♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 75・⁠]⁠ᕗ

یه جور عصبی گفت : تو.. بهش علاقه ای.. 
سریع گفتم : نه..حسی بهش ندارم.. 
خشن گفت : پدر و مادرت مجبورت میکنن؟ 
-نه..اونا همه چیز رو به خودم سپردن..ولی خوب فامیله... مسلما انتظار برخورد بهتری از من دارن و میخوان انعطاف بیشتری به خرج بدم چون موقعیتش عالیه ولی من به توماس گفتم علاقه ای بهش ندارم ولی امروز بهم گفت که... گفت که اومده قلبم رو به دست بیاره.
یه دفعه ای و خیلی بلند داد زد : غلط کرده. 
از دادش واضح تكون خوردم. بلند شد و با لگد به درخت کنارش کوبید و داد زد : غلط.کرده میخواد قلب تو رو به دست بیاره..اصلا از کدوم 
خرابه ای پیداش شده؟ 
شوکه و متعجب نگاش کردم و بلند شدم. رفتم کنارش 
با خشم دستش رو روی درخت گذاشته بود و تند تند نفس 
نفس میزد. اروم دستم رو روی بازوش گذاشتم. 
با خشم شونه ام رو گرفت و محکم کوبوندم به درخت
و گفت : کریستینا به جان عزیزترینام..دور و بر این پسره بچرخی چنان بلایی به سرت میارم که اون سرش نا پیدا
و مشتش رو خیلی محکم کنار سرم به درخت کوبید و داد زد : فهمیدی؟ 
شوکه تند تند نفس کشیدم و نگاش کردم. ازش ترسیده بودم ولی باز چشماش اطمینان خاصی بهم میداد. 
نگران و ترسیده گفتم : چته جونگکوک ؟ 
سرش رو کلافه خم کرد و سرش رو توی یقه اش فرو کرد. سرش رو بین دستام گرفت و بلند کردم. خشن مشتش رو باز به درخت کوبید
و گفت : بگو دور و برش نمیری... بگو .کریستینا.. 
محكم تكون خوردم و با غم و نگرانی دستش رو که به درخت کوبیده بود گرفتم و لرزون گفتم : باشه...نکوب.. دستت رو داغون کردی..مشتت رو به 
درخت نکوب..نمیرم.. 
به دستش نگاه کردم. خونی از دستش جاری شده بود. 
بلند زدم زیر گریه و شوکه به خون نگاه کردم و ترسیده 
گفتم : دستت..دستت.. 
دستش رو از توی دستم خارج کرد و انداخت دور بدنم و منو تو بغلش کشید و گفت : هیسس..هیچی نیست..
با گریه گفتم : هست. دستت داغون شده..داره خون میاد..
سرم رو بوسید و با صدای اروم و کلافه و تو فکری گفت: اروم عزیزم ..هیچی نیست..خوبم.. 
با غم و اروم گفت : کریستینا.. 
خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و پردرد گفتم : جانم.
جونگکوک : قول بده به این پسره رو ندی و نزدیکش نشی.. 
منو بیشتر به خودش فشرد و گفت : قول بده..
دلیل این حساسیت بیش از حدش رو نمیفهمیدم ولی از اعماق وجودم گفتم : قول میدم
دیدگاه ها (۳)

ادامه پارت 75خودم رو ازش جدا کردم و گفتم : حالا بذار دستت رو...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 76・⁠]⁠ᕗ  شبونه برای اینکه با...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 74・⁠]⁠ᕗتوماس : دیدار تو بهتر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 73・⁠]⁠ᕗبغض کردم و اشکم اروم...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 44・⁠]⁠ᕗ  روز هشتم این جدایی ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط