آنچه که گفتم نپذیرفت رفت

آنچه که گفتم نپذیرفت ، رفت
خاطره هایم همگی رُفت ، رفت
گفت : “ندارم به تو حسی ، برو
گفت : برو !
……….گفت : برو !
…………….گفت ! …..رفت !
دیدگاه ها (۰)

همه ی من !دلم برای زمستان نمی سوزد !دلم برای بهار تنگ نیست !...

♥بـــﮧ فڪر نــوازش دست هاے منــے!بـــے آنڪـــﮧ بدانـــے ؛دلـ...

باران بهانه بودتا تو زیر چتر منتا انتهای کوچه بیایی ودوستی م...

سر تا پایم را خلاصه کنندمی شوم “مشتی خاک”که ممکن بود “خشتی” ...

خاطره ای که من تو این مغازه دارم تو خونمون ندارم

دلتنگی‌ام را به کی بگویم وقتی نیستی؛تا کجا راه بروم تا تمام ...

من برای اینکه چیزی از خود به تو بفهمانم،جزء چشم هایم چیزی ند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط