حکایت دوم:

حکایت دوم:
پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری میرود...
پدر دختر گفت:
تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد، پس من به تو دختر نمیدهم...!!
پسری پولدار، اما بدکردار به خواستگاری همان دختر میرود، پدر دختر با ازدواج موافقت میکند و در مورد اخلاق پسر میگوید:
انشاءالله خدا او را هدایت میکند...!
دختر گفت:
پدر جان؛ مگر خدایی که هدایت میکند، با خدایی که روزی میدهد فرق دارد؟؟!!!!...
دیدگاه ها (۳)

حکایت سوم:از حاتم پرسیدند: بخشنده تر از خود دیده ای؟؟...گفت:...

حکایت چهارم:عارفی راگفتند:خداوند را چگونه میبینی؟!گفت آنگونه...

چهار حکایت کوتاه اما تاثیر گذار:حکایت اول:از کاسبی پرسیدند:چ...

ﺍﺯ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ , ﺭﺍﺯ ﺳﺨﻦ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺎ ﮔﻠﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻳﻢ ﺑﮕﻮﻳﺪ .ﭘﺎﺳﺦ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط