تو را رسمست اول دلربایی

تو را رسمست اول دلربایی
نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اول می‌نمایی دانهٔ خال
در آخر دام گیسو می گشایی

چو کوته می‌نمودی زلف گفتم
یقین کوته شود شام جدایی

ندانستم کمند طالع من
ز بام وصل یابد نارسایی

برآن بودم که از آهن کنم دل
ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرد بیگانه گشتم
که با عشق توکردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دم مرگ
گرفتار محبت را رهایی

مرا شاهی چنان لذت نبخشد
که اندر کوی مه رویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب
گمان بردم تویی از در درآیی

چو دیدم جان محزون بود گفتم
برو دانم که بی‌جانان نپایی


قاآنی
دیدگاه ها (۱۱)

نامدی دوش و دلم تنگ شد از تنهاییچه شود کز دلم امروز گره بگشا...

ای تیره زلف درهم ای نافهٔ تتاریکار من از تو درهم روز من از ت...

دلم به‌ زلف تو عهدی که بسته بود شکستیمیان ما و تو مویی علاقه...

ای همنشین ای همزبان ای وصله تنای یاد روزگارهای خوب و شیرینمژ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط