ماه و باروت پارت پنجم:
ماه و باروت پارت پنجم:
----
هوای بندر غربی سنگین بود؛ ترکیبی از بوی نمک دریا، دودِ ماهیفروشیهای تعطیل شده و چیزِ دیگری… چیزِ ناخوشایند و فلزی که فقط بوی خونِ تازه میداد. دازای و چویا، هر کدام با سبکی متفاوت، در سایهها حرکت میکردند. دازای با گامهای آهسته و حسابشده، انگار که در حال قدم زدن در یک باغ بود، و چویا با قدمهای سریع و متمرکز، آمادهی انفجار در هر لحظه.
**دازای (با پچپچ):**
«بوی خوبی نمیاد، نه؟ شبیه بویِ یه قرارِ ملاقاتِ ناخواسته با مرگ.»
**چویا (با غرشِ خفیف):**
«کمتر فلسفه بباف، دازای. اونجا رو ببین.»
چویا با سر به انتهای کوچه اشاره کرد. نوری ضعیف از یک پنجرهی شکسته به بیرون میتابید. درِ آهنیِ زنگزدهای که کمی باز بود، نشانی از ورودِ اجباری میداد.
**دازای:**
«اوووه، یه درِ باز! چقدر مهموننواز. ولی… این چراغ کوچیک… این نورِ کمرنگ… به نظرم باید دنبالِ یه تیمِ دیگه هم بگردیم.»
همانطور که دازای حرف میزد، صدای خفیفِ قدمهایی از پشتِ دیوارِ کناری به گوش رسید. صداها آشنا بودند؛ با دقتِ زیاد، شبیه به اعضای سازمانِ کارآگاهیِ مسلح.
**چویا:**
«لعنتی… آژانس هم اینجاست؟ فکر کردم فقط ما داریم با این آشغالها بازی میکنیم.»
**دازای (با لبخندِ هیجانزده):**
«اوه، این یعنی بازی داره جدی میشه! وقتی هم پایِ آژانس وسط باشه، یعنی یه چیزی اینجا خیلی کثیفه. خیلی بیشتر از یه قتلِ ساده.»
همزمان، صدایِ خشخشِ خفیفی از کنارِ پاهایشان شنیده شد. روی زمین، کنارِ دری که نشانهی ورودِ اجباری بود، یک آرمِ کوچکِ حک شده دیده میشد: یک صلیبِ شکسته که دو بالِ عقاب دورش پیچیده بود.
**چویا:**
«این دیگه چه کوفتیه؟»
**دازای (با چشمانی که برق زد):**
«آهان! این همون "خاطراتِ خاکستر شده" است، حدس میزنم. این نماد… مالِ یه گروهِ فراموش شده توی دنیایِ زیرزمینیه. میگفتن اونها اولین کسایی بودن که سعی کردن قدرتهای فراطبیعی رو مهندسی کنن. ولی شکست خوردن. یا حداقل اینطور فکر میکردن.»
دازای به سمتِ درِ نیمهباز رفت و سرش را برای لحظهای داخل برد.
**دازای:**
«ورود به منطقهی ممنوعه. یه کارگاهِ قدیمیِ متروکه. و… صداهایی. انگار چند نفر اونجا گیر افتادن. و دارن با کسی مبارزه میکنن.»
چویا مشتش را گره کرد.
**چویا:**
«پس حتماً همون قاتل و قربانیهای جدیدش هستن. بریم تو کارشون، قبل از اینکه آژانس همه چیز رو خراب کنه.»
**دازای:**
«صبر کن.»
دازای دستش را بالا برد. نگاهش روی صورتِ چویا ثابت ماند. چیزی در چشمانِ چویا بود؛ یک تردیدِ پنهان، یک نگرانیِ عمیق که حتی زیرِ لایهیِ همیشگیِ خشمش هم مشخص بود.
**دازای:**
«تو… یه چیزی رو از من پنهان میکنی، نه؟ از وقتی اون عکس رو دیدی. از وقتی اسمِ "سوکوکو" رو شنیدی.»
چویا چشمهایش را بست و باز کرد.
**چویا:**
«فقط… حس میکنم داریم توی یه باتلاقِ عمیقتر فرو میریم، دازای. جایی که فقط ما دوتا نیستیم که داریم غرق میشیم.»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ دازای بماند، از درِ نیمهباز رد شد و به سمتِ تاریکیِ کارگاهِ متروکه رفت.
دازای لحظهای ایستاد، نگاهش به نمادِ روی زمین بود، سپس با لبخندی که انگار چیزی را کشف کرده بود، دنبالِ چویا رفت.
**دازای (زیر لب):**
«آره… باتلاقِ عمیقتر… ولی شاید، فقط شاید، اینبار بتونیم یه جایی برای شنا کردن پیدا کنیم.»
---
✨ یه پایانِ نفسگیر برای پارت پنجم! 💥
#سوکوکو #دازای #چویا #سگ_های_ولگرد_بانگو #انیمه #Chuuya #Dazai #Bungou_Stray_Dogs #رمان
----
هوای بندر غربی سنگین بود؛ ترکیبی از بوی نمک دریا، دودِ ماهیفروشیهای تعطیل شده و چیزِ دیگری… چیزِ ناخوشایند و فلزی که فقط بوی خونِ تازه میداد. دازای و چویا، هر کدام با سبکی متفاوت، در سایهها حرکت میکردند. دازای با گامهای آهسته و حسابشده، انگار که در حال قدم زدن در یک باغ بود، و چویا با قدمهای سریع و متمرکز، آمادهی انفجار در هر لحظه.
**دازای (با پچپچ):**
«بوی خوبی نمیاد، نه؟ شبیه بویِ یه قرارِ ملاقاتِ ناخواسته با مرگ.»
**چویا (با غرشِ خفیف):**
«کمتر فلسفه بباف، دازای. اونجا رو ببین.»
چویا با سر به انتهای کوچه اشاره کرد. نوری ضعیف از یک پنجرهی شکسته به بیرون میتابید. درِ آهنیِ زنگزدهای که کمی باز بود، نشانی از ورودِ اجباری میداد.
**دازای:**
«اوووه، یه درِ باز! چقدر مهموننواز. ولی… این چراغ کوچیک… این نورِ کمرنگ… به نظرم باید دنبالِ یه تیمِ دیگه هم بگردیم.»
همانطور که دازای حرف میزد، صدای خفیفِ قدمهایی از پشتِ دیوارِ کناری به گوش رسید. صداها آشنا بودند؛ با دقتِ زیاد، شبیه به اعضای سازمانِ کارآگاهیِ مسلح.
**چویا:**
«لعنتی… آژانس هم اینجاست؟ فکر کردم فقط ما داریم با این آشغالها بازی میکنیم.»
**دازای (با لبخندِ هیجانزده):**
«اوه، این یعنی بازی داره جدی میشه! وقتی هم پایِ آژانس وسط باشه، یعنی یه چیزی اینجا خیلی کثیفه. خیلی بیشتر از یه قتلِ ساده.»
همزمان، صدایِ خشخشِ خفیفی از کنارِ پاهایشان شنیده شد. روی زمین، کنارِ دری که نشانهی ورودِ اجباری بود، یک آرمِ کوچکِ حک شده دیده میشد: یک صلیبِ شکسته که دو بالِ عقاب دورش پیچیده بود.
**چویا:**
«این دیگه چه کوفتیه؟»
**دازای (با چشمانی که برق زد):**
«آهان! این همون "خاطراتِ خاکستر شده" است، حدس میزنم. این نماد… مالِ یه گروهِ فراموش شده توی دنیایِ زیرزمینیه. میگفتن اونها اولین کسایی بودن که سعی کردن قدرتهای فراطبیعی رو مهندسی کنن. ولی شکست خوردن. یا حداقل اینطور فکر میکردن.»
دازای به سمتِ درِ نیمهباز رفت و سرش را برای لحظهای داخل برد.
**دازای:**
«ورود به منطقهی ممنوعه. یه کارگاهِ قدیمیِ متروکه. و… صداهایی. انگار چند نفر اونجا گیر افتادن. و دارن با کسی مبارزه میکنن.»
چویا مشتش را گره کرد.
**چویا:**
«پس حتماً همون قاتل و قربانیهای جدیدش هستن. بریم تو کارشون، قبل از اینکه آژانس همه چیز رو خراب کنه.»
**دازای:**
«صبر کن.»
دازای دستش را بالا برد. نگاهش روی صورتِ چویا ثابت ماند. چیزی در چشمانِ چویا بود؛ یک تردیدِ پنهان، یک نگرانیِ عمیق که حتی زیرِ لایهیِ همیشگیِ خشمش هم مشخص بود.
**دازای:**
«تو… یه چیزی رو از من پنهان میکنی، نه؟ از وقتی اون عکس رو دیدی. از وقتی اسمِ "سوکوکو" رو شنیدی.»
چویا چشمهایش را بست و باز کرد.
**چویا:**
«فقط… حس میکنم داریم توی یه باتلاقِ عمیقتر فرو میریم، دازای. جایی که فقط ما دوتا نیستیم که داریم غرق میشیم.»
و بعد، بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ دازای بماند، از درِ نیمهباز رد شد و به سمتِ تاریکیِ کارگاهِ متروکه رفت.
دازای لحظهای ایستاد، نگاهش به نمادِ روی زمین بود، سپس با لبخندی که انگار چیزی را کشف کرده بود، دنبالِ چویا رفت.
**دازای (زیر لب):**
«آره… باتلاقِ عمیقتر… ولی شاید، فقط شاید، اینبار بتونیم یه جایی برای شنا کردن پیدا کنیم.»
---
✨ یه پایانِ نفسگیر برای پارت پنجم! 💥
#سوکوکو #دازای #چویا #سگ_های_ولگرد_بانگو #انیمه #Chuuya #Dazai #Bungou_Stray_Dogs #رمان
- ۹۶
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط