میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای د

میگویند روزی مولانا از کنار مسجدی رد میشد و دید عده ای دست به دعا برداشته اند و میگویند خدایا کافران را بکش،
مولانا از کنار مسجد رد شد و رفت تا به کلیسایی رسید و دید درانجا هم عده ای دست به آسمان برداشته اند و میگویند خدایا کافران رابکش.
مولانا رفت تا به در میخانه ای رسید و دید در آنجا خم ها رو به هم میزنند و میگویند بزن بسلامتی...
سپس فرمود: من آنموقع بود که دیدم دین مستی بهترین دین است که جز سلامتی دیگران آرزویی ندارند...
آنجا بود که سرود:
"پرستش به مستیست در کیش مهر
برون اند زین حلقه هوشیارها"
دیدگاه ها (۳)

آرایشگری که به وجود خدا اعتقاد نداشتمردی برای اصلاح سر و صور...

دختر خسته و ماجرای هویج ، تخم مرغ و قهوهدختری از سختی های زن...

بدون حضور خداجایی نروبه خیالتکه به آبادی میرسی ؟نه رفیق چراغ...

من شبیه کوهم امّا از وسط تا خورده امتو تصوّر می کنی چوبِ خد...

[ #𝔻𝕒𝕣𝕜_ℝ𝕠𝕞𝕒𝕟𝕔𝕖 ]The Forced Law━━━━━━⊱ ✿ ⊰━━━━━━پارتے⁶⁷روزِ ...

𝐏𝐚𝐫𝐭 3

پرسه در جنگل...همان شب...بعد از شام...ات از پشت میز بلند شد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط