پارت 22

پارت 22
رمان از زبان انا*&
بعد اون روز هنوزم عصبی بودم امروز جشن رفتم سالن تمرین یکم تمرین کنم
یه تاپ و شروارک مشکی پوشیده بودم داشتم کیسه بکس میزدم که
امی:دانیال اومده کارت داره
من:کاری ندارم باهاش
دنیکا:بزار بیاد تو اقلا
من:گفتم پرتش کنید بیرون یه بار دیگه اسمشو بیارین سرتونو میزارم رو سینتون
بلند داد زدم تا بشنوه دانیال
مردیکه بی ریخت فکر کرده همین جوری راهش میدم واقعا که
دنیکا:پرنسس اجازه پرو لباس میدین
خندیدم
من:برم حموم بعد
بعد یه دوش عالی
موهامو خوشک کردم
لباس اوردن خیلی زیبا بود رنگش شیری بود بعد بندش روی رو بازوم میومد که روش با یه عالمه حریر مدل داده بودن تا کمر تنگ بود بعد ازاد می شد
دنیکا:ارایش نکرده اینقدر خوشگل شده لعنتی
تازه لباس دنیکا دیدم این دفعه لباسش بسته بود برام تعجب بود
من:چی شده تو لباست استین داره و یقعه فقدر یکم کنار پاش بازه
دنیکا:به تو چه
امی:بچه ها این لباس یه جوری نیست
یه لباس کرمی بود که شروار و بلیزش یک سره بود بالا یقعه هم پاپیون داشت پلیز هم استینش خیلی کوتاه بود
من:عالی
درگیر ارایش مو بودم یکم موهامو حالت موج دادم ارایشم یه اریش دخترونه بود خشن نبود اما عالی بود رژ قرمز زده بودم که بیشتر صورت سفیدمو معلوم می کرده بعدم گوشواره و دستبند و انگشتر و گردبند گذاشتم بعد پوشیدن کفش سفید و کیفمو پالتوم تمام شد
اسلحه داشت یادم میرفت
من:امی اسلحه چرا سفیده
امی:با لباست سته بانو
سوار ماشین شدم دوتا ماشین دیگه پوشتم بودم بادیگارد در و واسم باز کرد
اولین نفر اتا دیدم با رایان کنار در بودن
اتا به ترکی :خوش اومدین انا خانم
من به زبان ترکی :ممنون
بعد دنیکا و امی کنارم بودن سه تا بادیگارم پشتم بودن دوتا جلو
من:بهشون بگو جدا بشن
امی:اوکی
بعد دوتا بادیگارد رفتن
داشتم دنبال جای نشستن می گشتم که
حکا:کی اینجاس بانوی دلبر
دانیال و رایان باهاش بودن
اصلا رایان همه جا هست لعنتی
حکا:سلام بانو شنیدم گوش مالی دادی دخترمو
من:اوهوم اذیتش کردم مشکلیه
حکا:نه اصلا حالا چرا اینقدر بادیگارد داری می ترسی
امی:انی خانم دستور دادن
اصلا اسم انی میاد لال میشه
حکا:انی خانم تشریف نیاوردن
من:انی بیکار نیست بیاد
حکا:اما برای امیکا وقت داره
من:خب همسرشه
حکا:کدوم کشورن
من:وای سرم درد گرفت چقدر زر میزنی بریم
دانیال داشت نگام می کرد
روی یه میز نشستم یه نوشیدنی برداشتم
فیا:ببین کی اینجاس شاخ شاخان ارباب بزرگ زیبای تمام ایار الان ده کسی منو نمی بینه
من:سلام فیاجون
دنیکا با جیغ پرید بغلش
فیا:کشتیم به خدا
دنیکا:دلم برات تنگ شده بود
فیا :اوکی اها خبر دارم براتون سه تا از بادیگاردای مهم حکا شما زیر نظر دارن مراقب باشین تازه مهمش اینه که اون سه تا پلیس ایرانین
دیدگاه ها (۰)

فیک : بین راندها

رمان دخت من

........//برده ی زیبا//.......

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

ترکم نکن

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط