──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب²⁴
برای یه لحظه قلبم از تپیدن وایساد.
بچه..؟
منظورش چیه؟
خیلی آروم لبخند زد.
انگار متوجه تعجبم شده بود..
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم،جیان خیلی طبیعی قند رو داخل فنجون انداخت و چای رو هم زد؛انگار اصلاً همچین حرفی نزده.
چند لحظه بعد دوباره گفت:راستی..
نگاهش این بار مستقیم توی چشمهام نشست و گفت:سایه باهات بد رفتاری که نمیکنه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اخلاقش همیشه همین بوده..کم حرف،سرد و یکم تند..اما خب،اون جونگ کوکه دیگه
جیان لحظه ای مکث کرد و دوباره مثل همیشه لبخند زد.
لبخندی که نمیشد فهمید از روی مهربونیه..یا هشدار.
هوای باغ شیشهای هنوز بوی یاس میداد.
اما نمیدونستم چرا،با هر جملهی جیان،احساس میکردم هوا سنگینتر میشه.
با آخرین جرعهی چای،جیان فنجونشو روی نعلبکی گذاشت.
لبخند ملیحی زد و گفت:از همصحبتی باهات لذت بردم،بانو رزا
سرمو به نشونهی احترام خم کردم و گفتم:منم همینطور
جیان از جاش بلند شد.
شلوار سفیدش آروم روی کف مرمر کشیده میشد و صدای منظم تقتق کفشهای پاشنهبلندش کمکم دور شد.
چند ثانیه همونجا نشستم.
هوای باغ هنوز بوی یاس میداد،اما ذهنم پر از سؤال بود.
تهیونگ..
بچه..
و سایه..
همهچیز بیشتر از قبل گیجم کرده بود.
آروم از جام بلند شدم و از باغ خارج شدم.
راهرو های عمارت غرق نورِ غروب بودن.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آشنایی باعث شد وایسم.
_رزا
برگشتم.
جونگکوک کنار یکی از پنجرههای بلند وایساده بود.
یه دستش داخل جیب شلوارش بود و نور نارنجی غروب روی صورت بیاحساسش افتاده بود.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم پرسید:کجا بودی؟
لبخند کوتاهی زدم و جواب دادم:بانو جیان دیشب منو به یه چای عصرونه دعوت کرده بود..منم قبول کردم
برای اولین بار،چشمهاش برای لحظهای تغییر کرد.
نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم ثابت موند؛انگار دنبال چیزی میگشت.
بعد خیلی آروم پرسید:درمورد چی حرف زدین؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب²⁴
برای یه لحظه قلبم از تپیدن وایساد.
بچه..؟
منظورش چیه؟
خیلی آروم لبخند زد.
انگار متوجه تعجبم شده بود..
قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بپرسم،جیان خیلی طبیعی قند رو داخل فنجون انداخت و چای رو هم زد؛انگار اصلاً همچین حرفی نزده.
چند لحظه بعد دوباره گفت:راستی..
نگاهش این بار مستقیم توی چشمهام نشست و گفت:سایه باهات بد رفتاری که نمیکنه؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:اخلاقش همیشه همین بوده..کم حرف،سرد و یکم تند..اما خب،اون جونگ کوکه دیگه
جیان لحظه ای مکث کرد و دوباره مثل همیشه لبخند زد.
لبخندی که نمیشد فهمید از روی مهربونیه..یا هشدار.
هوای باغ شیشهای هنوز بوی یاس میداد.
اما نمیدونستم چرا،با هر جملهی جیان،احساس میکردم هوا سنگینتر میشه.
با آخرین جرعهی چای،جیان فنجونشو روی نعلبکی گذاشت.
لبخند ملیحی زد و گفت:از همصحبتی باهات لذت بردم،بانو رزا
سرمو به نشونهی احترام خم کردم و گفتم:منم همینطور
جیان از جاش بلند شد.
شلوار سفیدش آروم روی کف مرمر کشیده میشد و صدای منظم تقتق کفشهای پاشنهبلندش کمکم دور شد.
چند ثانیه همونجا نشستم.
هوای باغ هنوز بوی یاس میداد،اما ذهنم پر از سؤال بود.
تهیونگ..
بچه..
و سایه..
همهچیز بیشتر از قبل گیجم کرده بود.
آروم از جام بلند شدم و از باغ خارج شدم.
راهرو های عمارت غرق نورِ غروب بودن.
هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بودم که صدای آشنایی باعث شد وایسم.
_رزا
برگشتم.
جونگکوک کنار یکی از پنجرههای بلند وایساده بود.
یه دستش داخل جیب شلوارش بود و نور نارنجی غروب روی صورت بیاحساسش افتاده بود.
چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم پرسید:کجا بودی؟
لبخند کوتاهی زدم و جواب دادم:بانو جیان دیشب منو به یه چای عصرونه دعوت کرده بود..منم قبول کردم
برای اولین بار،چشمهاش برای لحظهای تغییر کرد.
نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم ثابت موند؛انگار دنبال چیزی میگشت.
بعد خیلی آروم پرسید:درمورد چی حرف زدین؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱.۲k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط