آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 44

["ویو سلین"]

فقط دو آدم خسته...

که هنوز بعد از همه چیز...

نتونسته بودن از هم دل بکنن.

چند دقیقه گذشته بود.

یا شاید چند ثانیه.

نمی‌دونستم.

وقتی توی آغوش تهیونگ بودم، زمان معنی خودش رو از دست می‌داد.

صدای نفس‌هاش نزدیک گوشم بود.

سنگین.

لرزان.

خسته.

و برای اولین بار بعد از سال‌ها فهمیدم...

فقط من نبودم که درد کشیده بودم.

اونم شکسته بود.

شاید به اندازه من.

شاید بیشتر.

دستم آروم مشت پیراهنش شد.

و تهیونگ منو کمی محکم‌تر بغل کرد.

انگار هیچ‌کدوممون دل کندن نداشتیم.

_"سلین..."

صداش گرفته بود.

سرم رو از روی سینه‌ش بلند کردم.

چشم‌هاش هنوز سرخ بود.

اما این بار مستقیم نگاهم می‌کرد.

بدون فرار.

بدون غرور.

بدون اون دیوارهایی که همیشه بینمون کشیده بود.

_"متأسفم."

لبم لرزید.

+"دیگه نگو."

_"باید بگم."

سرش رو پایین انداخت.

_"تا آخر عمرم باید بگم."

دلم فشرده شد.

دستم رو روی گونه‌ش گذاشتم.

برای چند لحظه چشم‌هاش بسته شد.

انگار همین لمس ساده براش آرامش بود.

_"من هر روز بهت فکر کردم."

نفسم بند اومد.

تهیونگ لبخند تلخی زد.

_"هر روز."

چشم‌هاش به چشم‌هام دوخته شد.

_"وقتی سر کار بودم."

_"وقتی می‌خوابیدم."

_"وقتی بیدار می‌شدم."

گلوم خشک شد.

+"تهیونگ..."

_"بذار تمومش کنم."

صدای آرومش لرز داشت.

_"پنج سال سعی کردم فراموشت کنم."

لبخند غمگینی زد.

_"افتضاح بودم توی این کار."

اشک از گوشه چشمم پایین اومد.

چون منم نتونسته بودم.

هیچ‌وقت نتونسته بودم.

تهیونگ آروم پیشونیش رو به پیشونیم تکیه داد.

_"هنوز دوستت دارم سلین."

قلبم درد گرفت.

همون جمله‌ای که سال‌ها منتظر شنیدنش بودم.

همون جمله‌ای که ازش فرار می‌کردم.

چون هنوز هم اثر داشت.

هنوز هم قلبم رو به هم می‌ریخت.

پلک‌هام رو بستم.

و اشک‌هام پایین اومدن.

+"احمقی..."

خنده کوتاهی کرد.

_"میدونم."

+"خیلی احمقی."

_"اونم میدونم."

لبخند تلخی روی لبم نشست.

دستم رو روی قلبش گذاشتم.

ضربانش تند بود.

درست مثل مال من.

+"منم نتونستم فراموشت کنم."

برای چند ثانیه حتی نفس هم نکشید.

انگار مطمئن نبود درست شنیده.

نگاهم کرد.

و من برای اولین بار بعد از سال‌ها...

بدون ترس.

بدون دروغ.

بدون فرار.

حقیقت رو گفتم.

+"هنوز دوستت دارم تهیونگ."

چشم‌هاش بسته شد.

انگار سنگینی پنج سال از روی شونه‌هاش برداشته شده باشه.

بعد آروم خندید.

اون خنده‌ای که دلم براش تنگ شده بود.

_"بالاخره گفتیش."

اشکی که روی گونه‌ام بود رو پاک کرد.

+"پررو."

_"و تو لجباز."

بی‌اختیار خندیدم.

و برای اولین بار...

خنده‌مون بین اشک‌ها گم شد.

تهیونگ دستم رو گرفت.

آروم.

محکم.

گرم.

و زیر نور کم‌رنگ ماه زمزمه کرد:

_"این بار فرار نکن."

نگاهم توی چشم‌هاش گره خورد.

و بعد از پنج سال...

برای اولین بار دلم خواست بمونم.
دیدگاه ها (۴)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 45["ویو سلین"]و بعد از پنج سال.....

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 43["ویو تهیونگ"]وقتی به خونه رس...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 42["ویو جونگ‌کوک"]و برای اولین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط