عشق شکوفه شده...
عشق شکوفه شده...
پارت⁸
یونا: یه نفر کارت داره..هرکاری کردم نرفت
ات بلند شد و رفت حیاط عمارت ، بارون کم کم داشت میبارید ولی ات بدونه توجه بارون رفت سمته اون فرد
ات:..چرا میخواستین منو ببینید ؟
اعضا داشتن نگاشون میکردن و به حرفاشون گوش میکردن
هانا ( اونی که میخواست اتو ببینه):چقدر شبیه مادرتی:)
ات یه لحظه تعجب کرد ، اعضا هم همینطور به خاطره همین اونا هم رفتن حیاط عمارت
ات: چ..چی؟..ت..تو مادرمو از کجا میشناسی ؟
هانا: اگه بگم تمامه زندگیت فقط یه دروغ بوده چی هوم؟
ات: منظورت چیه ؟
هانا: بزار یه داستان برات تعریف کنم.... خیلی وقته پیش یه خانواده ی خوشحال و خوشبخت زندگی میکردن.. تا اینکه یه شب دختر کوچولوی اون خانواده دزدیده شد...خانواده اون دختر چون مافیا بودن سیع کردن پیداش کنن اما نتونستن... ولی یه روز بلخره تونستن پیداش کنن و خواستن نجاتش بدن اما به طرز وحشتناکی مردن..مادر و پدر اون دختر سرشون به عمارت آویزون شده بود...بعد از اون..دختر کوچولو با یه خانواده ی دیگه زندگی کرد و دیگه خبری ازش نشد:)
ات: خ..خب این چه ربطی به من داره؟
هانا نزدیک ات اومد و دستشو روی شونه ات گذاشت و سیع کرد گریشو کنترل کنه
هانا: اون دختر کوچولو....تویی( گریه)
ات: از کجا بفهمم دروغ نمیگی؟
هانا: تو همیشه میخندی... وقتی عصبانی میشی بدنت بی حس میشه..بعضی موقع ها به خاطره فشار عصبی یهو خون بالا میاری... همیشه سردرد داری
ات: تو اینارو از ک..کجا میدونی؟
هانا: مادرم خدمتکار مادرت بود...اون موقع من و تو همسن بودیم و باهم صمیمی بودیم...اون موقعی که همه مردن مادرت بهم گفت که وقتی بزرگ شدی بیام پیشت و حقیقتو بهت بگم...منم خیلی سختی کشیدم
ات توی شک بود ،صورتش یهو داغون شد ، پاهاش سست شد و افتاد زمین یهو بارون شدت گرفت و رعد و برق های وحشتناکی میزد انگار حتا آسمونم دلش به حاله ات میسوخت، ات خودشو جم کرد و بلند شد
ات: م..ممنونم که بهم گ..گفتی
هانا: خواهش میکنم...من دیگه میرم خداحافظ
هانا: راستی...یادت نره که خوب و خوشحال زندگی کن( لبخند)
هانا رفت، ات برگشت که دید همه دارن نگاش میکنن
ات: به چی نگا میکنین؟..برین سرکارتون( عربدع)
ات رفت پشت حیاط عمارت و تا نصف شب داشت بوکس تمرین میکرد،بارون هنوز داشت میبارید و رعد و برق ها بدتر از قبل بودن، بدن ات عرق کرده بود ، رنگش پریده بود و دستاش زخمای عمیقی برداشته بودن
ویو جونگکوک
راستش دروغ چرا واقعا برای ات ناراحت شودم، یه حسایی به ات داشتم ولی مطمئنم عاشقش نشودمم
تهیونگ: جونگکوک چرا نمیری پیشه ات؟
جونگکوک: چرا برم؟
تهیونگ: خب تو خیلی وقته اتو میشناسی..میدونم که دلت براش میسوزه پس برو پیشش
شوگا: تهیونگ راس میگه
جونگکوک: یعنی واقعا برم؟
اعضا: اوهوم
جونگکوک بلند شد و رفت پیشه ات که......
ادامه دارد....
( میدونم میخاین جرم بدین 😁🗿)
پارت⁸
یونا: یه نفر کارت داره..هرکاری کردم نرفت
ات بلند شد و رفت حیاط عمارت ، بارون کم کم داشت میبارید ولی ات بدونه توجه بارون رفت سمته اون فرد
ات:..چرا میخواستین منو ببینید ؟
اعضا داشتن نگاشون میکردن و به حرفاشون گوش میکردن
هانا ( اونی که میخواست اتو ببینه):چقدر شبیه مادرتی:)
ات یه لحظه تعجب کرد ، اعضا هم همینطور به خاطره همین اونا هم رفتن حیاط عمارت
ات: چ..چی؟..ت..تو مادرمو از کجا میشناسی ؟
هانا: اگه بگم تمامه زندگیت فقط یه دروغ بوده چی هوم؟
ات: منظورت چیه ؟
هانا: بزار یه داستان برات تعریف کنم.... خیلی وقته پیش یه خانواده ی خوشحال و خوشبخت زندگی میکردن.. تا اینکه یه شب دختر کوچولوی اون خانواده دزدیده شد...خانواده اون دختر چون مافیا بودن سیع کردن پیداش کنن اما نتونستن... ولی یه روز بلخره تونستن پیداش کنن و خواستن نجاتش بدن اما به طرز وحشتناکی مردن..مادر و پدر اون دختر سرشون به عمارت آویزون شده بود...بعد از اون..دختر کوچولو با یه خانواده ی دیگه زندگی کرد و دیگه خبری ازش نشد:)
ات: خ..خب این چه ربطی به من داره؟
هانا نزدیک ات اومد و دستشو روی شونه ات گذاشت و سیع کرد گریشو کنترل کنه
هانا: اون دختر کوچولو....تویی( گریه)
ات: از کجا بفهمم دروغ نمیگی؟
هانا: تو همیشه میخندی... وقتی عصبانی میشی بدنت بی حس میشه..بعضی موقع ها به خاطره فشار عصبی یهو خون بالا میاری... همیشه سردرد داری
ات: تو اینارو از ک..کجا میدونی؟
هانا: مادرم خدمتکار مادرت بود...اون موقع من و تو همسن بودیم و باهم صمیمی بودیم...اون موقعی که همه مردن مادرت بهم گفت که وقتی بزرگ شدی بیام پیشت و حقیقتو بهت بگم...منم خیلی سختی کشیدم
ات توی شک بود ،صورتش یهو داغون شد ، پاهاش سست شد و افتاد زمین یهو بارون شدت گرفت و رعد و برق های وحشتناکی میزد انگار حتا آسمونم دلش به حاله ات میسوخت، ات خودشو جم کرد و بلند شد
ات: م..ممنونم که بهم گ..گفتی
هانا: خواهش میکنم...من دیگه میرم خداحافظ
هانا: راستی...یادت نره که خوب و خوشحال زندگی کن( لبخند)
هانا رفت، ات برگشت که دید همه دارن نگاش میکنن
ات: به چی نگا میکنین؟..برین سرکارتون( عربدع)
ات رفت پشت حیاط عمارت و تا نصف شب داشت بوکس تمرین میکرد،بارون هنوز داشت میبارید و رعد و برق ها بدتر از قبل بودن، بدن ات عرق کرده بود ، رنگش پریده بود و دستاش زخمای عمیقی برداشته بودن
ویو جونگکوک
راستش دروغ چرا واقعا برای ات ناراحت شودم، یه حسایی به ات داشتم ولی مطمئنم عاشقش نشودمم
تهیونگ: جونگکوک چرا نمیری پیشه ات؟
جونگکوک: چرا برم؟
تهیونگ: خب تو خیلی وقته اتو میشناسی..میدونم که دلت براش میسوزه پس برو پیشش
شوگا: تهیونگ راس میگه
جونگکوک: یعنی واقعا برم؟
اعضا: اوهوم
جونگکوک بلند شد و رفت پیشه ات که......
ادامه دارد....
( میدونم میخاین جرم بدین 😁🗿)
- ۱.۳k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط