زوزه ی گرگ

زوزه ی گرگ"13

/یونگی که حرفی نزد تو هم نمیخوای بگی اینجا چه خبره؟

/خب مثل اینکه تو هم نمیخوای حرفی بزنی!
/ات تو یونگی رو دوس داری؟

ات به پادشاه نگاهی کرد و دوباره سرش رو پایین انداخت پادشاه جواب اش را گرفت داخل چشمانش انگاری صدها دوسش دارم نوشته شده بود
بیرون رفت با دیدن یونگی که پشت در فالگوش ایستاده بود سری به نشانه ی تاسف تکان داد
/3 روز فرصت رو سانی از من خواست اما حالا 3 روز فرصت داری که همه چیز رو درست کنی فعلا جز درباریان کسی از اینکه ملکه ی آینده کیه خبر نداره! و از اقامتگاه بیرون رفت
یونگی وارد اتاق ات شد نگاهی به ات که هنوز سرجایش ایستاده بود کرد
_ات نگران نباش فقط لباس و تاج رو انتخاب کن

+اما..
_اما نداره همه چیز درست میشه بهت قول میدم

بوسه ای بر سر ات و زد
_خوب بخوابی
و اتاق بیرون رفت

3 روز گذشت خدمتکار ها به سانی و ات و ملکه ها کمک میکردند تا حاضر شوند
لباس ات ساده بود ولی در عین سادگی می‌درخشید

بعد از حاضر شدن سانی و ملکه ها در حیاط قصر که تزیین شده بود در انتهای فرش قرمزی که از داخل قصر تا انتهای حیاط ادامه داشت ایستادند

ات داخل قصر منتظر یونگی ماند
یونگی هم اومد چند دقیقه ای خیره ی ات ماند نزدیک شد خواست بوسه ای روی لب های سرخ دختر بزند ولی وقت تنگ بود و بعد اینکه همه ات را به عنوان ملکه ی آینده شناختند تا ابد و یک روز می‌توانست اورا ببوسد دست ات رو در دست های خود گرفت
و با هم به سمت حیاط قصر قدم برداشتند
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

زوزه ی گرگ"14سانی با ذوق و شوق در انتهای فرش قرمز که از داخل...

زوزه ی گرگ"15خون آشام ها دوباره حمله کرده بود هرکس جان خود ر...

زوزه ی گرگ"12=میشه لطفا جشن تاج گذاری رو برای 3روز دیگه بندا...

سلام بچه ها چطورین؟من اومدم بعد مدت ها و😁یه خبری دارم براتون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط