مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان بردند

مرا برای دزدیدن تکه نانی به زندان بردند
و پانزده سال در آنجا، هر روز یک قرص نان کامل مجانی خوردم!
بینوایان
ویکتور هوگو
دیدگاه ها (۲)

طالب :شعیب آدم بدی است با آنکه جای مهر بر پیشانی دارد, اما ه...

ما یه عمر عادت کردیم واسه چیزایی که میخوایمو بهشون نمیرسیم ف...

وقتی بارون میاد تازه میفهمی زمین صاف نیست، پر از چاله چولست....

آسمون مرده دیگه مهر و وفاعزم ما پر شده از رنگ و ریانه محبت م...

پارت. 30

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

✦ اولین گناه ✦فصل هفدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌آید---مهمان‌خانه...

راهنمای رژیم غذایی جدید برای آمریکایی‌ها با شعار : «غذای واق...

دریاچه خونین :فصل اول _ پارت 15سلیا بلند شد و چویا را ارام ص...

#انسانیت #انسان_بودن #انسان #انسان_بودنم_آرزوست#دلگیر #غمگین...

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

پارت ۵۲ — سال‌هایی که نگذشتندچندین سال از آن روز گذشته بود.ه...

پارت شش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط