I'm not jealous

I'm not jealous
part 48
جونگکوک بیچاره رسما روی جای بدش نشسته بودم
یهو به خودم اومدم و از جام پریدم

+هاهاها..چقدر هوا گرمه اینطور فکر نمیکنی؟

اونم آروم از جاش پاشد
با دیدنش خیلی تعجب کردم
با وجود اینکه تاریک بود ولی به وضوح مشخص بود
گوشاش قرمز شده بود
دستی به گردنش کشید
لبخندی زدم
بعد خودمو به صورت نمایشی شروع به باد زدن کردم
دیدم هر چی بمونم بیشتر گند میزنم
پس یهو گفتم

+شبت بخیر کوکی شیرینم

بعد سریع یه بوسه روی گونش زدم و رسما دو تا پا داشتم چند تای دیگه هم قرض گرفتم و فرار کردم
وارد خونه که شدم مامانم با چشمام داشت ذره ی به ذره ی بدنمو اسکن میکرد
چشماشو مشکوک کرد و پرسید

&کجا بودی ؟

سرمو خاروندم و یه لبخند بهش تحویل دادم که مطمئنم دست کمی از لبخند سکته ای تا نداشت

+با هه رین رفتم بیرون

اخمی کرد و جدی گفت

&آها که اینطور احیانا هه رین موهاش کوتاهه و پرسینگ و گوشواره داره؟از کی هه رین تتو زده رو بدنش که ما خبر نداریم؟

مامان ما رو دیده بود
اونم توی اون وضعیت
با اون سیس‌
انتظار داشتم الان یه سیلی بهم بزنه و موهامو بکنه
ولی اینکه آروم بود عجیب بود

+بخدا باهم کاری نکردم..من..یعنی ما یک روز هم نشده..چیز یعنی..یکساعت هم نشده..اولش با هه رین بودم بعد باهم برگشتیم..بعدش.‌.

آهی کشید و گفت

&دیدم پسره ی بدبخت تا بنا گوشش قرمز شده دلم براتون سوخت..آخه دختر تو حیا نداری؟..ببین من بهت اطمینان دارم که الان اینجا زنده ای.. ولی به جای اینکه توی این سن اینکار ها رو بکنین باید درس بخونید و برای آینده ای بهتر تلاش کنید.. بعداً پشیمون میشید..چرا که برای این کارا همیشه وقت هست ولی تو هیچ وقت نمیتونی عمری که از دست دادی رو برگردونی



خیلی ناراحت شدم و رسما لال شدم
هر چقدر هم فکر میکردم نمی‌تونستم چیزی بگم
چون حرفاش واقعا درست بود
ولی توی این سنه که همه چیز اینجوری میچسبه این رو که نمی‌تونستم بهش بگم

&عشق سن و سال نمی‌شناسه..هر موقعه ای شور و شوق و خودشو داره مخصوصا یواشکی..من نمی‌خوام قیافته ات رو برام کج کنی.. خودم بهتر از همه میدونم..عشق اول پر شور و هیجان ولی نافرجامه..آسیبی که بهت میزنه تا مدت ها میمونه..حتی بعد از اینکه از یکی دیگه خوشت بیاد..عشق اول آدما فراموش نمیشه..چون آسیبی که میزنه اینقدر زیاده

گریه ام گرفته بود
آخه موافق بودم باهاش
حتی با اینکه خاطرات زیادی با جونگکوک نداشتم و کمتر از یک ساعت بود که باهم بودیم ولی حتی اگه الان از هم جدا بشیم مطمئنم یه سری چیزا رو در مورد خودمون فراموش نمیکنم

مامان یهو دستامو گرفت که اشکام سرازیر شد

&من ازت می‌خوام همه چیز رو به من بگی..برای رابطه ات مرز تعیین کنی..نمیگم عشقتون افلاطونی باشه..ولی امیدوارم اینقدر برای خودت ارزش قائل باشی که اولینتو به کسی تقدیم کنی که موندی باشه..آدما با ورود به جامعه تغییر می‌کنن..تو حتی نمیتونی تصور کنی فردا چه جوری میشی
دیدگاه ها (۱۵)

I'm not jealous part 47اون که در مورد من نگران نبود پس چه اش...

I'm not jealouspart 46_اونم برای بعد پرنسس..فعلا باید بریم خ...

سناریو بلولاک/قفل آبی

𝐀 𝐕𝐨𝐰 𝐁𝐞𝐧𝐞𝐚𝐭𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐨𝐨𝐝 𝐌𝐨𝐨𝐧Season¹PART⁴(چه‌رین+)(تهیونگ–)(ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط