یکی داشت راه می رفت، پاش به سکه ای خورد.

یکی داشت راه می رفت، پاش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
دید سکه پنج تومنی است!
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است!
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!
واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.
ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.
و خودمان هم خبر نداریم!
دیدگاه ها (۱۳)

انتر خانوم:| دختر عقده ای:| ترشیده :| زشت:| عبوس:| خواستگا...

ﺍﯾﻦ ﻓﯿﻠﻤﺎﯼ ﺗﺮﺳﻨﺎﮎ ﺧﺎﺭﺟﯽ، .....لامصب....ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺻﺤﻨﻪ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﺁ...

مامانهای اینده همه قرتی.. البته بد نیست من که میگم خوبه خوشم...

شریک زندگی یعنی :::::»وقتی حوسله نداری میگه عیب نداره ..وقتی...

پیشنهاد حسن رحیم‌پور ازغدی: باید برای ترور ترامپ جایزه گذاشت...

سناریو - رومان

---ا.ت همان جا ایستاد.راهرو خالی بود.دستمال سفید توی دستش بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط