ات و شوتو پارت

ا~ت و شوتو پارت ۳۹
_هاهاهاهاهاها ............فرار!؟ چگونه میخواهید فرار کنید وقتی که حتا نمیتوانید از کوسه هایتان استفاده کنید.
ماه دوباره پشت ابر ها پنهان میشود. همه جا تاریک است. فقط میتوانند با حس های دیگری به جز بدانند که دیگری کجاست.
یک لحظه همه حس کردند که زیر پایشان چیزی وجود ندارد. و انگار به یک مکان جدیدی امده اند.
_ا~تتتتتتت بنظرت بهتر نیست که در این مکان به فهمیم که چه کسی باید تو را داشته باشد.
در همین لحظه نور ماه همه جا را روشن کرد انگار دیگر ابری نیست که جلوی ان را بگیرد.
_چ..چی؟ اینجا خانه ی پدر بزرگ است.
_پدر ا~ت صدایم را میشنوید؟
_تویا پسرم بگو چه اتفاقی افتاده؟
_انگار شما را تلپورت کرده اند. بهتر است که .......
_خبببب ارتباط شما هم دیگر با ان پسر....... اسمش چی بود...... اها تویااااااا قطع شده است.
_لطفا بزار انها بروند
_عزیزممممم دیگر نمیشود.
یک اتش گنده به سمت غلام رفت.
_از اتش ها خوشم نمی اید. ولی یخ چیز بهتری است.
یک دیوار یخی جلوی او ظاهر میشود. اتش خاموش میشود و یخ هم اب میشود.
_چ.. چی چطور تونستی قدرت شوتو را.......
_اههههه
غلام به پشت سرش نگاه میکند.
_بالاخره امدی........... ال فور وان
_اره امدم .
_لطفا این دو نفر را به من بسپار.
_باشه.......
وان فور ال به سمت اندوار و ایزاوا میرود.
_اندوار بهتر است که با اون نجنگیم.....
_متسفانه حق با توست.

خب دیگه اینم به ۱۵ برسونید.....
دارم مینویسم هنوز فکر کنم دیگه ۱۰ پارت اخره
دیدگاه ها (۳)

ا~ت و شوتو پارت ۳۸چندین ساعت بعد..... _ میگویم چرا برای نجات...

۳۰۰ تایی شدم پشمامممنون نننننن از همتون برگام ریخته عهههه حا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط