روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خ

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست."
دیدگاه ها (۲)

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺑﻤﻦ ﻧﮕﻔﺖ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﺩﻭﻗﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ .....ﺩﺳﺘﺶ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻨ...

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!!عشق این است که یکی ب...

هیچوقت بـﮧ خاطر هیچڪس בست از ارزشهایت نڪشچوטּ زمانے ڪـﮧ آטּ ...

غیبت کردن از نگاه اسلامنکوهش غیبت از دید شرعیکی‏از صریح‏ترین...

روزی...

شادی روح مادرها آسمانی صلوات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط