شبی که همه چیز عوض شد(پارت ²)

شبی که همه چیز عوض شد(پارت ²)

تهیونگ اول شوکه شد اما بعد چنگی به پیراهن کوک زد و دستش را پشت گردن کوک گذاشت

او را روی تخت پرت کرد

تهیونگ: امشب به هردومون خوش می‌گذره


فردا صبح

کوک با درد وحشتناک زیر در بدنش چشمانش را باز کرد

با گیجی بلند شد و به دور و ورش نگاه کرد

کوک: من چرا لباس تنم نیست؟

به یکباره اتفاقات شب قبل مانند فیلمی از جلوی چشمش گذشت

تند برگشت و به تخت نگاه کرد هیچکس نبود

کوک: اون عوضی ‌.... وای نه

کوک با تمام دردش بلند شد و لباس هایش را پوشید وجودش با هر خمیدگی تیر می‌کشید

توی آینه به خودش نگاه کرد لب هایش سرخ و ورم کرده بودند و روی گردنش کبودی بزرگی به چشم میخورد بغض کرد

جونکوک: اصلا نباید به این مهمونی کوفتی میومدم

دیگر تحمل نداشت با سرعت اتاق را ترک کرد انگار شانس با او یار بود زیرا یونگی صبح زود از خانه رفته بود

کوک داخل ماشینش نشست و بلاخره طوفان اشکاش شروع شد

کوک: اگه یونگی بفهمه وای منو می‌کشه مطمئنم

گوشی اش زنگ خورد با دیدن اسم جیمین لبخند زد حداقل رفیقش را داشت

جیمین: بیشعورر چرا جواب نمیدییی

کوک با هق هق: بدبخت شدم جیمین

جیمین: چی شدهههههه

کوک: نمیتونم پشت گوشی بهت بگم

جیمین: ادرس بدع
دیدگاه ها (۴)

خب دوستان امروز قرارع دو نفر از فشاری ترین هیترای بی تی اس ر...

ازم متنفر نباش (پارت ³)جین: نمیتونم واقعا تازه باید برم آزما...

عشق یا ترسpart 2``روز بعد``جیمین وارد کلاس شد و روی صندلی نش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط