[بازی مرگ ]

[بازی مرگ ]
پارت 1

از پشت کمر برهنه اش را لمس کرد و با نجوایی که هر کلمه اش نشانه از نیازش بود نجوا کرد ....: خیلی منتظر این لحظه بودم
جام های بلورینی که حال با شراب قرمز تزئین شده بودند رو بالا گرفت و با لخت اغوا کننده ای لب زد ... : به سلامتی عشقمون
همینکه فقط یکم از آن شراب نوشید حس بدی ازش گرفت مزه شراب قرمز رنگه همیشگی را نمی داد بیخیال شد و با عشق به دختر برهنه‌ی ای که کنارش نشسته بود خیره ماند بعد از نوشیدن تمام آن مایه قرمز رنگ با صدای خمار نجوا کرد .... : با بغل ... دی دی .. بیبی گرل
و این آخرین کلماتی بودن که از دهانش خارج شدن ثانیه ای نگذشت که بی حال در آغوش دختری افتاد که با لذت همچنان مشغول خوردن شراب بود
مرد بی هوش را از آغوشش روی تخت هول داد بلافاصله از روی تخت بلند شد و لباس هایی رو که دقایقی قبل به ساخته ترین حالت ممکن روی زمین ریخته شده بود رو تن کرد نگاهی به مرد مقابلش که حال بیهوش روی روی تخت افتاد بود انداخت .... : ببخشید ... ولی باید این کارو میکردم
یا فشار دادن گردنبند الماسی روی قفسه سینه اش پیامی به کسی باید می‌فرستاد فرستاد نگاهی به تن بی جون نیمه برهنه مرد کرد و پوزخندی زد
...: امیدوارم دیگه هیچوقت ریخته تو نبینم ...
*******
هری : خوب دیگه تا همین جا دیدم ماله چند وقت پیشه یادم رفته بود بهت بگم
هایون با تعجب و چشم‌های زل زده به به دوستش که حال این چیز ها رو برایش تعریف کرده بود نجوا کرد هایون: باورم نمیشه خوب خوب بعدش چیشد
هری درحالی که به کانتر پشته اش تکیه داده بود بخاطر سرو صدا های زیاد بار با صدای بلندی لب زد هری : گفتم دیگه داشتم از از جلوی در اتاق رد میشدم از لایه در دیدم اون دونفر رو ولی خداییش خیلی چندش آور بودن اما اینجاش که اون مرد تکیه بد بخت رو بیهوش کرد یکم تعجب کردم
هایون درحالیکه پشته کانتر ایستاده بود سریع لب باز کرد هایون: صورت هاشونو ندیدی یعنی کی بودن
هری : تو اون اتاق بالای که اون دونفر داشتن لاس میزدن من قبلاً دوربین گذاشته بودم بخاطر اینکه اتاق من بود برای امنیت بیشتر آخه تو این بار معلوم نیست کی به کیه
هایون با خوشحالی گفت هایون: خوب برو بردارش تا باهم ببینیم
هری دست مشت شده اش را به طرف دوستش گرفت و با لحن خشنی نجوا کرد هری: تو کی انقدر منحرف شدی یاااا
هایون:, خوب کنجکاو شدم
هری:, بگذریم دوربین رو از دست دادم همینکه از اونجا برداشتش این رئیس احمق صدام کرد بخاطر اینکه نبینه توی به جعبه موسیقی ای که به سبک قدیمی بود گذاشتمش وقتی برگشتم جعبه موسیقی نبود حتما ماله یکی بود
هایون: پس حیف شد...هییی ساعت رو دیدی باید بری سره کارت
هری با کلافه گی کلاه تیشرت اش را رویه سرش کشید با غر غر کردن از پیش دوستش رفت
دیدگاه ها (۳)

[بازی مرگ ]پارت 2صبح زود بود مه تیره ای که نزدیک به سیاه بود...

[بازی مرگ ]پارت 3بعد از اتمام حرف هایش نگاهش رو از پنجره به ...

جی هیون بین .......زندگی همیشه باهاش خوش نبوده حتا بدتر هم ب...

مین کی سوک ..... داستان زندگی اش به نوعه خودش سخت بوده شاید ...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۵ صبح آرامی بود. نو...

پارت ۸: نقاب‌هایِ فروپاشی(ترکیبی از دید: تهیونگ و ات)[از دید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط