رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 13
تهیانگ: تو بهش دست نزن.. اگه انقدر باهام لجبازی نکنی اینجوری نمیشه... جعبه کمک های اولیه رو از توی کمد دستشویی برداشتم و رفتم پیشش... پانسمان پاشو باز کردمو به زخمش نگاه میکردم... شاید باید با کای تماس میگرفتم اینکه از زخمش انقدر خون بره طبیعی نبود... این دستمال و روش فشار بده
تارا: بدون حرفی دستمال و ازش گرفتم و گذاشتم رو زخممو فشار میدادم
تهیانک: گوشی مو از جیبم برداشتم و با کای تماس گرفتم... بعد سه بوق جواب داد
کای: به به جناب تهیانگ
تهیانگ: علیک سلام جناب کای
کای: خو حالا سلام... چیشد یادی از فقیر فقرا کردی
تهیانگ: جریانش طولانیه ولی یکی از اعضای عمارت دیروز تو پاش یه تیکه شاخه رفت.. خودم بهش رسیدگی کردم ولی امروز دوباره زخمش باز شده و خون میاد گفتم بهتره توعم بیای
کای: تاحالا نشنیده بودم خودن شخصا به افرادت برسی هااا... ولی باشه چهل مین دیگه اونجام
تهیانگ: خفه بابا منتظرتم... گوشی و قطع کردم و رفتم پیشش.. خونریزیش کمتر بود ولی بازم خون زیادی از دست داده بود... وقتی صدام زد نگاش کردم
تارا: میگم میشه چنتا درخاست داشته باشم
تهیانگ: ابروی بالا انداختم.. بگو
تارا: میخام فردا برم. قبرستان توکیو... بعدشم یه سر به دوست صمیمیم بزنم
تهیانگ: واسه چی.. قبرستون چیکار داری
تارا: به تقویم نگاه کردم یادم اومد فردا سالگرد فوت خانوادمه... میخام برم پیششون... راجب دوستمم اون ادم استریسیه.. این دو روز نتونستم باهاش ارتباط داشته باشم حتما کلی نگرانم شده
تهیانگ: یکم فکر کردم... باشه.. ولی با خودم میری.
تارا: ذوق زده نگاش کردم.. واقعا یعنی قبول میکنی
تهیانگ: اره...ولی به شرطی که فکر فرار به سرت نزنه
تارا: هر چی بگی قبوله ـ.. ممنون اجازه دادی
تهیانگ: یکم فکر کردم... بیا یه توافقی کنیم
تارا: سوالی نگاش کردم.. چه توافقی
تهیانگ: من تا جایی که راه داشته باشه خاسته هاتو عملی میکنم... توعم در عوضش سعی کن باهام کنار بیای.. چون چه بخای چه نخای دیگه باید اینجا بمونی
تارا: به حرفاش فکر کردن... درست میگفت... نه راه پس داشتم نه راه پیش... پس مجبور بودم باهاش کنار بیام
تهیانگ: در ضمن... لطفا.. کمتر وحشی بازی در بیار و حاضر جوابی تو به حداقل برسون وگرنه
تارا: سوالی نگاش کردم.. وگرنه
تهیانگ: خم شدم سمتشو کنار لاله گوشش لب زدم... ممکنه اتفاقای خوبی نیوفته گرل کوچولو... اروم لاله گوششو گاز رفتم و سرمو کشیدم عقب
تارا: درحال تجزیه و تحلیل حرفشو حرکتش بودم با فهمیدن منظورش خاستم یه فیلیپینی حسابی نثارش کنم ولی صدای در شد... غضبناک نگاش کردمو رومو برگروندم که صدای خنده ارومش به گوشم رسید... مرتیکه منحرف الاغ..
تهیانگ: در و باز کردم... بلاخره اومدی میمون جان
کای: نمیری یبار عین آدم سلام بدی... میبینی که اینجام حالا مریض کو
تهیانگ: کمتر مزه پرونی کن... از جلوی در کنار رفتم... اوناهاش... رفت کنار تارا و روی تخت نشست
کای: خب.. دستمال وبردار تا زخمتو معاینه کنم
تارا: دستمال و از روی زخمم بداشتم... بعد چن دقیقه گفت
کای: زخمش به بخیه نیاز داره هم عمیق بریده هم بزرگه
تهیانگ: مطمئنی
تارا: ته دلم با حرفش خالی شد ولی من بدتر از اینارو از سر گذرونده بودم
کای: اره اما من داروی بی حسی رو با خودم نیاوردم...
تهیانگ: حافظت حافظه ماهی عه... هر کاری میکنی بکن فقط نزار بیشتر از این خون از دست بده
کای: بزنم دهنش مرتیکه رو ـ... اول دور زخمشو تمیز کردم بعدش با الکل ضد عفونیش کردم.. نخ جراحی رو هم زد عفونی کردم سوزن و هم همینطور... سوزن و نخ کردم خاستم شروع کنم ولی قبلش گفتم... از همین الان ازادی دردش بیش از حد بود جیغ بزنی...
تارا: نا محسوس اب دهنمو قورت دادمو لب زدم.. باشه... بعد شروع کرد بخیه زدن از همون اولش خیلی درد داشت ولی من نمیخاستم جیغ و داد کنم و کولی بازی در بیارم... بیشتر از درد ملافه رو فشار میدادم و اروم از درد ناله میکردم ولی فریاد نمیزدم... بعد چن دقیقه بخیه زدن تموم شد دوباره زخو و بخیه هامو زد عفونی کرد وبعد پانسمانش کرد
کای: یه هفته انتی بیوتیک قوی بعلاوه غذاهای مقوی مصرف کنه کافیه هفته بعد بخیه هارو با میکنم ولی باید پانسمانش مرتب عوض شه ظرفه دو سه هفته کامل خوب میشه
تهیانک: باشه ممنون... بعد از تصفیه حساب با کای که کلس تعارف الکی کرد و میدونستم دلقک بازیش گل کرده ازش خدافظی کردم خاستم چیزی بهش بگم برگشتم سمتش که با همچین صحنه ای مواجه شدم..
بنظرتون تارا باز چیکار کرده👀
فکر کنم شخصیت هارو هم تو پارت دوم یا سوم براتون گذاشتم😊
PART _ 13
تهیانگ: تو بهش دست نزن.. اگه انقدر باهام لجبازی نکنی اینجوری نمیشه... جعبه کمک های اولیه رو از توی کمد دستشویی برداشتم و رفتم پیشش... پانسمان پاشو باز کردمو به زخمش نگاه میکردم... شاید باید با کای تماس میگرفتم اینکه از زخمش انقدر خون بره طبیعی نبود... این دستمال و روش فشار بده
تارا: بدون حرفی دستمال و ازش گرفتم و گذاشتم رو زخممو فشار میدادم
تهیانک: گوشی مو از جیبم برداشتم و با کای تماس گرفتم... بعد سه بوق جواب داد
کای: به به جناب تهیانگ
تهیانگ: علیک سلام جناب کای
کای: خو حالا سلام... چیشد یادی از فقیر فقرا کردی
تهیانگ: جریانش طولانیه ولی یکی از اعضای عمارت دیروز تو پاش یه تیکه شاخه رفت.. خودم بهش رسیدگی کردم ولی امروز دوباره زخمش باز شده و خون میاد گفتم بهتره توعم بیای
کای: تاحالا نشنیده بودم خودن شخصا به افرادت برسی هااا... ولی باشه چهل مین دیگه اونجام
تهیانگ: خفه بابا منتظرتم... گوشی و قطع کردم و رفتم پیشش.. خونریزیش کمتر بود ولی بازم خون زیادی از دست داده بود... وقتی صدام زد نگاش کردم
تارا: میگم میشه چنتا درخاست داشته باشم
تهیانگ: ابروی بالا انداختم.. بگو
تارا: میخام فردا برم. قبرستان توکیو... بعدشم یه سر به دوست صمیمیم بزنم
تهیانگ: واسه چی.. قبرستون چیکار داری
تارا: به تقویم نگاه کردم یادم اومد فردا سالگرد فوت خانوادمه... میخام برم پیششون... راجب دوستمم اون ادم استریسیه.. این دو روز نتونستم باهاش ارتباط داشته باشم حتما کلی نگرانم شده
تهیانگ: یکم فکر کردم... باشه.. ولی با خودم میری.
تارا: ذوق زده نگاش کردم.. واقعا یعنی قبول میکنی
تهیانگ: اره...ولی به شرطی که فکر فرار به سرت نزنه
تارا: هر چی بگی قبوله ـ.. ممنون اجازه دادی
تهیانگ: یکم فکر کردم... بیا یه توافقی کنیم
تارا: سوالی نگاش کردم.. چه توافقی
تهیانگ: من تا جایی که راه داشته باشه خاسته هاتو عملی میکنم... توعم در عوضش سعی کن باهام کنار بیای.. چون چه بخای چه نخای دیگه باید اینجا بمونی
تارا: به حرفاش فکر کردن... درست میگفت... نه راه پس داشتم نه راه پیش... پس مجبور بودم باهاش کنار بیام
تهیانگ: در ضمن... لطفا.. کمتر وحشی بازی در بیار و حاضر جوابی تو به حداقل برسون وگرنه
تارا: سوالی نگاش کردم.. وگرنه
تهیانگ: خم شدم سمتشو کنار لاله گوشش لب زدم... ممکنه اتفاقای خوبی نیوفته گرل کوچولو... اروم لاله گوششو گاز رفتم و سرمو کشیدم عقب
تارا: درحال تجزیه و تحلیل حرفشو حرکتش بودم با فهمیدن منظورش خاستم یه فیلیپینی حسابی نثارش کنم ولی صدای در شد... غضبناک نگاش کردمو رومو برگروندم که صدای خنده ارومش به گوشم رسید... مرتیکه منحرف الاغ..
تهیانگ: در و باز کردم... بلاخره اومدی میمون جان
کای: نمیری یبار عین آدم سلام بدی... میبینی که اینجام حالا مریض کو
تهیانگ: کمتر مزه پرونی کن... از جلوی در کنار رفتم... اوناهاش... رفت کنار تارا و روی تخت نشست
کای: خب.. دستمال وبردار تا زخمتو معاینه کنم
تارا: دستمال و از روی زخمم بداشتم... بعد چن دقیقه گفت
کای: زخمش به بخیه نیاز داره هم عمیق بریده هم بزرگه
تهیانگ: مطمئنی
تارا: ته دلم با حرفش خالی شد ولی من بدتر از اینارو از سر گذرونده بودم
کای: اره اما من داروی بی حسی رو با خودم نیاوردم...
تهیانگ: حافظت حافظه ماهی عه... هر کاری میکنی بکن فقط نزار بیشتر از این خون از دست بده
کای: بزنم دهنش مرتیکه رو ـ... اول دور زخمشو تمیز کردم بعدش با الکل ضد عفونیش کردم.. نخ جراحی رو هم زد عفونی کردم سوزن و هم همینطور... سوزن و نخ کردم خاستم شروع کنم ولی قبلش گفتم... از همین الان ازادی دردش بیش از حد بود جیغ بزنی...
تارا: نا محسوس اب دهنمو قورت دادمو لب زدم.. باشه... بعد شروع کرد بخیه زدن از همون اولش خیلی درد داشت ولی من نمیخاستم جیغ و داد کنم و کولی بازی در بیارم... بیشتر از درد ملافه رو فشار میدادم و اروم از درد ناله میکردم ولی فریاد نمیزدم... بعد چن دقیقه بخیه زدن تموم شد دوباره زخو و بخیه هامو زد عفونی کرد وبعد پانسمانش کرد
کای: یه هفته انتی بیوتیک قوی بعلاوه غذاهای مقوی مصرف کنه کافیه هفته بعد بخیه هارو با میکنم ولی باید پانسمانش مرتب عوض شه ظرفه دو سه هفته کامل خوب میشه
تهیانک: باشه ممنون... بعد از تصفیه حساب با کای که کلس تعارف الکی کرد و میدونستم دلقک بازیش گل کرده ازش خدافظی کردم خاستم چیزی بهش بگم برگشتم سمتش که با همچین صحنه ای مواجه شدم..
بنظرتون تارا باز چیکار کرده👀
فکر کنم شخصیت هارو هم تو پارت دوم یا سوم براتون گذاشتم😊
- ۳.۶k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط