گرگوحشیوماه

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومـــاه¹¹
حرفم رو با بوسـ‌‌ ـه‌‌ای قطع کرد.
بوســ‌ ـه‌ای که هم گرمای ناگهانی داشت و هم بوی سردیِ شـ‌ ‌ـراب رو میداد.
آروم می‌بوسـ‌ید و دستش رو که حس میکردم کمی سرده،روی کمرم حرکت میداد.
بعد لحظه ای جدا شد،کمی مکث کرد و گفت:یادت باشه..تو حق انتخابی نداری
حق انتخاب؟..
احساس کردم تحقیر شدم؛به احساساتم،به انتخاب‌هام بی‌احترامی شده بود.
انگار تمام وجودمو زیر پا گذاشته بود..
اما اما من محکوم به تحمل بودم و چاره ای هم نداشتم.
سرمو به نشانه‌ی تایید،هرچند تلخ،تکون دادم،ازش جدا شدم و یه قدم فاصله گرفتم.
نیشخندی زد و دوباره جامِ روی میز رو برداشت.
هوا سرد تر شده بود و سرما رو تا اعماق وجودم حس میکردم.
دستامو دور بازو هام حلقه کردم و هوفی کشیدم که بخارش توی هوای سرد محو شد.
گارسون با سینی‌ای پر از لیوان های ویسـ‌کی به سمتمون اومد.
_بفرمایید
با لرزش ریزی که توی صدام بود گفتم:ممنون،من نمینوشم
با صدای خنده تهیونگ برگشتم،صدای خنده ای که از ته دل نبود..
همین‌طور که شـ‌ ـرابِ توی جامش رو می‌رقصوند گفت:نکنه می‌ترسی هوشیاریت‌ رو از دست بدی و بلایی سرت بیارم؟
بهش چشم قره‌ای رفتم و بدون اینکه چیزی بگم نگاهمو ازش گرفتم.
چرا دروغ بگم..یکی از دلایلم این بود.
اما برای اینکه بهش نشون بدم از هیچی نمی‌ترسم یکی از لیوان هارو برداشتم.
صدای نیشخندی که زد اومد..
جرعه‌ای ازش نوشیدم،تند بود و سوزاننده..
به خاطر یخ‌های درشتِ داخل لیوان،خیلی سرد شده بود و همین باعث شد سرمای بدنم چند برابر بشه و موجی از لرزش تمام وجودمو بگیره.
یهو حس کردم چیزی گرم روی شونه‌هام افتاد.
تهیونگ کتشو روی شونه هام انداخته بود.
پارچه کت گرمای عجیبی داشت و بوی ملایم عطرش با بوی شـ‌ ـ‌راب در هم آمیخته بود.
برگشتم و طولانی نگاهش کردم.
یکی از دستاشو کرد توی جیب شلوارش،نفس عمیقی کشید و گفت:هوف..چقدر گرمه
دیدن همچین حرکتی از تهیونگ خیلی عجیب بود.
پس اون اونقدرا هم سنگدل نیست که فکر میکردم..
ظاهری سرد و بی احساس مثل زمستون داره اما درونش آفتابی و بهاریه.
ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست و نگاهمو ازش گرفتم..
همین‌طور که غرق افکارم بودم،حس کردم لیوان توی دستم سَبُک شد.
تا به خودم اومدم دیدم لیوان از ویسـ‌کی خالی شده…
با چه سرعتی؟..چطور همه‌شو نوشیدم؟..
بدنم بی‌حس شده بود و کم‌کم احساس سنگینی می‌کردم.
انگار که پاهام دیگه توان تحمل وزن بدنمو نداشتن.
سرم سنگین شده بود،اما عطشی عجیب توی وجودم بیدار شده بود..عطشی برای ادامه دادن،برای فراموشی.
برگشتم و روبه تهیونگ گفتم:من..من بازم می‌خوام
سرشو انداخت پایین و زیر لب خنده ای کرد.
خنده ای که معلوم نبود از روی تمسخره یا شادی.
قدمی به سمتم برداشت،لبه های کتی که تنم بود رو به هم نزدیک کرد و نگاهشو توی صورتم چرخوند.
نگاهی سنگین..مثل همیشه..
اما عجیب بود،چون اون بی تفاوتی و سردی که توی نگاهش بود حالا جاشو به کمی احساس داده بود..
احساسی که حتی منم نمی‌دونستم چیه..
یه صدا سکوتی که بینمون بود رو شکست.
_اون چی داره که من ندارم؟
هر دو به سمت صدا چرخیدیم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۵۸)

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───گـــــرگ‌وحــــشــــی‌ومــ...

pert= 3

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط