★ازدواج اجباری...p²
★ازدواج اجباری...p²
یونگی:
صبح کنار هانا از خواب بیدار شدم...
خجالت زده بودم به خاطر دیشب....
از دوران کودکیم وقتی کابوس میدیدم تنها چیزی که آرومم میکرد بغل کردنم بود!
در حالت عادی از لمس فیزیکی خوشم نمیاد اما اون زمان متفاوته، چون نجاتم میده!
شاید هم بتونیم اسمشو بزاریم عادت کودکی!
گوشیم رو چک کردم؛ مادرم پیام داده بود...
راجب اینکه شب برای شام و صحبت کردن میان اینجا گفته بود... عصبی بودم چون قرار ما این بود که هیچ خبری راجب ازدواج ما پخش نشه اما اونا به قولشون عمل نکردن! با خودم گفتم شب وقتی اومدن اینجا باهاشون حرف میزنم...
دیدم هانا بیدار شد!
گفت:"صبح بخیر... یونگی!"
لبخند زدم و آروم گفتم:"صبح بخیر هانا... راجب کابوس دیشب... ببخشید! ببخشید که گفتم بغلم کنی!"
دستی به موهاش کشید و گفت:"لازم نیست عذر خواهی کنی آخه کاری نکردم... اووو ساعت یازده شده! من... باید برم جایی، یکم دیگه برمیگردم!"
نمیدونستم چیکار داره و برام اهمیتی نداشت...
یکم صبحونه حاضر کردم، هانا اماده شده بود بره بیرون که گفتم:"بیا یکم صبحونه بخور بعد برو"
اومد کنارم میز و یکم صبحونه خورد و بعد رفت...
باید میرفتم پیش سوا تا باهاش حرف بزنم!
هانا:
داخل تاکسی بودم...
داشتم میرفتم پیش تهیو تا بهش اعتراف کنم!
در راه کافه ای بودم که تهیو همیشه با خواهرش اونجا بودن، چون صاحب کافه دوستشون بود...
تهیو رفیق خیلی خوب من بود اما من عاشقش شدم!
وقتی رسیدم خیلی استرس داشتم...
رفتم داخل کافه...
تهیو تا منو دید گفت:"واو سلاممم هاناااا بیا سر میز ما بشین"
جواب دادم:"س..سلام تهیو..."
رفتم سر میز نشستم...
تهیو گفت:"خبر ازدواجت همه جا پخش شده هانا... چرا به من که دوستتم چیزی نگفتی؟؟؟"
بدنم یخ کرد!
خبر ازدواج ما اخه؟؟؟
مگه قرار نبود خبرش پخش نشه؟؟؟
_"چ..چی؟؟ خبر ازدواج؟؟؟؟"
تهیو با خنده گفت:"آروم باش... یه جوری میگی انگار نمیدونستی ازدواج کردی..."
یهو سوا وارد کافه شد...
با دیدن من انگار عصبانی شد...
قبلا اینطور نبود!
اما انقدر حالم بده که نمیتونم فکر کنم چرا اینطوری کرد!
سوا گفت:"سلام داداش تهیو... س..سلام هانا"
_"سلام..."
نفسم گرفته بود!
حالم واقعا خوب نبود...
بلند شدم و رفتم بیرون تا هوا بخورم و حالم بهتر شه!
تهیو پشت سرم اومد و گفت:"هانا؟؟ خوبی تو؟؟"
پام رو گذاشتم بیرون از کافه ولی...
با چیزی که دیدم چشمام سیاهی رفت!
یونگی اونجا بود!!
جلوی من...
یونگی ایستاده بود!!!
تهیو گفت:"هانا این آقا شوهرته؟؟ نه نه وقت پرسیدن این سوال نیست... ببخشید!"
رفت داخل کافه و گفت:"سوا... هانا حالش خوب نیست یه بطری آب بگیر بیار برای هانا"
احساس میکردم الان قلبم وایمیسه!
سوا بطری رو آورد و داد به من...
سرش رو که آورد بالا گفت:"ی.. یونگی؟؟؟"
تهیو بهمون نگاهی انداخت و گفت:"اینجا چه خبره؟؟"
یونگی که انگار مثل من شگفت زده بود گفت:"سوا... هانا... شما همو میشناسید؟؟؟"
اون اسم سوا رو از کجا میدونست؟؟
منتظر پارت بعدی باشین...
_ آگاتا★
یونگی:
صبح کنار هانا از خواب بیدار شدم...
خجالت زده بودم به خاطر دیشب....
از دوران کودکیم وقتی کابوس میدیدم تنها چیزی که آرومم میکرد بغل کردنم بود!
در حالت عادی از لمس فیزیکی خوشم نمیاد اما اون زمان متفاوته، چون نجاتم میده!
شاید هم بتونیم اسمشو بزاریم عادت کودکی!
گوشیم رو چک کردم؛ مادرم پیام داده بود...
راجب اینکه شب برای شام و صحبت کردن میان اینجا گفته بود... عصبی بودم چون قرار ما این بود که هیچ خبری راجب ازدواج ما پخش نشه اما اونا به قولشون عمل نکردن! با خودم گفتم شب وقتی اومدن اینجا باهاشون حرف میزنم...
دیدم هانا بیدار شد!
گفت:"صبح بخیر... یونگی!"
لبخند زدم و آروم گفتم:"صبح بخیر هانا... راجب کابوس دیشب... ببخشید! ببخشید که گفتم بغلم کنی!"
دستی به موهاش کشید و گفت:"لازم نیست عذر خواهی کنی آخه کاری نکردم... اووو ساعت یازده شده! من... باید برم جایی، یکم دیگه برمیگردم!"
نمیدونستم چیکار داره و برام اهمیتی نداشت...
یکم صبحونه حاضر کردم، هانا اماده شده بود بره بیرون که گفتم:"بیا یکم صبحونه بخور بعد برو"
اومد کنارم میز و یکم صبحونه خورد و بعد رفت...
باید میرفتم پیش سوا تا باهاش حرف بزنم!
هانا:
داخل تاکسی بودم...
داشتم میرفتم پیش تهیو تا بهش اعتراف کنم!
در راه کافه ای بودم که تهیو همیشه با خواهرش اونجا بودن، چون صاحب کافه دوستشون بود...
تهیو رفیق خیلی خوب من بود اما من عاشقش شدم!
وقتی رسیدم خیلی استرس داشتم...
رفتم داخل کافه...
تهیو تا منو دید گفت:"واو سلاممم هاناااا بیا سر میز ما بشین"
جواب دادم:"س..سلام تهیو..."
رفتم سر میز نشستم...
تهیو گفت:"خبر ازدواجت همه جا پخش شده هانا... چرا به من که دوستتم چیزی نگفتی؟؟؟"
بدنم یخ کرد!
خبر ازدواج ما اخه؟؟؟
مگه قرار نبود خبرش پخش نشه؟؟؟
_"چ..چی؟؟ خبر ازدواج؟؟؟؟"
تهیو با خنده گفت:"آروم باش... یه جوری میگی انگار نمیدونستی ازدواج کردی..."
یهو سوا وارد کافه شد...
با دیدن من انگار عصبانی شد...
قبلا اینطور نبود!
اما انقدر حالم بده که نمیتونم فکر کنم چرا اینطوری کرد!
سوا گفت:"سلام داداش تهیو... س..سلام هانا"
_"سلام..."
نفسم گرفته بود!
حالم واقعا خوب نبود...
بلند شدم و رفتم بیرون تا هوا بخورم و حالم بهتر شه!
تهیو پشت سرم اومد و گفت:"هانا؟؟ خوبی تو؟؟"
پام رو گذاشتم بیرون از کافه ولی...
با چیزی که دیدم چشمام سیاهی رفت!
یونگی اونجا بود!!
جلوی من...
یونگی ایستاده بود!!!
تهیو گفت:"هانا این آقا شوهرته؟؟ نه نه وقت پرسیدن این سوال نیست... ببخشید!"
رفت داخل کافه و گفت:"سوا... هانا حالش خوب نیست یه بطری آب بگیر بیار برای هانا"
احساس میکردم الان قلبم وایمیسه!
سوا بطری رو آورد و داد به من...
سرش رو که آورد بالا گفت:"ی.. یونگی؟؟؟"
تهیو بهمون نگاهی انداخت و گفت:"اینجا چه خبره؟؟"
یونگی که انگار مثل من شگفت زده بود گفت:"سوا... هانا... شما همو میشناسید؟؟؟"
اون اسم سوا رو از کجا میدونست؟؟
منتظر پارت بعدی باشین...
_ آگاتا★
- ۷۵۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط