد
امشب ای خنجر از آن شب هاست که با بودنت
لرزشِ دستان نامحرم به دردم می خورد
سینه را بشکاف و عشقی را که دادی پس بگیر
تیغت اینک بهتر از مرهم به دردم می خورد
خاک جای زنده ماندن بی هوای عشق نیست
دم زدن از عشق، در هردم به دردم می خورد
کمتر از کشور گشائی نیست گاهی یک نظر
لحظه ی دیدار او رستم به دردم می خورد
مرتضی حیدری آل کثیر
آنقدر تنها که حتّی غم به دردم می خورد
روحِ شعری تازه بعد از لمس رویا در من است
یک ردیف پاک ،چون مریم به دردم می خورد
رفته ام درچاه زندانی که اوج عاشقی ست
فاتح یک قلّه ام پرچم به دردم می خورد
امشب ای خنجر از آن شب هاست که با بودنت
لرزشِ دستان نامحرم به دردم می خورد
سینه را بشکاف و عشقی را که دادی پس بگیر
تیغت اینک بهتر از مرهم به دردم می خورد
خاک جای زنده ماندن بی هوای عشق نیست
دم زدن از عشق، در هردم به دردم می خورد
کمتر از کشور گشائی نیست گاهی یک نظر
لحظه ی دیدار او رستم به دردم می خورد
مرتضی حیدری آل کثیر
- ۱.۶k
- ۲۹ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط