بعضی وقتا اونقد حرف واسه گفتن و نوشتن داری که نمیدونی چجو

بعضی وقتا اونقد حرف واسه گفتن و نوشتن داری که نمیدونی چجوری باید جمعشون کنی و کنار هم بزاریشون...وقتی هم که نمیتونی از پس این کار بربیای،سکوت و ترجیح میدی و درنتیجه کلافه میشی... الان همچین حسی دارم...

دلم واقعا گرفته و بازم دلم هوای دوستم و کرده...هرچند اونوقتا که کنار هم بودیم،من خیلی کم پیش میومد از زندگیم چیزی براش بگم ولی حالا که تنهام حس میکنم همون حرفای کوتاه هم کارسازه،خصوصا حالا که بزرگتر شدم و دیگه خیلی چیزا باعث خجالتم نمیشه...

زندگی بدون داشتن یه همراه خیلی سخت میگذره...

به قول شاعر:کاش جایی کسی منتظرم بود!...

پ.ن:کاش پیدات کنم و حالم و خوب کنی...البته امیدوارم مثل قدیم بد نشه و خیریت داخلش باشه...آمییییییین خدای مهربونم:*
دیدگاه ها (۱۴)

دارم به خانواده فکر میکنم!هیچ شباهتی با آنچه در قصه ها راجع ...

سخته هیچکس تو دنیات نباشه که چشم انتظارت باشه،هر قدر که خودت...

خدایا مغزم داره سوت میکشه از این خود لعنتی خسته شدم ... به ...

چه بی هوا هوای گریه دارم

playmate_p46

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط