پارت
پارت ۱۷
بومگیو : ممنون بخاطر شام خیلی خوشمزه بود و من الان خیلی خوابم میاد و میرم تو چادر میخوابم فعلا
تهیون: یه ذره برای خوابیدن زود نیست بومگیو؟
بومگیو: یه ذره حالم خوش نیست اخه
یونجون: چته باز ؟
بومگیو: هیچی بابا ولش
یونجون: ببین خرس تنبل تا روی منو بالا نیاوردی میای اینجا پیش ما میشینی یا میگه چته
بومگیو: خب حتما باید پیش همه بگم شکمم درد میکنه
یونجون: میمیری زود تر بگی
بومگیو: نمیخواستم نگرانتون کنم الانم میرم تو چادر بخوابم فعلا
کای: باشه فعلا ما هم یه ۱۵ دقیقه ی دیگه میخوابیم
بومگیو: اوکی ، یونجون منتظرتم بیای
یونجون: باشه
و بومگیو رفت تو چادر و با هزار بدبختی و درد خوابش برد
۱۵ دقیقه بعد هم همه رفتن تو چادر ها
( دوستان سوبین و تهیون و کای توی چادر هستن بومگیو و یونجون توی چادر)
یونجون رفت کنار بومگیو دراز کشید یکم گوشی نگاه کرد بعدش خوابید
ساعت ۲ ی شب
بومگیو: ای شکمم ایییییی ( داره سر رو صدا میکنه چون شکمش درد میکنه ولی صداش بیرون چادر نمیره)
یونجون بیدار شد
یونجون: بومگیو چیه ؟ چیشده ؟ خوبی ؟ چرا داری تو خودت جمع میشی؟
بومگیو: شکمم یونجون
یونجون: باش الان قرص میارم احتمالا مسموم شدی
و رفت قرص اورد و بالاخره بعد ۵ دقیقه بومگیو اروم شد و خوابش برد و یونجون هم تو ذهنش با خودش گفت
یونجون: اگه این مریضی های بومگیو گذاشت ما یه روز راحت بدون بیدار شدن بخوابیم
فردا صبح
تهیون : بومگیو یونجون پاشید صبحه
یونجون بلند شد
یونجون: هیسسس بزار بومگیو بخوابه دیشب حالش خوب نبود
تهیون : مگه چیشده
یونجون: هیچی بابا شکمش درد گرفت باز
نتونست درست بخوابه
تهیون : اها خب زود بگو
بومگیو : ممنون بخاطر شام خیلی خوشمزه بود و من الان خیلی خوابم میاد و میرم تو چادر میخوابم فعلا
تهیون: یه ذره برای خوابیدن زود نیست بومگیو؟
بومگیو: یه ذره حالم خوش نیست اخه
یونجون: چته باز ؟
بومگیو: هیچی بابا ولش
یونجون: ببین خرس تنبل تا روی منو بالا نیاوردی میای اینجا پیش ما میشینی یا میگه چته
بومگیو: خب حتما باید پیش همه بگم شکمم درد میکنه
یونجون: میمیری زود تر بگی
بومگیو: نمیخواستم نگرانتون کنم الانم میرم تو چادر بخوابم فعلا
کای: باشه فعلا ما هم یه ۱۵ دقیقه ی دیگه میخوابیم
بومگیو: اوکی ، یونجون منتظرتم بیای
یونجون: باشه
و بومگیو رفت تو چادر و با هزار بدبختی و درد خوابش برد
۱۵ دقیقه بعد هم همه رفتن تو چادر ها
( دوستان سوبین و تهیون و کای توی چادر هستن بومگیو و یونجون توی چادر)
یونجون رفت کنار بومگیو دراز کشید یکم گوشی نگاه کرد بعدش خوابید
ساعت ۲ ی شب
بومگیو: ای شکمم ایییییی ( داره سر رو صدا میکنه چون شکمش درد میکنه ولی صداش بیرون چادر نمیره)
یونجون بیدار شد
یونجون: بومگیو چیه ؟ چیشده ؟ خوبی ؟ چرا داری تو خودت جمع میشی؟
بومگیو: شکمم یونجون
یونجون: باش الان قرص میارم احتمالا مسموم شدی
و رفت قرص اورد و بالاخره بعد ۵ دقیقه بومگیو اروم شد و خوابش برد و یونجون هم تو ذهنش با خودش گفت
یونجون: اگه این مریضی های بومگیو گذاشت ما یه روز راحت بدون بیدار شدن بخوابیم
فردا صبح
تهیون : بومگیو یونجون پاشید صبحه
یونجون بلند شد
یونجون: هیسسس بزار بومگیو بخوابه دیشب حالش خوب نبود
تهیون : مگه چیشده
یونجون: هیچی بابا شکمش درد گرفت باز
نتونست درست بخوابه
تهیون : اها خب زود بگو
- ۱۳۸
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط