فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²³ادامه
داهی هم دست به سر و خجالت زده بلند شد.
هیچکدوم جرعت حرف زدن نداشتن تا اینکه داهی رفت کنار صندلی های رو به روی میز و لرزون گفت:" اینجا ادامه میدم"
جونگکوک مجددا گلوشو صاف کرد و سمت پنجره ها رفت و بعد باز کردنش گفت:" آره ..تو اونجا.. خوبه"
تقریبا همه تا شب مشغول بودند.
چند ساعتی از رفتن داهی به اتاق خودش گذشته بود و طی این مدت جونگکوک نمیتونست به اتفاقات امروز فکر نکنه.
روی کارش سخت متمرکز بود ولی بازم گاهی رشته افکارش از دستش در میرفت.
اون هیچ مسئولیتی در قبال این پروژه نداشت، با این حال نتونست زمین خوردنشون رو ببینه؛ چیزی که هر شرکتی برای بقیه شرکت ها میخواد و همین باعث شده بود جور دیگه ای به داهی نگاه کنه...
تمرکزش رو از دست داده بود و بعد از کلی جنگیدن با خودش تصمیم گرفت به بهانهی کار بهش سر بزنه.
پشت در اتاقش ایستاد. یقهاش رو صاف کرد و نفسشو فوت کرد و وارد شد.
که از دیدن داهی که داره وسایلشو جمع میکنه لبخندش محو شد." داری میری؟"
سر بلند کرد و گفت:" متاسفم!
همین الان یه تماس از پدرم داشتم نمیتونم بیشتر از این بیرون بمونم"
بعد از چند لحظهی کوتاهی مکث سعی کرد ناراحتیش رو پنهان کنه ولی اخم واضحی رو پیشونیش بود." البته. درک میکنم دیروقته"
_ولی اصلا نگران نباش همهی کارهام رو انجام میدم
و به کیفش اشاره کرد." همشونو برداشتم هیچ چی تغییر نمیکنه فقط تو خونه انجامشون میدم"
کیفی که از حجم برگه ها و وسیله های مختلف پر شده بود رو برداشت و سمت در اتاق رفت." صبح زودم میام.. کاری داشتی حتما زنگ بزن."
و لبخند زد." خداحافظ"
و تا خواست از در اتاق خارج بشه دست جونگکوک مچ دستش رو احاطه کرد و اونو کشید سمت خودش...
نظراتتون خوشحالم میکنه🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-²³ادامه
داهی هم دست به سر و خجالت زده بلند شد.
هیچکدوم جرعت حرف زدن نداشتن تا اینکه داهی رفت کنار صندلی های رو به روی میز و لرزون گفت:" اینجا ادامه میدم"
جونگکوک مجددا گلوشو صاف کرد و سمت پنجره ها رفت و بعد باز کردنش گفت:" آره ..تو اونجا.. خوبه"
تقریبا همه تا شب مشغول بودند.
چند ساعتی از رفتن داهی به اتاق خودش گذشته بود و طی این مدت جونگکوک نمیتونست به اتفاقات امروز فکر نکنه.
روی کارش سخت متمرکز بود ولی بازم گاهی رشته افکارش از دستش در میرفت.
اون هیچ مسئولیتی در قبال این پروژه نداشت، با این حال نتونست زمین خوردنشون رو ببینه؛ چیزی که هر شرکتی برای بقیه شرکت ها میخواد و همین باعث شده بود جور دیگه ای به داهی نگاه کنه...
تمرکزش رو از دست داده بود و بعد از کلی جنگیدن با خودش تصمیم گرفت به بهانهی کار بهش سر بزنه.
پشت در اتاقش ایستاد. یقهاش رو صاف کرد و نفسشو فوت کرد و وارد شد.
که از دیدن داهی که داره وسایلشو جمع میکنه لبخندش محو شد." داری میری؟"
سر بلند کرد و گفت:" متاسفم!
همین الان یه تماس از پدرم داشتم نمیتونم بیشتر از این بیرون بمونم"
بعد از چند لحظهی کوتاهی مکث سعی کرد ناراحتیش رو پنهان کنه ولی اخم واضحی رو پیشونیش بود." البته. درک میکنم دیروقته"
_ولی اصلا نگران نباش همهی کارهام رو انجام میدم
و به کیفش اشاره کرد." همشونو برداشتم هیچ چی تغییر نمیکنه فقط تو خونه انجامشون میدم"
کیفی که از حجم برگه ها و وسیله های مختلف پر شده بود رو برداشت و سمت در اتاق رفت." صبح زودم میام.. کاری داشتی حتما زنگ بزن."
و لبخند زد." خداحافظ"
و تا خواست از در اتاق خارج بشه دست جونگکوک مچ دستش رو احاطه کرد و اونو کشید سمت خودش...
نظراتتون خوشحالم میکنه🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۲۹.۸k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط