پشت لبخند جیمین

پشت لبخند جیمین
پارت اول

اولین روز کاری‌ام توی ساختمان جدید HYBE بود.

خب، در واقع اولین روز کاریم نبود. چند سالی می‌شد که به‌عنوان مدیر برنامه کار می‌کردم، اما امروز فرق داشت.

امروز قرار بود مسئول برنامه‌های یکی از بزرگ‌ترین پاپ‌استارهای کره باشم.

پارک جیمین.

همین فکر باعث شد برای چندمین بار جلوی آینه‌ی آسانسور، لباس و موهام رو مرتب کنم.

ا.ت : آروم باش... فقط یه روز کاریه. قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.

البته خودم هم می‌دونستم که دارم به خودم دروغ می‌گم.

وقتی اسم «پارک جیمین» وسط باشه، معلومه که هیچ‌چیزی نمی‌تونه کاملاً عادی باشه.

در آسانسور باز شد و من با عجله ازش بیرون اومدم.

و درست همون لحظه...

محکم به یکی برخورد کردم.

ا.ت : اوه! خدایا، ببخشید! واقعاً حواسم نبود.

چند قدم عقب رفتم و سرمو بالا آوردم تا از طرف مقابل عذرخواهی کنم.

اما همین که چشمم بهش افتاد، برای چند ثانیه کاملاً خشکم زد.

پارک جیمین.

خودش بود.

با یه لباس ساده و موهایی که کمی روی پیشونیش ریخته بود، درست مقابلم ایستاده بود و با تعجب نگاهم می‌کرد.

عالی بود.

واقعاً عالی.

اولین ملاقات من با آرتیستی که قرار بود مدیر برنامه‌اش باشم، با برخورد کردن بهش شروع شده بود.

ا.ت : واقعاً معذرت می‌خوام، جیمین. حواسم نبود.

جیمین چند ثانیه نگاهم کرد، بعد یه لبخند کوچیک روی لبش نشست.

جیمین : فکر کنم سالمم.

از شدت خجالت سرمو پایین انداختم.

ا.ت : خوشحالم که اتفاقی براتون نیفتاده.

جیمین : شما باید ا.ت باشید، درسته؟

با تعجب سرمو بالا آوردم.

ا.ت : بله. از کجا فهمیدید؟

جیمین به کارت شناسایی‌ای که دور گردنم بود اشاره کرد.

جیمین : حدس زدنش سخت نبود.

نگاهم به کارت افتاد و زیر لب نفس عمیقی کشیدم.

ا.ت : بله... منطقیه.

جیمین خندید.

و نمی‌دونم چرا، ولی برای چند ثانیه حس کردم اون چیزی که جلوی رومه، اون جیمینی نیست که همیشه روی صحنه می‌بینم.

اونجا، وسط راهروی شلوغ شرکت، فقط یه پسر بود که داشت به دست‌وپاچلفتی بودن مدیر برنامه‌ی جدیدش می‌خندید.

جیمین : خب، ا.ت...

ا.ت : بله؟

جیمین : فکر کنم بهتره قبل از اینکه اولین روز کاریمون با هم شروع بشه، یه قانون بذاریم.

با نگرانی نگاش کردم.

ا.ت : قانون؟

جیمین : آره.

چند ثانیه مکث کرد و بعد با لبخند گفت:

جیمین : لطفاً دیگه توی راهرو به من حمله نکنید.

چشمام گرد شد.

ا.ت : من حمله نکردم!

جیمین : مطمئنید؟

ا.ت : کاملاً مطمئنم.

جیمین : خب، من یه کم شک دارم.

برای اولین بار، یه لبخند کوچیک روی صورتم نشست.

ا.ت : پس از این به بعد بیشتر مراقبم.

جیمین : خوبه. چون من واقعاً نمی‌خوام هر روز صبح با برخورد به مدیر برنامه‌ام شروع بشه.

ا.ت : خیالتون راحت باشه.

جیمین با همون لبخند از کنارم رد شد.

اما قبل از اینکه دور بشه، برگشت.

جیمین : راستی، خوش اومدی.

چند لحظه فقط نگاش کردم.

ا.ت : ممنونم.

اون سرشو تکون داد و به سمت اتاق تمرین رفت.

و من همون‌جا موندم.

چند ثانیه بعد تازه متوجه شدم که هنوز لبخند می‌زنم.

ا.ت : خب... اولین برخورد خیلی هم بد نبود.

اما چیزی که اون روز نمی‌دونستم این بود که این فقط شروع کار ما با هم نبود.

شروع داستانی بود که قرار بود کم‌کم همه‌چیز رو بین من و پارک جیمین تغییر بده.

داستانی که از یه برخورد ساده شروع شد...

و شاید، یه روز به چیزی خیلی بیشتر از یه رابطه‌ی کاری ختم می‌شد.

چیزی که هیچ‌کدوممون هنوز ازش خبر نداشتیم.

اما بعضی چیزها...

از همون اولین برخورد شروع می‌شن.

حتی عشق.

گیلیلیللی چند پاری جدید

اگه آپ بشه همین الان همشو میزارم

حمایت؟؟💗✨🙃💔🥺
دیدگاه ها (۰)

پشت لبخند جیمینپارت دومبعد از اون برخورد عجیب توی راهرو، چند...

پشت لبخند جیمینپارت سومپنج دقیقه بعد، بالاخره تونستم برنامه‌...

*سرنوشت*بعد از اینکه رایا و شوگا خرید هارو کردن و رفتن سمن خ...

خبببببببببب بچه عاااا لبای خواب های رایااااا عرررر منم می‌خو...

آتیشی که از بارون شروع شدpart24ویوی ا. تاون شببعد از اینکه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط