## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۲

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۲

### «انتخاب سخت»

آنیا چند روزه که با خودش کلنجار میرفت. حقیقت رو میدونست، ولی نمیتونست تصمیم بگیره. از یه طرف، خانوادهای که سالها بزرگش کرده بودن و دوستش داشتن. از طرف دیگه، پدری که سالها دنبالش گشته بود و حالا جلوش ایستاده بود.

توی مدرسه، همهچیز عادی بود، ولی برای آنیا هیچچیز عادی نبود. آیدن سراغش اومد و با نگرانی پرسید: «آنیا، این روزا خیلی ساکتی. چیزی شده؟»

آنیا نمیتونست حقیقت رو بهش بگه. فقط گفت: «فقط یه کم خستهام، نگران نباش.»

آیدن با شک نگاهش کرد، ولی چیزی نگفت. فقط آروم گفت: «هر وقت خواستی حرف بزنی، من هستم.»

آنیا لبخند کمرنگی زد. آیدن همیشه مهربون بود. ولی ذهنش پیش دامیان بود.

بعد از ظهر، دامیان دنبش اومد. کنارش نشست و آروم گفت: «فکر کردی به تصمیمت؟»

آنیا گفت: «نمیتونم. نمیدونم باید چیکار کنم. اونا خانوادهمن... سالها بزرگم کردن.»

دامیان گفت: «میدونم. و نمیخوام بینشون انتخاب کنی. فقط میخواستم حقیقت رو بدون. اینکه بدونم تو زندهای و خوبی... برام کافیه.»

آنیا با تعجب نگاهش کرد: «یعنی... نمیخوای منو با خودت ببری؟»

دامیان لبخند کمرنگی زد: «تو دیگه بچه نیستی، آنیا. حق انتخاب با خودته. من سالها منتظر بودم تا پیدات کنم. حالا که پیدات کردم، نمیخوام زندگیت رو خراب کنم. فقط میخواستم بدونم که خوبی.»

آنیا اشک توی چشمهاش جمع شد. این حرفها رو انتظار نداشت. فکر میکرد دامیان میخواد ببرتش. ولی اون فقط میخواست مطمئن بشه که دخترش خوبه.

آنیا آروم گفت: «میشه... میشه گاهی ببینمت؟»

دامیان برای اولین بار، لبخند واقعی زد: «هر وقت بخوای.»

اون شب، آنیا توی خونه نشست و به مادرش نگاه کرد. مادرش داشت چای میریخت، مثل همیشه. آنیا رفت جلو و بغلش کرد. مادرش جا خورد و گفت: «چی شده عزیزم؟»

آنیا با صدای لرزون گفت: «مامان، میدونم حقیقت رو. ولی تو مامان منی. تو بزرگم کردی. تو همیشه مامان من میمونی.»

مادرش اشک ریخت و محکم بغلش کرد: «آنیا جون... من همیشه دوستت داشتم و همیشه دوستت دارم. تو دختر منی، مهم نیست چی بشه.»

آنیا توی بغل مادرش گریه کرد. فهمید که عشق، به خون ربطی نداره. خانوادهای که بزرگش کرده بود، خانوادهی واقعیش بودن.

چند روز بعد، آنیا رفت سراغ دامیان. گفت: «تصمیم گرفتم. من با خانوادهم میمونم. ولی میخوام تو هم توی زندگیم باشی. میخوام پدرم باشی.»

دامیان چشمهاش پر از اشک شد. برای اولین بار، مردی که همیشه سرد و مرموز بود، شکست. آروم گفت: «همین که تو رو دارم... برام کافیه.»

آنیا لبخند زد. شاید زندگی پیچیده بود، ولی حالا میدونست که دو تا خانواده داره که هر دو دوستش دارن. و این، بهترین چیز دنیا بود.

---

### 🔥 پایان فصل ۱
دیدگاه ها (۰)

## 📖 فصل ۲ — قسمت ۱### «ورود لوکاس»سه ماه از اون شب دریاچه گ...

چرا پسر یجورای نگاه میکن که انگار به فیلم ترسناک میکنن بجای ...

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۱### «حقیقت تلخ»آنیا فکر کرد اشتباه شنیده...

## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۰### «راز پنهان»صبح روز بعد، آنیا با یه ت...

---## 📖 فصل ۱ — قسمت ۴### «آنیا و سایهی دامیان»آنیا توی راهر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط