شنیدم بلبلی با ناله میگفت

شنیدم بلبلی با ناله میگفت
به گلزارم دگر یک غُنچه نشکُفت
به پای گل نشستم تا بر آید
خزان آمد بهارم را بر آشُفت
در این ایام بی‌ رحمی دوران
غروب نا امیدی هم به در کُفت
نشستم‌ با ‌‌ تضرُع کُنج برگی
غزل شد ناله و گوشی که نشنُفت
چه داند گل که دل میسوزد از غم
که باران ‌ بلا بال و پرم رُفت
چو شمع نیمه سوزی نا به هنگام
غم آمد در درون سینه ام خُفت
دیدگاه ها (۴)

دل زود باورم را به کرشمه‌ای ربودیچونیاز ما فزون شد،تو به ناز...

بعد تو منظره ے ڪوچه ے مان فرق نڪردپنجره، چهره ے من،سوز اذان ...

آن دمی که میچکید از مژه هایم اشک مندر طلوعی بود و بر ...

خنده بر لب دارم و در سینه ام آهی به دلعشق تو اینگونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط