پارت ۲۷
پارت ۲۷
همین که در خونه رو بستم، گوشیمو درآوردم.
و قبل اینکه حتی کفشامو کامل دربیارم، براش پیام دادم:
+:
«رسیدم.»
سه نقطه تقریباً فوری ظاهر شد.
و قلب احمقم دوباره تند زد.
-:
«خوبه.»
چند ثانیه بعد یه پیام دیگه داد.
-:
«برو بخواب.»
خندهم گرفت.
+:
«تو چرا انقدر دستور میدی؟»
این بار جوابش دیرتر اومد.
-:
«چون یکی باید مراقبت باشه.»
و لعنتی.
این مرد اصلاً رحم نداشت به قلب من.
لبخندمو قایم کردم و رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم.
ولی درست همون موقع…
صدای یه موتور از بیرون ساختمون اومد.
ناخودآگاه رفتم سمت پنجره.
و قلبم یهویی لرزید.
جونگکوک هنوز پایین بود.
تکیه داده بود به ماشینش و گوشی دستش بود.
انگار هنوز نرفته.
بیاختیار لبخند زدم.
+:
«تو هنوز نرفتی؟»
جونگکوک چند ثانیه بعد سرشو بلند کرد سمت پنجره من.
و وقتی فهمید دیدمش…
خیلی کم گوشه لبش بالا رفت.
-:
«گفتم مطمئن شم واقعاً رفتی داخل.»
قلبم.
رسماً.
طاقت نداشت.
پرده رو یه ذره کنار زدم.
+:
«تو خیلی زیادی مراقب شدی.»
این بار خودش تایپ نکرد.
فقط خیلی آروم موبایلشو آورد بالا و برام تکون داد.
چند ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد.
فوراً جواب دادم.
+:
— چیه؟
صدای جونگکوک آروم و خسته بود.
-:
— هیچی.
+:
— پس چرا زنگ زدی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— دلم نمیاد برم.
نفس توی سینم گیر کرد.
پشتمو تکیه دادم به دیوار کنار پنجره.
و برای چند لحظه فقط صدای نفسهامون توی تماس بود.
اون سکوت بینمون دیگه awkward نبود.
برعکس…
حس خونه میداد.
آروم پرسیدم:
+:
— جونگکوک؟
-:
— هوم؟
+:
— امروز چند بار باعث شدی قلبم وایسه خبر داری؟
خیلی کوتاه خندید.
اون خنده آروم نصفهشبیش.
-:
— تو هم همین کارو با من کردی.
لبمو گاز گرفتم که بیخودی ذوق نکنم.
ولی نشد.
اصلاً نشد.
همون موقع صدای یه ماشین دیگه از پایین خیابون اومد.
جونگکوک فوراً ساکت شد.
و من تغییر صداشو حس کردم.
اون آرامش نرم یهویی محو شد.
رفتم پشت پنجره و پایینو نگاه کردم.
یه ماشین مشکی چند متر عقبتر توقف کرده بود.
و دو مرد داخلش بودن.
جونگکوک خیلی آروم از ماشینش فاصله گرفت.
چشمهاش کاملاً سرد شده بودن.
اونقدر سرد که انگار اون مرد مهربون چند دقیقه پیش اصلاً وجود نداشته.
قلبم فوراً فرو ریخت.
+:
— جونگکوک…؟
نگاهش هنوز روی اون ماشین بود.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— برو عقب پنجره.
ترس فوراً پیچید توی دلم.
+:
— چرا؟
لحنش این بار جدیتر شد.
-:
— ا/ت. الان.
بدون فکر یه قدم رفتم عقب.
جونگکوک دستشو برد داخل کتش.
و همون لحظه…
برای اولین بار فهمیدم ترس واقعی یعنی چی.
چون چیزی که از داخل کتش بیرون اومد…
اسلحه بود.
همین که در خونه رو بستم، گوشیمو درآوردم.
و قبل اینکه حتی کفشامو کامل دربیارم، براش پیام دادم:
+:
«رسیدم.»
سه نقطه تقریباً فوری ظاهر شد.
و قلب احمقم دوباره تند زد.
-:
«خوبه.»
چند ثانیه بعد یه پیام دیگه داد.
-:
«برو بخواب.»
خندهم گرفت.
+:
«تو چرا انقدر دستور میدی؟»
این بار جوابش دیرتر اومد.
-:
«چون یکی باید مراقبت باشه.»
و لعنتی.
این مرد اصلاً رحم نداشت به قلب من.
لبخندمو قایم کردم و رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم.
ولی درست همون موقع…
صدای یه موتور از بیرون ساختمون اومد.
ناخودآگاه رفتم سمت پنجره.
و قلبم یهویی لرزید.
جونگکوک هنوز پایین بود.
تکیه داده بود به ماشینش و گوشی دستش بود.
انگار هنوز نرفته.
بیاختیار لبخند زدم.
+:
«تو هنوز نرفتی؟»
جونگکوک چند ثانیه بعد سرشو بلند کرد سمت پنجره من.
و وقتی فهمید دیدمش…
خیلی کم گوشه لبش بالا رفت.
-:
«گفتم مطمئن شم واقعاً رفتی داخل.»
قلبم.
رسماً.
طاقت نداشت.
پرده رو یه ذره کنار زدم.
+:
«تو خیلی زیادی مراقب شدی.»
این بار خودش تایپ نکرد.
فقط خیلی آروم موبایلشو آورد بالا و برام تکون داد.
چند ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد.
فوراً جواب دادم.
+:
— چیه؟
صدای جونگکوک آروم و خسته بود.
-:
— هیچی.
+:
— پس چرا زنگ زدی؟
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
-:
— دلم نمیاد برم.
نفس توی سینم گیر کرد.
پشتمو تکیه دادم به دیوار کنار پنجره.
و برای چند لحظه فقط صدای نفسهامون توی تماس بود.
اون سکوت بینمون دیگه awkward نبود.
برعکس…
حس خونه میداد.
آروم پرسیدم:
+:
— جونگکوک؟
-:
— هوم؟
+:
— امروز چند بار باعث شدی قلبم وایسه خبر داری؟
خیلی کوتاه خندید.
اون خنده آروم نصفهشبیش.
-:
— تو هم همین کارو با من کردی.
لبمو گاز گرفتم که بیخودی ذوق نکنم.
ولی نشد.
اصلاً نشد.
همون موقع صدای یه ماشین دیگه از پایین خیابون اومد.
جونگکوک فوراً ساکت شد.
و من تغییر صداشو حس کردم.
اون آرامش نرم یهویی محو شد.
رفتم پشت پنجره و پایینو نگاه کردم.
یه ماشین مشکی چند متر عقبتر توقف کرده بود.
و دو مرد داخلش بودن.
جونگکوک خیلی آروم از ماشینش فاصله گرفت.
چشمهاش کاملاً سرد شده بودن.
اونقدر سرد که انگار اون مرد مهربون چند دقیقه پیش اصلاً وجود نداشته.
قلبم فوراً فرو ریخت.
+:
— جونگکوک…؟
نگاهش هنوز روی اون ماشین بود.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— برو عقب پنجره.
ترس فوراً پیچید توی دلم.
+:
— چرا؟
لحنش این بار جدیتر شد.
-:
— ا/ت. الان.
بدون فکر یه قدم رفتم عقب.
جونگکوک دستشو برد داخل کتش.
و همون لحظه…
برای اولین بار فهمیدم ترس واقعی یعنی چی.
چون چیزی که از داخل کتش بیرون اومد…
اسلحه بود.
- ۱۶۳
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط