دوباره کار دستم می دهد این بی قراریها

دوباره کار دستم می دهد این بی قراریها
خدایا! خسته ام از بغضها و آه و زاریها

به قدری خسته ام از سایه ئ خود واهمه دارم
گریزان از خودم حتی،شدم مثل فراریها

فقط شعرو قلم در دست وای از بغض شاعرها
فقط در قید و بند حس و آرایه گذاریها

و گاهی باخودم در خلوتم طول خیابان را
چقدر این شهر همدرد است،با بی بند وباریها

اگر چه در حصار روزهای برگ ریزانم
ولی دل بسته ام هر لحظه بر امیدواریها

عجب حسرت به بار آورده تنهایی خداوندا!
نمانده نای در قلبم از این چشم انتظاریها

درختم من زمستان وتگرگ وباد وباران هیچ
تبر روی تنم مانده امان از زخم کاریها

خدا! بغضم شکست واشکهایم را ببین امشب
هوای گریه هایم را خودت گفتی که داری ها
دیدگاه ها (۱)

از یاد تو هر چند فراموش ترینمپیش منی و با تو هم آغوش ترینمپی...

غزلی نوشته مجنون،برسد به دست لیلینَفَسم بگو کجایی که ستاره ی...

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیارببر اندوه دل و مژده دلدار بیا...

دوباره کار دستم می دهد این بی قراریهاخدایا! خسته ام از بغضها...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌...

سلام عزیزای دل لطفا لایک کامنت بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀...

و هنوز #تـღـو ↬ رادر تار و پود شعرمیتوان نوشتــــمیشود داشتـ...

پاییز بارش را زمین گذاشتو چمدانش را گشودالبته که می‌دانی سوغ...

بفرست براش😍😍💞💞@m5555s

@m5555s

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط