شبح ابی پارت

☆شبح ابی پارت ۵☆

سکوت عصر با سرمای ملایمی که از میان شاخه‌های درختان عبور می‌کرد، همراه بود. موهانا روی پله‌های چوبی اقامتگاه هاشیراها نشسته بود و زنجیرش را در انگشتانش می‌چرخاند. هر از گاهی نفسش را بیرون می‌داد و بخار کم‌رنگی در هوا شکل می‌گرفت.

از میان مهی که زمین را در آغوش گرفته بود، صدای آرامی آمد.
– «بازم دیر کردی...»
صدای مویچیرو بود، سرد اما آشنا.
موهانا لبخند محوی زد. «منتظرت بودم.»

مویچیرو کنار او نشست، بدون هیچ حرفی، فقط به افق نگاه کرد. چند لحظه بعد، نگاهش را به چشمان آبی موهانا دوخت.
– «اوبانای دوباره باهات دعوا کرد؟»
موهانا شانه بالا انداخت. «همیشه همینطوره… فقط چون با تو حرف می‌زنم.»
– «می‌فهمم…» صدای مویچیرو آرام و جدی بود. «ولی نمی‌خوام به خاطر من اذیت شی.»

چند لحظه سکوت میان‌شان افتاد، فقط صدای باد شنیده می‌شد.
موهانا سرش را پایین انداخت و گفت:
– «من نمی‌خوام ازت دور باشم مویچیرو… حتی اگه اون ناراحت بشه.»
مویچیرو کمی نزدیک‌تر شد، چشمانش برق خاصی داشت؛ چیزی بین آرامش و اضطراب.
– «اون برادرت رو می‌فهمم… اما منم نمی‌تونم احساسمو انکار کنم.»

موهانا نفسش را حبس کرد، نگاهشان در هم قفل شد. لحظه‌ای گذشت که حتی باد هم از حرکت ایستاد.

در همین لحظه صدای در باز شدن شنیده شد.
اوبانای، با چشمانی خشمگین، پشت سرشان ایستاده بود.
– «موهانا… بلند شو.»
صدایش مثل تکه‌ای یخ بود.
موهانا به آرامی برخاست، اما مویچیرو هم ایستاد، بی‌آنکه از نگاه اوبانای عقب بکشد.

– «دخترم رو ازت دور می‌کنم مویچیرو. قبل از اینکه کار به جای بدی بکشه.»
مویچیرو بدون هیچ تغییر در چهره گفت:
– «دخترت؟ اون خواهرته، نه زندانی.»
اوبانای قدمی جلو آمد، صدای برخورد کفش‌هایش با زمین در فضا پیچید.
– «داری مرزها رو رد می‌کنی.»
مویچیرو پاسخ داد:
– «شاید. ولی اگه برای کسی ارزش قائل باشی… ارزشش رو داره.»

چشم‌های موهانا پر از اضطراب شد. نمی‌خواست بین عشق و خانواده گیر کند.
اما در سکوت میان آن دو، فقط صدای قلبش بود که می‌کوبید.

پارت با نگاهی که بین مویچیرو و اوبانای رد و بدل شد، به پایان می‌رسد — نگاهی که قول یک رویارویی جدی در پارت بعدی را می‌دهد…
دیدگاه ها (۰)

☆شبح ابی پارت ۶☆باد سردی از لای درختان عبور می‌کرد و هوای اط...

☆شبح ابی پارت ۷☆شب غلیظ جنگل را در بر گرفته بود. مه سردی میا...

☆عشق روانی من پارت ۱۵ (آخر)☆شب بود و آسمان پر از ستاره. هانم...

☆عشق روانی من پارت ۱۴☆هانما و ا/ت روی نیمکت پارک نشسته بودند...

↓ادامه ی رمان:اتسوشی حواسش پرت بود هنوز دهنش در گیر حرفهای ق...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر ۲۴(گوينده :میتسوری :)صدای گیتار؟ ...

چندپارتی☆p.3چند ثانیه سکوت بین تون حکم فرما بود، مثل دنیا که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط