تایم استراحتت بود و داشتی برای خودت قهوه ای که توی لیوان
تایم استراحتت بود و داشتی برای خودت قهوه ای که توی لیوان مخصوصت ریخته بودی مینوشیدی..ضرب انگشتات تورو به توی فکر فرو برده بود...همممم...از خستگی زیاد پلکت توان باز شدن رو نداشت ... انقدر خسته*گشاد* بودی که نتونستی بری اتاق استراحت و سر میز خوابت برد...
چند ساعت بعد...
+*نامجون*..هی... اون... جونمو نجات داده؟
○آره... اون خیلی مهربونه
☆خیلی هم آداب معاشرتش خوبه.. ندیدی جی کی؟ چقد برامون احترام قائل شد؟
■آره...
+خوبه... بچه ... خوبیه!
♡حیحی...نامجونی هم رفت قاطی مرغا
+نبابا...فقط گفتم خوبه
♡امیدوارم که اینطور باشه...
یه ذره دیگه که گذشت دیگه حتی میتونست راه بره... بلند شد تا ازت بیاد تشکر کنه... ولی ... ولی تا تورو سر میز خوابیده دید.... اولین شکوفه عشق سر درختش دراومد....همینطوری که داشت بهت نگاه میکرد یه آهنگ رویایی توی مغزش پخش میشد...
+اون... اون خیلی جذابه... نه... بیشتر از حد
÷نامجون... حالت خوبه؟ هنوز درد داری؟
+نه .. نه...اصلا حالم خوب نیست
÷چی؟ چرا؟
+فکر کنم عاشق شدم...
÷عوووووو..خب عروس کیه
+خانم دکتر ...پارک سول مین
¤جدی عی؟ اصن چیزی دربارش میدونی؟
+نه... فقط یه چیزی رو میدونم...اون بیش از حد زیباست
○اگر میخوای برات تحقیق کنم؟
+خیلی ضایع اس...
توی عمق خواب بودی که صدای بلندگو بیمارستان بلندت کرد... کشش ریزی رفتی .. کمرت خشک شده بود... که به روبه روت نگاه کردی... هفت تا پسر جلوت وایستاده بودن...
-امم..مشکلی پیش اومده؟ جناب کیم نامجون حالشون خوبه؟گفتم به آقای جئون نباید سرپا وایستن...
■بله .. بله...ماهم گفتیم ولی خودشون اصرار داشتن
+باشه... ولی بهتره که سریعتر برید سر تختتون ...
+نه... ممنون.. من خوبم
-خوبه... تا فردا برگه مرخصی تون رو مینویسم
+نه من میخوام همینجا بمونم
*جیمین یه پوزخند زد*
-چی؟ خب چرا؟ طرفداراتون نگرانتون میشن...بعد شما میگید حالتون خوبه پس لزومی نداره که بمونید
+هرجور راحتید...ولی من دوست دارم بمونم
تعظیم کوتاهی کردی و رفتی کنار پرستارت نشستی براش چایی ریختی و توهم قهوه خوردی برای خودت
-چیزی شده...یوکسو؟
$نه...چیزی نیست
-میتونی به من بگی.. من پیشتم...
$خانم دکتر...شیفت هام زیادن... خسته شدم...هیچوقت استراحتی ندارم... منم آدمم
-خب دختر... اینو از اول میگفتی دیگه...دوست داری سفر بری؟ با هزینه من؟
$چ....چی؟خانم دکتر خجالتم ندید...آخه...
-برات جور میکنم یه سفر یه ماهه بری ... اگر بازم چیزی خواستی بهم بگو باشه؟
$م..مرسی..توی زحمت افتادید
لبخند ریزی زدی و به پشتت نگاه کردی ... دوباره همون هفت تا پسر حدود ۱۰۰ متر اونور ترت ایستاده بودن و داشتن حرفاتو گوش میدانن
-آقایوننننن... بفرمایید توی اتاق مریض ...
♡اوهه.. فکر کنم عصبیش کردی کیم نامجون
+به من چههههههههه؟
-بفرماییییدددددد
چند ساعت بعد...
+*نامجون*..هی... اون... جونمو نجات داده؟
○آره... اون خیلی مهربونه
☆خیلی هم آداب معاشرتش خوبه.. ندیدی جی کی؟ چقد برامون احترام قائل شد؟
■آره...
+خوبه... بچه ... خوبیه!
♡حیحی...نامجونی هم رفت قاطی مرغا
+نبابا...فقط گفتم خوبه
♡امیدوارم که اینطور باشه...
یه ذره دیگه که گذشت دیگه حتی میتونست راه بره... بلند شد تا ازت بیاد تشکر کنه... ولی ... ولی تا تورو سر میز خوابیده دید.... اولین شکوفه عشق سر درختش دراومد....همینطوری که داشت بهت نگاه میکرد یه آهنگ رویایی توی مغزش پخش میشد...
+اون... اون خیلی جذابه... نه... بیشتر از حد
÷نامجون... حالت خوبه؟ هنوز درد داری؟
+نه .. نه...اصلا حالم خوب نیست
÷چی؟ چرا؟
+فکر کنم عاشق شدم...
÷عوووووو..خب عروس کیه
+خانم دکتر ...پارک سول مین
¤جدی عی؟ اصن چیزی دربارش میدونی؟
+نه... فقط یه چیزی رو میدونم...اون بیش از حد زیباست
○اگر میخوای برات تحقیق کنم؟
+خیلی ضایع اس...
توی عمق خواب بودی که صدای بلندگو بیمارستان بلندت کرد... کشش ریزی رفتی .. کمرت خشک شده بود... که به روبه روت نگاه کردی... هفت تا پسر جلوت وایستاده بودن...
-امم..مشکلی پیش اومده؟ جناب کیم نامجون حالشون خوبه؟گفتم به آقای جئون نباید سرپا وایستن...
■بله .. بله...ماهم گفتیم ولی خودشون اصرار داشتن
+باشه... ولی بهتره که سریعتر برید سر تختتون ...
+نه... ممنون.. من خوبم
-خوبه... تا فردا برگه مرخصی تون رو مینویسم
+نه من میخوام همینجا بمونم
*جیمین یه پوزخند زد*
-چی؟ خب چرا؟ طرفداراتون نگرانتون میشن...بعد شما میگید حالتون خوبه پس لزومی نداره که بمونید
+هرجور راحتید...ولی من دوست دارم بمونم
تعظیم کوتاهی کردی و رفتی کنار پرستارت نشستی براش چایی ریختی و توهم قهوه خوردی برای خودت
-چیزی شده...یوکسو؟
$نه...چیزی نیست
-میتونی به من بگی.. من پیشتم...
$خانم دکتر...شیفت هام زیادن... خسته شدم...هیچوقت استراحتی ندارم... منم آدمم
-خب دختر... اینو از اول میگفتی دیگه...دوست داری سفر بری؟ با هزینه من؟
$چ....چی؟خانم دکتر خجالتم ندید...آخه...
-برات جور میکنم یه سفر یه ماهه بری ... اگر بازم چیزی خواستی بهم بگو باشه؟
$م..مرسی..توی زحمت افتادید
لبخند ریزی زدی و به پشتت نگاه کردی ... دوباره همون هفت تا پسر حدود ۱۰۰ متر اونور ترت ایستاده بودن و داشتن حرفاتو گوش میدانن
-آقایوننننن... بفرمایید توی اتاق مریض ...
♡اوهه.. فکر کنم عصبیش کردی کیم نامجون
+به من چههههههههه؟
-بفرماییییدددددد
- ۲۰۸
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط