ابلیس

part 176
دم در عمارت ایستاد و هیرویا رو دست لوکا داد
_ با هیرویا برو نمیدونم یه هتلی چیزی بگیر...چهار چشمی مواظبشی و مطمئن شو جز خودت و اکوتاگاوا کسی پیشش نمیره
" گرفتم "
بدون هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و به سمت داخل عمارت روانه شد...
همه جا تاریک بود و هیچکس حضور نداشت...از پله ها بالا رفت و در اتاقی رو باز دید...
سمتش قدم برداشت و وارد اتاق شد و دید که چویا گوشه ای کز کرده و موهاش دورش پراکنده ست و زانو هاشو بغل کرده
_ موحنایی!
سمتش رفت و جلوش روی یه زانوش نشست و آرنج دستش رو روی زانوش گذاشت و موهاشو کنار زد
_ چویا
اینبار دستوری اسمش رو صدا زد که چویا سرشو بالا آورد و نگاهش کرد
_ پیداش میکنم...
+ تو...پسرتو داری...من دخترمو از دست دادم.
چونه شو گرفت و سرشو بالاتر اورد و تو چشمای خیسش زل زد
_ اون دختر خواهر هیرویاست...دختر منم هست و من پیداش میکنم
+ تو هیچوقت...هیچوقت اونو دوست نداشتی...
روی سینه دازای با مشت کوبید و داد زد
+ اگه توعه لعنتی اون علاقه رو به ائویی هم نشون میدادی کسی جرعت دزدیدنش رو نداشت اما تو...توی عوضی نتونستی...ما اونو بزرگ کردیم بخاطر غلطی که اون...
دستشو دراز کرد و به بیرون اشاره کرد
+ بخاطر اون غلطی که اون پدر حر&ومزاده اش کرده این بچه نباید تقاص پس بده...معلوم نیست الان کجاست چیکار میکنه...اصلا زنده ست؟؟
جمله آخر رو با لرزش صداش داد زد که دازای فقط بغلش کرد و سرش رو نوازش کرد
_ هیش!! گفتم پیداش میکنیم...تو به من اعتماد کن...من اون حسی که یه والدين میتونه به فرزندش داشته باشه رو با ائویی تجربه کردم...اما اجازه نمیدم کسی بلایی سر دخترمون بیاره...
+ دازای اونو دزدیدن!...دخترمو بردن!...اون الان ترسیده!...اون بدون من می‌ترسه!...دازای اون هنوز بچه ست نباید اینارو ببینه!
بلندش کرد و کامل بدنش رو در آغوش گرفت
_ گریه نکن...گفتم که پیداش میکنم...اون بچه رو پیدا می‌کنیم برش میگردونیم خونه
+ همین الان...همین حالا باید بریم...
از بغل دازای بیرون اومد و سمت در سریع حرکت کرد که دازای دستش رو گرفت و سرش داد زد
_ گوش کن چویا!!!! بلایی سرش نمیاد اگرم بیاد من اونارو زنده نمیزارم!!!!! بسه آروم بگیر
چویا ساکت شد و نگاهشو به چهره همسرش داد و سرشو رو سینه دازای گذاشت و به پیرهنش چنگ زد
+ اگه بلایی سرش بیاد میکشمت...تقصیر توعه که اون گم شده...تقصیر توعه که انقدر دشمن داری...همه ی اینا تقصیر توعه و اگه ائویی زنده برنگرده من تورو قاتلش میبینم و خودم میکشمت
ازش فاصله گرفت و با چشمایی به خون نشسته بهش نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت که دازای بی حرکت موند و دستاشو وارد جیبش کرد و سرشو بالا گرفت که ناخواسته قطره اشکی از چشمش ریخت که زود با دستش پاکش کرد و لبخند زدو به دنبال چویا رفت!
........................................................
‌پیاده شدن و جلوی خرابه ای ایستادن که تونل به داخل می‌خورد.
چویا اسلحه اش رو آماده کرد و خواست بره داخل که دازای دستش رو گرفت و گفت
_ اول من میرم!
چویا با حرص دستش رو پس زد و کنار کشید که دازای همراه لوکا وارد تونل شدن که چویا دستاشو روی سرش گذاشت و دور خودش چرخید
+ این بچه کجاست؟
داد زد و اسلحه رو روی زمین کوبید اما کسی جرعت نزدیک شدن بهش رو نداشت...دازای و چویا شبیه هم بودن اما چویا صبور بود و خون گرم و از این لحاظ دازای کاملا برعکس بود اما از نظر بی رحمی تو یه سطح بودن...
کمی گذشت که لوکا سمت چویا رفت و گفت
" میتونیم بریم داخل "
چویا سریع اسلحه رو برداشت و وارد تونل شد و با سرعت میدوید تا اینکه به دازای رسید
+ چیشده؟ بکش کنار!
اکوتاگاوا رو کنار زد و به جسد روی زمین نگاه کرد و دستاش شروع به لرزیدن کردن...
سمت جسد رفت و جلوش روی زمین نشست و موهاش رو کنار زد و نفس آسوده ای کشید...ائویی نبود!
_ اون ائویی نیست اما ائویی...
روشو برگردوند و دستشو وارد موهاش کرد که دوباره ترس به جونش افتاد
+ ائویی چی؟
اکوتاگاوا کمک کرد چویا بلند شه و همراهش بیشتر داخل تونل رفتن و کودکی رو روی زمین دید که تمام صورت و بدنش خونی بود و بی جون روی زمین افتاده بود و لباس های تو تنش...
با لرزش سمت جنازه رفت و جسمش رو در آغوش گرفت...سرد بود...
موهای رو صورتش رو کنار زد و...اوه نه خودش بود!
چویا خنده ای سر داد
+ دروغه...ائویی عزیزم بیدار شو ببین ما اومدیم دنبالت...ائویی؟...ائویی؟ بازی بسه باید بریم خونه بابایی منتظرمونه...ائویی؟!
پشت سر هم صداش کرد و موهاشو نوازش کرد که قطره اشکی رو گونه سرد دختر ریخت
+ خواهش میکنم چشماتو باز کن ائویی
تنش رو به سینه اش فشرد و با تموم وجودش زجه زد که دازای دستشو رو گوشش گذاشت و چشماشو بست...
____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۰)

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط