عشـق

عشـق
قصــه‌ای بـود که مادربــزرگ شـب‌هـای زمستـــان برایـــم می‌بافــت
یکـی از رو، دو تا از زیر
بالاپوشـی که هیـچ‌گاه گرمــم نکـــرد !
.
دیدگاه ها (۱)

در میان تمام زیبایی‌های این دنیا، هیچ‌کدام به عمقِ نگاه تو ن...

قصه گو قصه نگوقصه گو قصه نگوواسه خوابوندن منسعی بیهوده نکنوا...

پارت ۵: بازگشت به مدرسهروزها مثلِ قطره‌هایِ بارون، آرام و بی...

ای که در شب‌های دوری گریه می کردی برایم 💔🤌🏻#این_دریا_طغیان_خ...

پیش بینی تاریخ فوت در گلستان سعدی!

کاشکی تاریکی می‌رفت فردا می‌شد صبح می‌شد چشمون تو پیدا می‌شد...

تابستون، پر بود از آدم هایی که اومدن وتوی کُلبِمون خاطره ساخ...

بازنشر نشر دهید در صورت تمایل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط