مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

اینجا خوشبختی به تاراج رفته عشق را میفروشند و سوز سینه

این‌جا خوشبختی به تاراج رفته، عشق را می‌فروشند و سوز سینه تحویل می‌دهند. دل می‌شکنند و خرده‌هایش را زیر پایت می‌ریزند. آفتاب رنگش پریده، پنهان شده و می‌سوزد. ماه شکسته، طلب عقلی لایعقل می‌کند و مجنون شده. پرنده غصه‌دار شده، آوازِ مستی می‌دهد و بوی رفتن. این‌جا می‌دوند و نمی‌رسند. عاشق دل به معشوق می‌دهد و فراق زندگی سپیدش می‌کند. برگ‌ها می‌ریزند، سپهری که رنگ لاجوردی‌ش زیر گرمای این سیاهی می‌بازد و به نسیان‌مان می‌برد، آن‌گاه که از یاد برده‌ایم ما با سبزی پای گذاشتیم و چیزی جز خاکستر شرح حال‌مان نبود. به نقل از لسان‌الغیب در اولین غزلش:«شبِ تاریک و بیمِ موج و گِردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها؟...»





▪︎زمان چیز جالبیه، بهت نشون می‌ده همه چیز ناپایدار نیست، اما همه چیز هم پایدار نمی‌مونه.


𝟏𝟒𝟎𝟓𝟎𝟏𝟏𝟓
دیدگاه ها (۶۶)

ꕥ▪︎چون که باید سرانجام در خاک رفت؛خوشا ان که پاک آمد و پاک ر...

در زندگی بعدی، کاش میشد مسیر را وارونه طی کنم. در آغاز، پیکر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط