((جوانه عشق در قلبی سنگی))
((جوانه عشق در قلبی سنگی))
part:7
ویو راوی
تهیونگ و جونگکوک لارا و یونسو را برداشتند و به طرف ماشین رفتند و آنهارا سوار ماشین کردند به سمت خانه ی آنها که از قبل آدرسش رو داشتند حرکت کردند......
تهیونگ یونسو را با ملایمت روی تخت گذاشت انگاری که یونسو یک شئ با ارزش بود ولی برعکس اون جونگکوک لارا را وسط حال ول کرد و داشت دور بین هارا در گوشه ای از خانه مخفی میکرد.........
تهیونگ از اتاق یونسو بیرون آمد و به جونگکوک گفت:
(تهیونگ): جونگکوک [با تعجب]
(جونگکوک):چی میگی؟
(تهیونگ):درسته با زنا لجی ولی حس نمیکنی ول کردن این دختر اونم اینجا روی زمین سرد بد نیست ؟
(جونگکوک):مهم نیست حتی مهم نیست برام که بمیره .
ویو تهیونگ
وقتی که پشت سر جونگکوک داشتم از خونه میرفتم بیرون یه نگاهی به اون دختره کردم خیلی دلم براش میسوخت چون برعکس من جونگکوک حتی به دخترا نگاه هم نمیکرد .......
منم دخالتی تو کارهای جونگکوک ندارم چون جونم برام مهمه با اینکه میدونم جونگکوک بهم آسیب نمیزنه ......
ویو یونسو
بلند که شدم ساعت ۶ صبح بود سرگیجه شدیدی داشتم از اتاقم اومدم بیرون سرتا پای خودم نگاهی انداختم لباسام تمیز بودند و بازوم پانسمان شده بود عجیبه چرا چیزی یادم نمیاد بجز تصویر یه مرد ..........
به حال خونه نگاه کردم لارا برعکس من خونی بود و وضع لباساش مناسب نبود سریع دودیم سمتش دیدم لارا کم کم بهوش اومد.....
ویو لارا
وقتی که بیدار شدم همه جارو تار میدیدم بعد از چنددقیقه تونستم اطرافمو به خوبی ببینم اولین تصویری که توتستم ببینم چهره ی نگران یونسو بود اما من نگران تر از یونسو بودم و مدام سرتا پاشو چک میکردم تا اتفاق بدی براش نیوفتاده باشه.....
همش این جمله رو تکرار میکردم:
(لارا):خوبی حالت خوبه اتفاقی برات نیوفتاده .
یونسو فقط در جواب بهم گفت:
(یونسو):من خوبم .
بعد از حرفش یونسو بلند شد و رفت ..
این رفتار یونسو باعث تعجب بیشتر من میشد بعد از اون روز که گذشت بازم دیدم یونسو نسبت به من سرد شده بود بیشتر هم تویه اتاقش بود .....
شب شده بود و تصمیم گرفتم برم داخل اتاق یونسو و ببینم داره چه کاری انجام میده ..
بدون در زدن وارد اتاقش شدم خوابیده بود پس بیدارش نکردم خواستم از اتاقش برم بیرون ولی با دیدن به تایلو که با پارچه قرمز پوشونده شده بود نظرم رو به خودش جلب کرد....
طرف تابلو رفتم و پارچه رو کنارزدم در کمال ناباوری تصویر زیبای یک مرد بود
با دیدن تصویر همه چیز یادم اومد نمیخواستم جیغ بکشم تا مبادا یونسو از خواب بیدار بشه پس دستمو روی دهنم قرار دادم و از اتاقش خارج شدم.......
میخواستم به طرف آشپزخونه برم که جرعه ای آب بنوشم احساس کردم نگاه سنگینی رومه پشت سرم رو که دیدم .....
چهره ی همون روانی دیدم به طرف عقب رفتم که کمرم خورد به سینک و الان بین این روانی و سینک آشپزخونه گیر افتاده بودم ....
توجه:پارتای بعد فیک هفته بعد گذاشته میشود .
با همکاری https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد
part:7
ویو راوی
تهیونگ و جونگکوک لارا و یونسو را برداشتند و به طرف ماشین رفتند و آنهارا سوار ماشین کردند به سمت خانه ی آنها که از قبل آدرسش رو داشتند حرکت کردند......
تهیونگ یونسو را با ملایمت روی تخت گذاشت انگاری که یونسو یک شئ با ارزش بود ولی برعکس اون جونگکوک لارا را وسط حال ول کرد و داشت دور بین هارا در گوشه ای از خانه مخفی میکرد.........
تهیونگ از اتاق یونسو بیرون آمد و به جونگکوک گفت:
(تهیونگ): جونگکوک [با تعجب]
(جونگکوک):چی میگی؟
(تهیونگ):درسته با زنا لجی ولی حس نمیکنی ول کردن این دختر اونم اینجا روی زمین سرد بد نیست ؟
(جونگکوک):مهم نیست حتی مهم نیست برام که بمیره .
ویو تهیونگ
وقتی که پشت سر جونگکوک داشتم از خونه میرفتم بیرون یه نگاهی به اون دختره کردم خیلی دلم براش میسوخت چون برعکس من جونگکوک حتی به دخترا نگاه هم نمیکرد .......
منم دخالتی تو کارهای جونگکوک ندارم چون جونم برام مهمه با اینکه میدونم جونگکوک بهم آسیب نمیزنه ......
ویو یونسو
بلند که شدم ساعت ۶ صبح بود سرگیجه شدیدی داشتم از اتاقم اومدم بیرون سرتا پای خودم نگاهی انداختم لباسام تمیز بودند و بازوم پانسمان شده بود عجیبه چرا چیزی یادم نمیاد بجز تصویر یه مرد ..........
به حال خونه نگاه کردم لارا برعکس من خونی بود و وضع لباساش مناسب نبود سریع دودیم سمتش دیدم لارا کم کم بهوش اومد.....
ویو لارا
وقتی که بیدار شدم همه جارو تار میدیدم بعد از چنددقیقه تونستم اطرافمو به خوبی ببینم اولین تصویری که توتستم ببینم چهره ی نگران یونسو بود اما من نگران تر از یونسو بودم و مدام سرتا پاشو چک میکردم تا اتفاق بدی براش نیوفتاده باشه.....
همش این جمله رو تکرار میکردم:
(لارا):خوبی حالت خوبه اتفاقی برات نیوفتاده .
یونسو فقط در جواب بهم گفت:
(یونسو):من خوبم .
بعد از حرفش یونسو بلند شد و رفت ..
این رفتار یونسو باعث تعجب بیشتر من میشد بعد از اون روز که گذشت بازم دیدم یونسو نسبت به من سرد شده بود بیشتر هم تویه اتاقش بود .....
شب شده بود و تصمیم گرفتم برم داخل اتاق یونسو و ببینم داره چه کاری انجام میده ..
بدون در زدن وارد اتاقش شدم خوابیده بود پس بیدارش نکردم خواستم از اتاقش برم بیرون ولی با دیدن به تایلو که با پارچه قرمز پوشونده شده بود نظرم رو به خودش جلب کرد....
طرف تابلو رفتم و پارچه رو کنارزدم در کمال ناباوری تصویر زیبای یک مرد بود
با دیدن تصویر همه چیز یادم اومد نمیخواستم جیغ بکشم تا مبادا یونسو از خواب بیدار بشه پس دستمو روی دهنم قرار دادم و از اتاقش خارج شدم.......
میخواستم به طرف آشپزخونه برم که جرعه ای آب بنوشم احساس کردم نگاه سنگینی رومه پشت سرم رو که دیدم .....
چهره ی همون روانی دیدم به طرف عقب رفتم که کمرم خورد به سینک و الان بین این روانی و سینک آشپزخونه گیر افتاده بودم ....
توجه:پارتای بعد فیک هفته بعد گذاشته میشود .
با همکاری https://wisgoon.com/989111_7855
ادامه دارد
- ۱.۱k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط