P
P⁵²
تهیونگ صورتشو شست.
توی آینه به خودش نگاه میکرد.
چشماش قرمز بود و فکش میلرزید.
-(جمع کن خودتو تهیونگ..آروم باش..)
نفس عمیق کشید.
لیوانیو برداشت.اونو پر از آب کرد و بهش خیره شد.
《+ قبل از اینکه بمیرم حداقل یه بار ببینمت..》
تهیونگ چشماشو بست و نفس عمیق کشید.
لبخند زدو سمت اتاق رفت.
در زدو رفت تو.
ا.ت داشت موهاشو شونه میکرد.
-خوبی؟(آبو داد به ا.ت)
+اوهوم..مرسی.
ا.ت موهاشو سه قسمت کرد.
-بزار..برات ببافمشون..
تهیونگ خیلی با دقت موهای ا.ت رو میبافت.
+ببخشید..نمیخواستم شبمونو خراب کنم..
-تا وقتی تو هستی هیچ چیزی خراب نیست.دیگه به هیچی فکر نکن..بیا بریم..(و دست ا.ت و بوسید.)
...
[*خیلی وقته داره حسودیم میشه ولی به روی خودم نمیارما🥲]
...
شام خوردنو فیلم دیدن..
کلی هم خندیدن...
مگه میشه لونا باشه و ا.ت ناراحت بمونه؟
...
...
...
شب،ساعت ۱ و نیم :
×شب بخیرررر
+کوک..صداتون تا اینجا میادا
÷باشه.(خندید)
×منظورت چیه(رو به جونگکوک)
تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.
-اومدی(لبخند زد)
ا.ت کنار تخت نشست.
+امروز..دکتر بودم.
تهیونگ نگاهشو از سقف گرفتو به اون داد.
ا.ت پرید رو بالش.
+وقتی که آزمایشای جدیدمو دید خیلی تو فکر فرو رفت.با یه نگاه عجیبی گفت:داری با زندگیت چیکار میکنی؟
ا.ت چرخید سمت تهیونگ
+فکر کردم میخواد بگه داری گند میزنی به زندگیت.ولی برگشت گفت:عاشق شدی؟
تهیونگ بی اختیار خندید.خیلی کم..ولی از ته دل.
+گفت تاحالا ندیده بوده هیچوقت سرطان خون اینقدر راحت پیشرویش کمتر بشه..و هی اصرار میکرد که براش تعریف کنم.
تهیونگ به لبای ا.ت چشم دوخته بود.
+منم بهش گفتم.(صورتش سرخ شد.چشماشو بستو دستشو روی صورتش گذاشتو خندید.)
یه برق خاصی تو چشاش بود و با همون چشما به تهیونگ نگاه کرد.
+از اول تا آخرشو.یه دختر عادی،همون روزی که میفهمه زندگیش قراره تموم بشه،متوجه میشه شانسی برای دیدن پسر رویاهاش پیدا کرده و امیدوار میشه که ادامه بده که حداقل بتونه یه بار ببینتش.
...
+وقتی میبینتش و مست چشماش میشه،دیگه نمیفهمه پسره داره میگه:《ببخشید..این چشما برای من آشنان..》
...
+بعدش همون دختر توی فرودگاه برای اولین بار توی بیداری اونو در آغوش میگیره..و بعد چی میشه؟پسره دعوتش میکنه به یه مهمونی..و برای اولین بار وسط اجراش بهش خیره میشه..و موقع خداحافظی دختره دیگه طاقت نمیاره و برای اولین بار 《دوست دارم..》از دهنش میزنه بیرون...
ولی نمیتونه باور کنه..
چون پسره هم بهش میگه: 《منم..خیلی دوست دارم..》
...
تهیونگ خندید.
-همه چیش درستو آشناست.فقط اول داستانو اشتباه بهش گفتی..تو یه دختر عادی نیستی..تو خاص ترین کسی هستی که توی این دنیا نفس میکشه..(بهش چشمک زد)
ا.ت خندید و سرخ شد.
-آهان...همیشه بخند..ببین چقدر با خنده قشنگتری(لبخند زد.)
ا.ت به چشمای تهیونگ خیره شده بودو تهیونگ به لبای ا.ت..
+مرسی که..باعث حال خوبمی(و گونه تهیونگو بوسید.)
تهیونگ کمر ا.ت رو گرفتو اونو به خودش نزدیکتر کرد.
فاصله شون چیزی حدود ۷ سانت بود.
[*برای تصور بهتر لطفا از خطکش استفاده کنید و اگه حال ندارید پاشید بدونید حدودا میشه نصف یه خودکار:)]
+شبت بخیر..خوب بخوابی(و چشماشو بست.)
-شب بخیر..(چشماشو بست.)
-(الان وقتش نبود ته..)
...
...
...
تهیونگ صورتشو شست.
توی آینه به خودش نگاه میکرد.
چشماش قرمز بود و فکش میلرزید.
-(جمع کن خودتو تهیونگ..آروم باش..)
نفس عمیق کشید.
لیوانیو برداشت.اونو پر از آب کرد و بهش خیره شد.
《+ قبل از اینکه بمیرم حداقل یه بار ببینمت..》
تهیونگ چشماشو بست و نفس عمیق کشید.
لبخند زدو سمت اتاق رفت.
در زدو رفت تو.
ا.ت داشت موهاشو شونه میکرد.
-خوبی؟(آبو داد به ا.ت)
+اوهوم..مرسی.
ا.ت موهاشو سه قسمت کرد.
-بزار..برات ببافمشون..
تهیونگ خیلی با دقت موهای ا.ت رو میبافت.
+ببخشید..نمیخواستم شبمونو خراب کنم..
-تا وقتی تو هستی هیچ چیزی خراب نیست.دیگه به هیچی فکر نکن..بیا بریم..(و دست ا.ت و بوسید.)
...
[*خیلی وقته داره حسودیم میشه ولی به روی خودم نمیارما🥲]
...
شام خوردنو فیلم دیدن..
کلی هم خندیدن...
مگه میشه لونا باشه و ا.ت ناراحت بمونه؟
...
...
...
شب،ساعت ۱ و نیم :
×شب بخیرررر
+کوک..صداتون تا اینجا میادا
÷باشه.(خندید)
×منظورت چیه(رو به جونگکوک)
تهیونگ روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.
-اومدی(لبخند زد)
ا.ت کنار تخت نشست.
+امروز..دکتر بودم.
تهیونگ نگاهشو از سقف گرفتو به اون داد.
ا.ت پرید رو بالش.
+وقتی که آزمایشای جدیدمو دید خیلی تو فکر فرو رفت.با یه نگاه عجیبی گفت:داری با زندگیت چیکار میکنی؟
ا.ت چرخید سمت تهیونگ
+فکر کردم میخواد بگه داری گند میزنی به زندگیت.ولی برگشت گفت:عاشق شدی؟
تهیونگ بی اختیار خندید.خیلی کم..ولی از ته دل.
+گفت تاحالا ندیده بوده هیچوقت سرطان خون اینقدر راحت پیشرویش کمتر بشه..و هی اصرار میکرد که براش تعریف کنم.
تهیونگ به لبای ا.ت چشم دوخته بود.
+منم بهش گفتم.(صورتش سرخ شد.چشماشو بستو دستشو روی صورتش گذاشتو خندید.)
یه برق خاصی تو چشاش بود و با همون چشما به تهیونگ نگاه کرد.
+از اول تا آخرشو.یه دختر عادی،همون روزی که میفهمه زندگیش قراره تموم بشه،متوجه میشه شانسی برای دیدن پسر رویاهاش پیدا کرده و امیدوار میشه که ادامه بده که حداقل بتونه یه بار ببینتش.
...
+وقتی میبینتش و مست چشماش میشه،دیگه نمیفهمه پسره داره میگه:《ببخشید..این چشما برای من آشنان..》
...
+بعدش همون دختر توی فرودگاه برای اولین بار توی بیداری اونو در آغوش میگیره..و بعد چی میشه؟پسره دعوتش میکنه به یه مهمونی..و برای اولین بار وسط اجراش بهش خیره میشه..و موقع خداحافظی دختره دیگه طاقت نمیاره و برای اولین بار 《دوست دارم..》از دهنش میزنه بیرون...
ولی نمیتونه باور کنه..
چون پسره هم بهش میگه: 《منم..خیلی دوست دارم..》
...
تهیونگ خندید.
-همه چیش درستو آشناست.فقط اول داستانو اشتباه بهش گفتی..تو یه دختر عادی نیستی..تو خاص ترین کسی هستی که توی این دنیا نفس میکشه..(بهش چشمک زد)
ا.ت خندید و سرخ شد.
-آهان...همیشه بخند..ببین چقدر با خنده قشنگتری(لبخند زد.)
ا.ت به چشمای تهیونگ خیره شده بودو تهیونگ به لبای ا.ت..
+مرسی که..باعث حال خوبمی(و گونه تهیونگو بوسید.)
تهیونگ کمر ا.ت رو گرفتو اونو به خودش نزدیکتر کرد.
فاصله شون چیزی حدود ۷ سانت بود.
[*برای تصور بهتر لطفا از خطکش استفاده کنید و اگه حال ندارید پاشید بدونید حدودا میشه نصف یه خودکار:)]
+شبت بخیر..خوب بخوابی(و چشماشو بست.)
-شب بخیر..(چشماشو بست.)
-(الان وقتش نبود ته..)
...
...
...
- ۵.۹k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط