خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲۰



از دید یونگی




جین: هی یونگ برو صداشون بزن به یه بهونه ای بکششون بیرون خوبیت نداره توی یه اتاق کوچیک انقدر تنها باشن...
سری تکون دادم و ب سمت در رفتم.
بیااا! خوده وانی کم بود این پسره شر هم اضافه شد!
خواستم در بزنم ک صدای دخترونه‌ای به گوشم خورد! وا، این ک صدای وانی نیس.. صدای کیه؟
(+ خوب کاری میکنی نیکولاسم! حالا عین یه دختر خوب بیا اینجا و زیپ لباسم رو ببند اعصاب ندارم!!)
گوشم رو بیشتر به در نزدیک کردم.
(- خیلی خب حالا انقدر نگو دختر هنوز زوده!! یه وقت جلو پسرا اینجوری نگی‌هاا! آخر تو یه کاری میکنی که پسرا بفهمن دخترم!)
متعجب به در زل زدم.
یعنی این پسره ای که این همه براش حرص میخوردیم دخترهههه؟؟؟
انقدر شوک زده بودم ک خشکم زده بود.
چطور تا الان نفهمیدم؟؟ منطقیه! معلوم بود صداش نازکه و بم اش میکنه! لباسای چسبون نمیپوشه و لش تنش میکنه! صورت صاف و دخترونه‌اش به پسر بودن نمیخوره! همه چیز خیلی منطقیه.. ولی مغذ من تا حالا یه همچین چیزی رو پردازش نکرده!
صدامو صاف کردم و گفتم:
(بیاین بیرون پسرا میخوان برن یه چیزی بخورن)
چیزی گفتن و ریز خندیدند. از اتاق پرو بیرون اومدن و به سمت اعضا رفتند.
نگاهی ب نیک انداختم... یعنی پشت این موهای کوتاه و استایل های دارک و پسرونه یه دختر ریزه قایم شده؟!



((زمان حال))



از دید نیکی



مچ دستمو محکم از دست یونگی بیرون کشیدم.
یونگی یکم جا خورده بهم نگاه کرد اما دوباره اخمش رنگ پر رنگ گرفت.
ترسیده گفتم:
- ک..کجا.. منو میبری؟ می..می‌خوای، باهام.. چی‌کار کن..کنی؟
نیشخندی زد و مرموز گفت:
× به یه جای خوب میبرمت ولی یه کار بد باهات میکنم!
...
.
.
.
.
.https://harfeto.timefriend.net/16342135598915
توی ناشناس حرفاتون رو بگین•-•♡
دیدگاه ها (۴۰)

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲۱از دید وانیابا بی‌حالی چشمام رو ...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۲۲از دید نیکییونگی از ماشین پیاده ...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۱۹از دید نیکی بعد از اینکه وانیا ا...

خاطرات یک آرمی فصل ۶ پارت ۱۸از دید وانیا- وانی قبول داری ک د...

𝐌𝐲 𝐝𝐚𝐝𝐝𝐲 🍷پارت : ۲علامت های جدید ( لانا : * )رفتیمو نشستیم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط