پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی

پیشانی ام را بوسه زد در خواب، هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم، مادرم می گفت:
از شانه ام هر روز می چیده است شب بویی

نام تو را می کَند روی میزها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم
اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آیینه خیلی هم نباید راستگو باشد
من مایه ی رنج تو هستم، راست می گویی
دیدگاه ها (۱)

ای عشق! تو که قصّه و افسانه نبودیدر چشم من این گونه غریبانه ...

اگـر این پَـنـجـره در سـینه یِ دیوار نـبـودو کـنـارَم ، قَـل...

تو چه کردی، که دلم را، به تنم لرزاندییک شـَبـه آمـدی،، وُ در...

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﮐﻪ ﺯﻟﻴﺨﺎ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖﻫﺮ ﺯِ ﭼﺎﻩ ﺁﻣﺪﻩﺍﯼ ﯾﻮﺳﻒ ﮐﻨﻌﺎﻥ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞✿ می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه...

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

آن نه عشقست که از دل به دهان می‌آیدوان نه عاشق که ز معشوق به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط