#My_company_model

#My_company_model
پارت۱۷
ویو بینا
من خیلی ترس از ارتفاع داشتم گفتم شاید صندلیم کنار ماریا باشه که از شانس بدم افتاد کنار جونکوک.
_الان ثابت کنم؟ هوم؟(نیشخند)
+چ....چی (ترس)
_نقش(نیشخند)
+الان بحثش رو نکش وسط.....م....من از ارتفاع خیلی میترسم (ترس و بغض)
_خیلی خوب میتونی بغلم کنی(اروم)
+اما.... بچه ها میبینن
_نترس بابا ما صندلیمون توی فرست کلاسه(پوکر فیس)
+او....کی
مهماندار=اقای جئون میشه برید روی صندلی تون بنشینید هواپیما میخاد حرکت کنه(ترس)
_باشه (سرددد خشنننن)
+بریم بشینیم
_بریم
نشستم روی صندلی که جونکوک کمربندمو بست سرشو که اورد بالا خیلی نزدیک هم بودیم اگه حرفی میزدیم ل.بامون برخورد میکردنن
ویو جونکوک
حس کردم ضربان قلبم بالا رفته این دختر چی داشت نگاهم رفت روی لب.ش خواستم ل.بشو ببوسم که با دستاش هولم داد.
ویو بینا
میخواست ببوستم که نذاشتم.
+خواهش میکنم. نکن
_بلخره انجامش میدم(جدی)
از شدت ترس دستمو توی دستای جونکوک گره کردم هواپیما حرکت کرد و استرسم کم شده بود بعد از 8ساعت پرواز بلخره رسیدیم هتل
_وایسا هانول کجاست؟
☆راستش زنگ زد که اتفاق بدی واسش افتاده قبل از اینکه برسه فرودگاه برگشته.
_اوکی

منتظر صحنه های حساس بیشتر باشیدددد😂😂
بای بای
لایک: 15
دیدگاه ها (۲۰)

صددددد تایمونننننن مبارککککککک✨💕🫶🏻

#My_company_model پارت18_بچه ها من چهارتا اتاق بیشتر نگرفتما...

دوست؟ نسبت؟ کاپ؟

اره دیگه

#My_company_model پارت 3ویو بینا پشت سرش مثل یه اردک راه میر...

#My_company_model پارت 11ویو بینا با صدای زنگ گوشیم از خواب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط