compensation of his death Part
compensation of his death __ Part 15
میا: اوه پرونده ها، خوب نه راستش اینا برای من نیستن، برای خانم دکترن.
فورد: اوه سلینا، اتفاقا میخواستم الان باهاش تماس بگیرم، به دیدنش میری دیگه، درسته؟
میا: آره، بعد از اینجا دارم میرم به دیدنش.
فورد: پس لطفت بهش بگو که بیاد اینجا.
میا: چشم، با اجازه.
سپس خواست در اتاق را ببندد که فورد گفت.
فورد: میا ی لحظه صبر کن.
میا ایستاد و اجازه داد فورد حرفش را بگوید.
فورد: هیچی ولش کن. برو به کارت برس و به سلینا بگو زود بیاد.
میا: چشم با اجازه.
سپس میا از اتاق خارج شد و در را بست.
*۵ دقیقه بعد*
در به صدا آمد و بعد از چند ثانیه در باز شد و سلینا وارد شد.
سلینا: آقای فورد با من کاری داشتید؟
فورد: آره، لطفا بشین.
سلینا روی صندلی که روبهرو ی ارون بود نشست. فورد گلوش رو صاف کرد و ادامه داد.
فورد: خوب خانم مارس، ایشون آقای ریچی هستن، اِ...
ناگهانارون پرید وسط حرف فورد و گفت.
ارون: برای کار ما همین فامیلی کافیه.
فورد:بله حق با شماست.
سپس به سلینا اشاره کرد و گفت.
فورد: و آقای ریچی ایشون خانم مارس هستن، سلینا مارس.
ارون با لحن بی تفاوتی گفت.
ارون: بله میدونم.
فورد نفس عمیقی کشید، دستانش را روی میز در هم گره کرد، به سلینا نگاه کرد و گفت.
فورد: خوب خانم مارس، شما دیشب ی بیمار مرد با موهای بلوند نداشتین؟ سنش طرفای ۳۵ یا ۳۶ ساله.
سلینا: چرا داشتم.
فورد به سمت جلو خم شد گفت.
فورد: خب ایشون کجان؟
سلینا: متاسفانه ایشون دیشب جونشون رو از دست دادن.
فورد برای لحظه ای شکه شد. ارون که انگار ی بخش از وجودش مرده بود با شتاب بلند شد و روبه سلینا با صدای بلند گفت.
ارون: چیمیگی دختره ی دیوونه. اون دیشب سالم از خونه بیرون رفت.
ارون همزمان که بلند شود صدای بالا آوردن تفنگ توسط بادیگاردش را شنید و میدانست این همان دلیل استرس چشمان سلینا است و حالا که فورد هم متوجه آن شده بود حتی بیشتر از سلینا مضطرب بنظر میرسید و ازون بدون نکاه کردن به او، بلکه درصدای فهمید.
فورد گفت: آقای ریچی...نظرتون چیه که با حرف زدن حلش کنیم و ببینیم که دیشب چه اتفاقی افتاده؟؟
ارون بدون اینکه ار سلینا چشم بردارد نشست و با نشستن او تفنگ هم پایین آمد. فورد نفس عمیق کوتاهی کشید، به سلینا نگاهی انداخت و گفت.
فورد: خوب خانم مارس، دیشب دقیقه چه اتفاقی افتاد؟
سلینا نفس عمیقی کشید و با صدای نسبتا نترسی ادامه داد.
سلینا: خوب راستش دیشب طرفای ساعت ۲ که داشتم از بیمارستان خارج میشدم باهام تماس گرفتن و گفتن که ی مریض با تیر خوردگی در ناحیه ی قلب و شش داریم و ایست قلبی هم کرده و به کمکم نیاز دارن. برای همین برگشتم بیمارستان و بعد از ۱ ساعت CPR و شک ضربان قلب مریض برنگشت برای همین ساعت مرگ رو ثبت کردیم و من رفتم و بقیه اش رو سپردم به بچه های بخش اورژانس و پلیس.
ارون با صدای عصبی گفت
ارون: جنازه کجاست؟
سلینا به او نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: داخل سرد خونه. اگر میخواین ببینینش میگم تا...
ارون بدون اهمیت به ادامه ی حرف سلینا گفت.
ارون: آقای فورد، از اونجایی که داخل بیمارستان شما مرده و دکتر عمل و تلاش بیشتری برای زنده موندش نکرده من از خانم مارس شکایت میکنم.
و همونطور که به سمت در میرفت برگشت، به سلینا نگاهی انداخت و ادامه داد.
ارون: فردا داخل دادگاه میبینمت، خانم دکتر.
از اتاق خارج شد و بعد از او بادیگاردش هنگامی که خارج میشد در اتاق را بست.
____________________
سلام خوشگلای من.
اینم از پارت امشب.
شرمنده ولی امشب فقط این رو میزارم.
ولی فردا شب دوتا رو که حتما میزارم ولی سه تارو نمیدونم.
شایدم سه تا بزارم چون بخ یکیتون قول داده بودم این هفته دو روز ۳ تا پارت میزارم.
بازم ببخشید.
باور کنید شبا قصه میخورم. میگم خاک تو سرت که نمیتونی دوتا پارت بزاری و این بیچاره هارو عضیت میکنی.
واقعا واقعا ببخشید.
فردا شب بین ساعت ۹_۲ منتظر ۲ الی ۳ پارت باشین.
بوس به همتووون.
درد و براتون بخوره تو سر شخصیت های بد رمانم.
دوستون دارم ی دنیا.
شب بخیر.
🌷🫂💗⭐️
میا: اوه پرونده ها، خوب نه راستش اینا برای من نیستن، برای خانم دکترن.
فورد: اوه سلینا، اتفاقا میخواستم الان باهاش تماس بگیرم، به دیدنش میری دیگه، درسته؟
میا: آره، بعد از اینجا دارم میرم به دیدنش.
فورد: پس لطفت بهش بگو که بیاد اینجا.
میا: چشم، با اجازه.
سپس خواست در اتاق را ببندد که فورد گفت.
فورد: میا ی لحظه صبر کن.
میا ایستاد و اجازه داد فورد حرفش را بگوید.
فورد: هیچی ولش کن. برو به کارت برس و به سلینا بگو زود بیاد.
میا: چشم با اجازه.
سپس میا از اتاق خارج شد و در را بست.
*۵ دقیقه بعد*
در به صدا آمد و بعد از چند ثانیه در باز شد و سلینا وارد شد.
سلینا: آقای فورد با من کاری داشتید؟
فورد: آره، لطفا بشین.
سلینا روی صندلی که روبهرو ی ارون بود نشست. فورد گلوش رو صاف کرد و ادامه داد.
فورد: خوب خانم مارس، ایشون آقای ریچی هستن، اِ...
ناگهانارون پرید وسط حرف فورد و گفت.
ارون: برای کار ما همین فامیلی کافیه.
فورد:بله حق با شماست.
سپس به سلینا اشاره کرد و گفت.
فورد: و آقای ریچی ایشون خانم مارس هستن، سلینا مارس.
ارون با لحن بی تفاوتی گفت.
ارون: بله میدونم.
فورد نفس عمیقی کشید، دستانش را روی میز در هم گره کرد، به سلینا نگاه کرد و گفت.
فورد: خوب خانم مارس، شما دیشب ی بیمار مرد با موهای بلوند نداشتین؟ سنش طرفای ۳۵ یا ۳۶ ساله.
سلینا: چرا داشتم.
فورد به سمت جلو خم شد گفت.
فورد: خب ایشون کجان؟
سلینا: متاسفانه ایشون دیشب جونشون رو از دست دادن.
فورد برای لحظه ای شکه شد. ارون که انگار ی بخش از وجودش مرده بود با شتاب بلند شد و روبه سلینا با صدای بلند گفت.
ارون: چیمیگی دختره ی دیوونه. اون دیشب سالم از خونه بیرون رفت.
ارون همزمان که بلند شود صدای بالا آوردن تفنگ توسط بادیگاردش را شنید و میدانست این همان دلیل استرس چشمان سلینا است و حالا که فورد هم متوجه آن شده بود حتی بیشتر از سلینا مضطرب بنظر میرسید و ازون بدون نکاه کردن به او، بلکه درصدای فهمید.
فورد گفت: آقای ریچی...نظرتون چیه که با حرف زدن حلش کنیم و ببینیم که دیشب چه اتفاقی افتاده؟؟
ارون بدون اینکه ار سلینا چشم بردارد نشست و با نشستن او تفنگ هم پایین آمد. فورد نفس عمیق کوتاهی کشید، به سلینا نگاهی انداخت و گفت.
فورد: خوب خانم مارس، دیشب دقیقه چه اتفاقی افتاد؟
سلینا نفس عمیقی کشید و با صدای نسبتا نترسی ادامه داد.
سلینا: خوب راستش دیشب طرفای ساعت ۲ که داشتم از بیمارستان خارج میشدم باهام تماس گرفتن و گفتن که ی مریض با تیر خوردگی در ناحیه ی قلب و شش داریم و ایست قلبی هم کرده و به کمکم نیاز دارن. برای همین برگشتم بیمارستان و بعد از ۱ ساعت CPR و شک ضربان قلب مریض برنگشت برای همین ساعت مرگ رو ثبت کردیم و من رفتم و بقیه اش رو سپردم به بچه های بخش اورژانس و پلیس.
ارون با صدای عصبی گفت
ارون: جنازه کجاست؟
سلینا به او نگاهی انداخت و گفت.
سلینا: داخل سرد خونه. اگر میخواین ببینینش میگم تا...
ارون بدون اهمیت به ادامه ی حرف سلینا گفت.
ارون: آقای فورد، از اونجایی که داخل بیمارستان شما مرده و دکتر عمل و تلاش بیشتری برای زنده موندش نکرده من از خانم مارس شکایت میکنم.
و همونطور که به سمت در میرفت برگشت، به سلینا نگاهی انداخت و ادامه داد.
ارون: فردا داخل دادگاه میبینمت، خانم دکتر.
از اتاق خارج شد و بعد از او بادیگاردش هنگامی که خارج میشد در اتاق را بست.
____________________
سلام خوشگلای من.
اینم از پارت امشب.
شرمنده ولی امشب فقط این رو میزارم.
ولی فردا شب دوتا رو که حتما میزارم ولی سه تارو نمیدونم.
شایدم سه تا بزارم چون بخ یکیتون قول داده بودم این هفته دو روز ۳ تا پارت میزارم.
بازم ببخشید.
باور کنید شبا قصه میخورم. میگم خاک تو سرت که نمیتونی دوتا پارت بزاری و این بیچاره هارو عضیت میکنی.
واقعا واقعا ببخشید.
فردا شب بین ساعت ۹_۲ منتظر ۲ الی ۳ پارت باشین.
بوس به همتووون.
درد و براتون بخوره تو سر شخصیت های بد رمانم.
دوستون دارم ی دنیا.
شب بخیر.
🌷🫂💗⭐️
- ۴.۷k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط