ماه و شبح

ماه و شبح

پارت هفتم | پشت نقاب

صدای تیراندازی هنوز از سالن اصلی به گوش می‌رسید.

فلیکس دست سلین را گرفته بود و از راهروی تاریک پشت تالار عبور می‌کرد.

سلین با عصبانیت دستش را کشید.

ـ ولم کن!

فلیکس ایستاد.

ـ اگه همون‌جا می‌موندی، الان زنده نبودی.

سلین اسلحه‌اش را بالا آورد و مستقیم به سمت سینه‌ی او گرفت.

ـ تو کی هستی؟

فلیکس نگاهی کوتاه به لوله‌ی اسلحه انداخت و با آرامش گفت:

ـ فکر نمی‌کنم الان وقت این سؤال باشه.

ناگهان...

تق!

گلوله‌ای از دیوار کنار سر سلین رد شد.

فلیکس بدون مکث بازوی او را گرفت و هر دو پشت دیوار پناه گرفتند.

چند مرد مسلح وارد راهرو شدند.

ـ دنبالشون بگردید!

سلین زیر لب گفت:
ـ سه نفر... نه، چهار نفر.

فلیکس لبخند محوی زد.

ـ اشتباه کردی...

پنج نفرن.

در همان لحظه، نفر پنجم از پشت ستون بیرون پرید.

سلین چرخید و با یک شلیک دقیق، اسلحه را از دستش انداخت.

فلیکس زیر لب خندید.

ـ واقعاً تیرانداز فوق‌العاده‌ای...

سلین نگاه سردی به او انداخت.

ـ تعریف نکن.

---

چند دقیقه بعد...

آخرین مهاجم هم فرار کرد.

راهرو دوباره در سکوت فرو رفت.

نفس‌های هر دو کمی تند شده بود.

برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.

سلین هنوز اسلحه را پایین نیاورده بود.

ـ چرا دو بار جونم رو نجات دادی؟

فلیکس چند قدم به او نزدیک شد.

آن‌قدر نزدیک که فقط چند سانتی‌متر بینشان فاصله بود.

ـ چون...

مکث کرد.

ـ دلم نمی‌خواست اتفاقی برات بیفته.

سلین برای لحظه‌ای جا خورد.

اما خیلی زود خودش را جمع‌وجور کرد.

ـ من هیچ دِینی به تو ندارم.

فلیکس آرام خندید.

ـ می‌دونم.

در همان لحظه، صدای آژیر ماشین‌های پلیس از بیرون تالار بلند شد.

سلین سریع به سمت پنجره نگاه کرد.

ـ نیروهای کمکی رسیدن...

وقتی دوباره برگشت...

مرد نقاب‌دار دیگر روبه‌رویش نبود.

فقط پنجره‌ی باز...

و پرده‌ای که با باد تکان می‌خورد.

سلین اخم کرد.

ـ لعنتی...

روی زمین چیزی برق می‌زد.

او خم شد و آن را برداشت.

یک دکمه‌ی نقره‌ای از کت مرد نقاب‌دار.

آن را در جیبش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد:

ـ این بار...

بالاخره یه رد ازت دارم.

---

چند خیابان آن‌طرف‌تر...

فلیکس روی پشت‌بام ساختمانی ایستاده بود.

یکی از افرادش با نگرانی گفت:

ـ رئیس، نزدیک بود هویتتون لو بره.

فلیکس نگاهش را از ماه کامل برنداشت.

ـ ارزشش رو داشت.

ـ چرا؟

فلیکس لبخند خیلی آرامی زد.

ـ چون حالا مطمئنم...

ماه، همون افسر کیمه.

و برای اولین بار...

دیگه نمی‌خوام فقط از دور تماشاش کنم.
دیدگاه ها (۰)

ماه و شبحپارت هشتم | خانه‌ای به نام خانوادهصبح روز بعد...نور...

ماه و شبحپارت نهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد...عمارت کیم از...

ماه و شبحپارت ششم | حس ششمموسیقی آرام هنوز در سالن جریان داش...

ماه و شبحپارت پنجم | رقص زیر نقابصبح روز بعد...سلین هنوز مشغ...

ماه و شبحپارت دوم | اولین سرنخساعت از دو بامداد گذشته بود.تل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط