☆BETWEEN US☆
☆BETWEEN US☆
P♡29
_________
*ساعتی بعد، هاری توی اتاق کوچیکش نشسته بود. لپتاپِ قدیمیاش روی میز، با نورِ ملایمِ صفحه نمایشش، به صورتِ مضطرب هاری خیره شده بود. فایلِ خالیِ «رزومه» جلوی چشمش بود، اما انگار کلمات از ذهنش فرار میکردند.*
+ «لعنت... آخه چی بنویسم که اونها رو تحت تأثیر قرار بده؟ "علاقهمند به نظمدهی به کتابها و اصابت پیشانی به میز"؟»
*با کلافگی دستش رو لای موهاش برد و لپتاپ رو چرخوند. یادِ نگاهِ نافذِ یوآن افتاد. انگار هنوز داشت بهش میخندید و میگفت: "فقط به خودت اعتماد کن."*
+ «آروم باش هاری... فقط واقعیت رو بنویس. تو تلاش کردی، تو سختی کشیدی.»
*انگشتهاش روی کیبورد لرزید. شروع کرد به تایپ کردن، اما بعد از چند کلمه دوباره پاکش کرد.*
+ «نهنه، این خیلی معمولییه. اونها دنبال یه انترنِ معمولی نیستن... باید بگم که چقدر زود با شرایطِ سخت سازگار میشم.»
*گوشیاش روی میز لرزید. پیامی از یوآن بود:*
*«هنوز داری با کلمات میجنگی، دکتر؟ فقط صادق باش. بیمارستان گیونگ چئون پاراگون دنبالِ مهارت نیست، دنبالِ اشتیاقه. منتظرِ فایلِ نهاییام.»*
*هاری لبخندی زد. همونطور که داشت تایپ میکرد، زیر لب با خودش زمزمه کرد:*
+ «اشتیاق؟ آره... فکر کنم این تنها چیزیه که واقعاً دارم.»
*دوباره به صفحه خیره شد. این بار، انگشتهاش با اطمینان بیشتری روی دکمهها میرقصیدن. انگار با هر جمله، یک قدم به اون بیمارستانِ مدرن و اون آیندهای که همیشه براش رویاپردازی میکرد، نزدیکتر میشد.*
+ «(با صدای بلند برای خودش) خب، هاری... امیدوارم اون دوستِ یوآن، قدرِ این صداقت رو بدونه!»
*دکمهی «ذخیره» رو فشار داد، اما قبل از ارسال، مکث کرد. دستش روی کلیدِ "Send" خشک شد.*
+ «اگه واقعاً من رو انتخاب کنن... یعنی دیگه هیچ راه برگشتی نیست، درسته؟»
*نفسِ عمیقی کشید. تردید توی وجودش موج میزد، اما اشتیاق به تجربهی اون چالشهای بزرگ، قویتر بود. بالاخره، دکمه رو زد.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
P♡29
_________
*ساعتی بعد، هاری توی اتاق کوچیکش نشسته بود. لپتاپِ قدیمیاش روی میز، با نورِ ملایمِ صفحه نمایشش، به صورتِ مضطرب هاری خیره شده بود. فایلِ خالیِ «رزومه» جلوی چشمش بود، اما انگار کلمات از ذهنش فرار میکردند.*
+ «لعنت... آخه چی بنویسم که اونها رو تحت تأثیر قرار بده؟ "علاقهمند به نظمدهی به کتابها و اصابت پیشانی به میز"؟»
*با کلافگی دستش رو لای موهاش برد و لپتاپ رو چرخوند. یادِ نگاهِ نافذِ یوآن افتاد. انگار هنوز داشت بهش میخندید و میگفت: "فقط به خودت اعتماد کن."*
+ «آروم باش هاری... فقط واقعیت رو بنویس. تو تلاش کردی، تو سختی کشیدی.»
*انگشتهاش روی کیبورد لرزید. شروع کرد به تایپ کردن، اما بعد از چند کلمه دوباره پاکش کرد.*
+ «نهنه، این خیلی معمولییه. اونها دنبال یه انترنِ معمولی نیستن... باید بگم که چقدر زود با شرایطِ سخت سازگار میشم.»
*گوشیاش روی میز لرزید. پیامی از یوآن بود:*
*«هنوز داری با کلمات میجنگی، دکتر؟ فقط صادق باش. بیمارستان گیونگ چئون پاراگون دنبالِ مهارت نیست، دنبالِ اشتیاقه. منتظرِ فایلِ نهاییام.»*
*هاری لبخندی زد. همونطور که داشت تایپ میکرد، زیر لب با خودش زمزمه کرد:*
+ «اشتیاق؟ آره... فکر کنم این تنها چیزیه که واقعاً دارم.»
*دوباره به صفحه خیره شد. این بار، انگشتهاش با اطمینان بیشتری روی دکمهها میرقصیدن. انگار با هر جمله، یک قدم به اون بیمارستانِ مدرن و اون آیندهای که همیشه براش رویاپردازی میکرد، نزدیکتر میشد.*
+ «(با صدای بلند برای خودش) خب، هاری... امیدوارم اون دوستِ یوآن، قدرِ این صداقت رو بدونه!»
*دکمهی «ذخیره» رو فشار داد، اما قبل از ارسال، مکث کرد. دستش روی کلیدِ "Send" خشک شد.*
+ «اگه واقعاً من رو انتخاب کنن... یعنی دیگه هیچ راه برگشتی نیست، درسته؟»
*نفسِ عمیقی کشید. تردید توی وجودش موج میزد، اما اشتیاق به تجربهی اون چالشهای بزرگ، قویتر بود. بالاخره، دکمه رو زد.*
نویسنده:یوکو⭐️
#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
- ۶۲۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط