.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁵.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
سکوت سنگینی بینشان افتاده بود.
جیمین به آرومی بطری کریستالی را از روی میز برداشت و مایع شفاف را داخل لیوان ریخت. صدای برخورد نوشیدنی با شیشه، تنها صدایی بود که شنیده میشد. بعد لیوان رو به دست گرفت و به پشتی مبلش تکیه داد و با نگاه سرد و تیزش به دخترِ مقابلش نگاه انداخت و جدی گفت:
_ میشنوم، بهم بگو تو کی هستی؟
دختر نگاهی به شیشهی کریستالی انداخت و گفت:
_ تو منو یادت نیست، اما من خوب میشناسمت...پارک جیمین!
جیمین ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ بد شد که من نمیشناسمت
طعنه زد، که دختر سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد و گفت:
_ درسته...تو مدرسه هم حتی به دور و برت اهمیت نمیدادی، و کسایی که نمیخواستی ببینی برات محو میموندن...و منم یکی از اون افراد نامرئیِ اطرافت بودم!
جیمین گنگ نگاهش کرد و پرسید:
_ مدرسه؟
دختر به تایید سرش رو تکون داد و گفت:
_ اره...مدرسه، ما همکلاسی بودیم!
پسر بی تفاوت جرعه ای از نوشیدنشو خورد، واضحِ که به یاد نمی آورد، و مسلمن اهمیتی هم به این موضوع نمیداد..پس چیزی نگفت.
دختر بعد کمی مکث از این سکوت استفاده کرد و خواست بحث رو کمی کش بده:
_ اسم نوشیدنیت چیه؟
جیمین کمی مکث کرد، بعد نگاهی عمیق به دختر انداخت و سرد گفت:
_ اورکلیر
دختر با کمی تعجب سمتش خم شد وگفت:
_ تاحالا اسمش رو نشنیدم...منم میخوام امتحان کنم!
پسر لیوانش رو روی میز گذاشت و خونسرد لب زد:
_ الکلش ۹۵ درصدِ....اگه بخوریش حالت خراب میشه و گند میزنی به خونم...پس ترجیح میدم بهت ندمش.
دختر با تعجب چند بار پلک زد و گفت:
_ پس تو چرا میخوریش؟
_ به تو ربطی داره؟
پسر گفت و دختر دهنش رو قفل کرد، نگاهش رو ازش دزدید، که صدایِ جدیِ جیمین بلند شد:
_ حالا بهم بگو...چرا استاکری منو میکردی؟
دختر با استرس کمی تو جاش جابجا شد و دستاش رو بالا برد و تند تند تکون داد و سعی کرد سوتفاهم رو برطرف کنه:
_ اشتباه شده.، من همچین قصدی نداشتم! فقط میخواستم بیشتر بهت نزدیک بشم همین!
جیمین کمی سمت میز خم شد و سرد گفت:
_ حیف شد چون من علاقه ای به نزدیکی ندارم..یونو؟
دختر با استرس لبش رو گزید، درسته جیمین همچین آدمی بود، مشکوک، ملاحظه کار و سرد و خشن، که حتی درِ قلبش رو هم قفل کرده بود و پشتِ دیوار سفت و سختش خودشو دفن کرده بود:
_ میدونم، فقط فکر کردم.....
پسر بالافاصله حرفش رو قطع کرد و گفت:
_ اسمت چیه؟
_ چی؟
جیمین نگاهی تیز بهش انداخت و گفت:
_ گفتم اسمت چیه؟
دختر یهویی لبخند سرسری رو لبش نشوند و گفت:
_ جِما
جیمین سرش رو به نشانه فهمیدن تکون داد و گفت:
_ بهتره دیگه بری...من کارای مهم تری دارم.
بعد از روی مبل بلند شد و بدون نگاه کردن بهش با جدیت بیشتری ادامه داد:
_ و اگه بازم ببینم منو می پایی، دفعه بعد انقدر آروم نمیمونم.
جِما آهسته بزاق دهنش رو قورت داد و گفت:
_ فهمیدم...باشه
سپس اروم از روی مبل بلند شد و سمت خروجی رفت، اما تا خواست دستگیره رو بگیره، نفس های کُندِ جیمین رو کنار گردنش حس کرد، دستش رو دراز کرد و ماسکی رو جلویِ چشماش تاب داد و با صدای بم و جذابی گفت:
_ ماسکت یادت رفت...استاکر کوچولو
ضربان قلب جِما بیشتر شد، انگار که میخواست از قفسه سینش بیرون بزنه. بادستپاچگی سریع ماسک رو گرفت و بدون حرفی سریع از خونه اش زد بیرون.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره عشقام
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
سکوت سنگینی بینشان افتاده بود.
جیمین به آرومی بطری کریستالی را از روی میز برداشت و مایع شفاف را داخل لیوان ریخت. صدای برخورد نوشیدنی با شیشه، تنها صدایی بود که شنیده میشد. بعد لیوان رو به دست گرفت و به پشتی مبلش تکیه داد و با نگاه سرد و تیزش به دخترِ مقابلش نگاه انداخت و جدی گفت:
_ میشنوم، بهم بگو تو کی هستی؟
دختر نگاهی به شیشهی کریستالی انداخت و گفت:
_ تو منو یادت نیست، اما من خوب میشناسمت...پارک جیمین!
جیمین ابرویی بالا انداخت و گفت:
_ بد شد که من نمیشناسمت
طعنه زد، که دختر سرش رو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد و گفت:
_ درسته...تو مدرسه هم حتی به دور و برت اهمیت نمیدادی، و کسایی که نمیخواستی ببینی برات محو میموندن...و منم یکی از اون افراد نامرئیِ اطرافت بودم!
جیمین گنگ نگاهش کرد و پرسید:
_ مدرسه؟
دختر به تایید سرش رو تکون داد و گفت:
_ اره...مدرسه، ما همکلاسی بودیم!
پسر بی تفاوت جرعه ای از نوشیدنشو خورد، واضحِ که به یاد نمی آورد، و مسلمن اهمیتی هم به این موضوع نمیداد..پس چیزی نگفت.
دختر بعد کمی مکث از این سکوت استفاده کرد و خواست بحث رو کمی کش بده:
_ اسم نوشیدنیت چیه؟
جیمین کمی مکث کرد، بعد نگاهی عمیق به دختر انداخت و سرد گفت:
_ اورکلیر
دختر با کمی تعجب سمتش خم شد وگفت:
_ تاحالا اسمش رو نشنیدم...منم میخوام امتحان کنم!
پسر لیوانش رو روی میز گذاشت و خونسرد لب زد:
_ الکلش ۹۵ درصدِ....اگه بخوریش حالت خراب میشه و گند میزنی به خونم...پس ترجیح میدم بهت ندمش.
دختر با تعجب چند بار پلک زد و گفت:
_ پس تو چرا میخوریش؟
_ به تو ربطی داره؟
پسر گفت و دختر دهنش رو قفل کرد، نگاهش رو ازش دزدید، که صدایِ جدیِ جیمین بلند شد:
_ حالا بهم بگو...چرا استاکری منو میکردی؟
دختر با استرس کمی تو جاش جابجا شد و دستاش رو بالا برد و تند تند تکون داد و سعی کرد سوتفاهم رو برطرف کنه:
_ اشتباه شده.، من همچین قصدی نداشتم! فقط میخواستم بیشتر بهت نزدیک بشم همین!
جیمین کمی سمت میز خم شد و سرد گفت:
_ حیف شد چون من علاقه ای به نزدیکی ندارم..یونو؟
دختر با استرس لبش رو گزید، درسته جیمین همچین آدمی بود، مشکوک، ملاحظه کار و سرد و خشن، که حتی درِ قلبش رو هم قفل کرده بود و پشتِ دیوار سفت و سختش خودشو دفن کرده بود:
_ میدونم، فقط فکر کردم.....
پسر بالافاصله حرفش رو قطع کرد و گفت:
_ اسمت چیه؟
_ چی؟
جیمین نگاهی تیز بهش انداخت و گفت:
_ گفتم اسمت چیه؟
دختر یهویی لبخند سرسری رو لبش نشوند و گفت:
_ جِما
جیمین سرش رو به نشانه فهمیدن تکون داد و گفت:
_ بهتره دیگه بری...من کارای مهم تری دارم.
بعد از روی مبل بلند شد و بدون نگاه کردن بهش با جدیت بیشتری ادامه داد:
_ و اگه بازم ببینم منو می پایی، دفعه بعد انقدر آروم نمیمونم.
جِما آهسته بزاق دهنش رو قورت داد و گفت:
_ فهمیدم...باشه
سپس اروم از روی مبل بلند شد و سمت خروجی رفت، اما تا خواست دستگیره رو بگیره، نفس های کُندِ جیمین رو کنار گردنش حس کرد، دستش رو دراز کرد و ماسکی رو جلویِ چشماش تاب داد و با صدای بم و جذابی گفت:
_ ماسکت یادت رفت...استاکر کوچولو
ضربان قلب جِما بیشتر شد، انگار که میخواست از قفسه سینش بیرون بزنه. بادستپاچگی سریع ماسک رو گرفت و بدون حرفی سریع از خونه اش زد بیرون.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره عشقام
- ۱.۲k
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط