سکوت پیست

سکوت پیست

Part:⁷³

(ویو جونگ کوک،روزی که مری رو کوک دزدید )

امشب برنامه های خوبی برای راکسون و دخترش داشتم
نقشه هایی کشیده بودم که برای صدمه زدن به راکسون عالی بود

توی دفتر کارم بودم و داشتم نقشه هایی که برای مری و راکسون چیده بودم رو مرتب میکردم تا به کای بگم

بعد از انجام کارم کای رو صدا زدم که چند دقیقه بعد وارد اتاق شد

کای:بله قربان کارم داشتید

_بشین روی صندلی(سرد و جدی)

طبق حرفم کای روی صندلی نشست و منتظر بود تا من چیزی بگم

_امشب باید بری عمارت راکسون!

کای:چیییی؟(کمی بلند)

_صداتو بیار پایین(جدی)

کای:معذرت میخوام قربان اما چرا باید برم اونجا؟

_باید بری و دخترش رو بدزدی!

با این حرفم کای خشکش زد و لحظه ای سرش رو انداخت پایین و به فکر فرو رفت

_ساعتای یک شب که راکسون خوابیده و مری هم احتمالا خواب باشه میری توی حیاط عمارت

نفسی گرفتم و دوباره ادامه دادم

_از دیوار اتاق مری بالا میری و میرسی به بالکن اتاقش وارد بالکن میشی و بدون هیچ سر و صدایی میری توی اتاق و مری رو بیهوش میکنی و بعد همراه خودت میاریش به عمارت شخصی خودم
متوجه شدی؟

کای:قربان از این کارتون مطمئنین؟

_معلومه که اره!

_چند تا نیروی کمکی هم همراه خودت ببر تا اگه درگیری رخ داد کمکت کنن اما تمام تلاشتو بکن که کسی از این اتفاق بویی نبره

کای به نشونه تایید سری تکون داد

_خب حرف زدن کافیه برو و خودت و همراهات رو آماده کن

کای:چشم قربان

و پاشد و از اتاق بیرون رفت...
دیدگاه ها (۴)

سکوت پیستPart:⁷⁴(ویو جونگ کوک،زمان حال)آخرای شب بود وتصمیم گ...

سکوت پیستPart:⁷²+ج... جلو نیا(گرگی🦧)بدون توجه به حرفم قدماش ...

سکوت پیستPart:⁷¹از گرسنگی شدید از خواب بیدار شدمتوقع داشتم ا...

سکوت پیستPart:⁵⁹(ویو جونگ کوک)توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم...

سکوت پیستPart:¹⁹ساعت دو ظهر بود تقریبا دو ساعتی میشد که رسید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط