تب کرده ام

تب کرده ام
خوب میدانم که از دوری تو هست.شده ام مثل خودت که از دوری من تب میکنی...کجاست مرهم دستانت روی پیشانی من...دلم نفس هایت را میخواهد که نفس بکشم...شد کمی از چشمهایت را بفرست که محتاج آنم..
جانم فدایت بانوی مهربانم..
دیدگاه ها (۱)

دردت به جانم...همه امید من...خوبم تو که خوب باشی,,دلم هوایت ...

عزیز دلم خوبم...ماه من.زیبای من..خوبم.چون ترا دارمساده بگویم...

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻦ !ﻣﻦ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺩﺍﻣﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ...

دیشب هم مثل هر شب خوابت را دیدم..تمام تنم عطر نفس هایت را گر...

باران آرامی به پنجره‌های خانه می‌خورد. خانه‌ای که زمانی پر ا...

یکسال سال گذشت ، عمر کمی نیست !برای تو که دیگر نخواهم نوشت ،...

رمان زیر نور خاموش سئول... ----پیشانی‌مان هنوز به هم تکیه دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط